دنیای بی‌رنگ یک چشم به راه...

دنیای بی‌رنگ یک چشم به راه...

نویسنده : s_mostafa_b

مجري تلويزيون مي‌گفت قيمت سكه بار ديگر در اين هفته افزايش يافت... برايش مهم نبود.

پسرش با هيجان مي‌گفت ايران به عنوان تيم اول صعود كرده... با خود مي‌گفت چه اهميتي دارد؟!

رفيقش با خوشحالي خبر آورده بود كه برايش وام جور كرده... زمزمه كرد اصلا مهم نيست!

همسرش با ذوقي وافر مي‌گفت فرزندشان فردا از شهرستان مي‌آيد... فكر كرد خُب كه چه؟

دخترش با شادي بالا و پايين مي‌پريد كه بيست گرفته‌ام... حتي تكاني نيز به خود نداد!

برادرش با شيريني آمد كه بيمه خسارت را قبول كرده و طرف مقابل مقصر شناخته شده... خوشحال نشد!

اين مي‌گفت آن شده و آن مي‌گفت اين شده اما هيچكدام رشته افكارش را پاره نكرد، او منتظر يك خبر ديگر و فردي ثالث بود، تمام مدت در انديشه او و سخنان احتمالي‌اش بود و پيوسته آن‌ها را حدس مي‌زد، گاهي چشمانش مي‌درخشيد و گاهي نمناك مي‌شد.

با ورود دكتر خودش را به سختي نيم خيز كرد، چشمانش به لبان دكتر دوخته شده بود، بالاخره لحظه موعود فرا رسيد، جاي نگراني نيست عمل موفقيت آميز بوده از ماه بعد مي‌توانيد روي پاهاي خودتان راه برويد، ديگر نيازي به ويلچر نخواهيد داشت!

حالا ديگر در پوست خود نمي‌گنجيد، دخترش را به خاطر بيستش در آغوش كشيد، از شوق آمدن فرزندش اشك شوق ريخت، از جور شدن وام و همكاري بيمه قهقهه سر داد، به تحليل عملكرد تيم ملي پرداخت و كمي بعد شروع به گلايه از گراني سكه كرد!

حالا ديگر او يك فرد معمولي بود، نه يك فرد منتظر!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
ye_pesar
ye_pesar
٩٣/١١/١٣
٢
٠
واقعا گاهی تمام زندگی آدم تو یه مسئله قفل میشه :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/١٣
٠
٠
بله همينطوره :)
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/١٣
١
٠
خوب بوود . ممنون.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/١٣
٠
٠
مرسي بابت توجهتون.
آسمانه
آسمانه
٩٣/١١/١٣
٢
٠
ممنون موضوع جالبی بود.. خدا رو شکر که می تونه راه بره ...
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/١٣
٠
٠
ممنون بابت نظرتون... خدا رو شكر:)
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/١٣
١
٠
مرسي
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/١٣
٠
٠
خواهش ميكنم :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٣
١
٠
انتخاب "دانای کل نمایشی" خیلی خوب جواب داده در این داستانک. لذت بردم. مرسی.( که میشد به اشتباه از "دانای کل محدود" یا "دانای کل نامحدود" استفاده کنید؛ اما نمایشی رو به درستی انتخاب کردید.)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/١٤
٠
٠
زياد با كاربرد موقعيتيشون آشنا نيستم، اما خوشحالم كه غريزي درست انتخاب كردم :))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٣
١
٠
سلام: متشکرم از شما.زنده باشید.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/١٤
٠
٠
عليك سلام/ خواهش ميكنم ... مرسي
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٦
٠
٠
سلام:قربان شما.
h.naderi
h.naderi
٩٣/١١/١٤
١
٠
میگم آیا شما نمونه ای از این دست در فامیلتون دارید؟
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/١٤
٠
٠
در فاميل رو دقيق نميدونم ولي من خودم تا حدودي اينطوريم!! :))
h.naderi
h.naderi
٩٣/١١/١٦
٠
٠
ینی روی ویلچر بودید و الان می تونید راه برید؟
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/١٧
٠
٠
نه!!!!!!!!!!!/ منظورتون رو بد متوجه شدم، فكر كردم اين وي‍ژگيرو گفتيد كه وقتي يه اتفاقي ميفته بقيه حوادث بي معني ميشه!:)/ ويلچري نداريم تو فاميل.
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٣/١١/١٤
١
٠
من در میان جمع و دلم جای دیگریست این متن منو یاد حال خودم انداخت من یه برداشت عاشقانه و احساسی داشتم خوبه متن قوی بود که تونست برداشت های متفاوتی رو برانگیخته کنه موفق باشید
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/١٤
٠
٠
خوشحالم كه خوشتون اومد، سلامت باشيد :)
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٣/١١/١٤
١
٠
عالي بود خوشم اومد
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/١٤
٠
٠
عالي خونديد ، ممنون.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/١٤
١
٠
بله...گاهی اوقات انتظار مارو از عالمو آدم جدا میکنه :/ شیک نوشتین...قلمتآن مستدآم (^_^)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/١٤
٠
٠
همينطوره/ خيلي ممنون:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
تبلیغات
تبلیغات