همین زمستانی که گذشت آقا

همین زمستانی که گذشت آقا

نویسنده : وبگردی

دنیای بدی است آقا. آدم هیچ از فردایش خبر ندارد. دنیای ناجورِ مزخرفی است! همین ماجرای من... روزهای اولش کوچک بود و سبک و آرام. گاهی حتی متوجه حضورش نبودم. خاطرم نمی‌ماند که هست مگر به بهانه‌ای. همان‌طور مانده بود توی جیب پالتوی خاکستری و اگر هوا قدر کافی سرد نبود، اگر من قدر کافی تنها نبودم، اگر هزار هزار اما و اگر جفتِ هم نمی‌شدند، فراموش شده بود. حتی یادم هست روزهایی آنقدر رنگ پریده و کم رمق می‌شد که نور ازش عبور می‌کرد. می‌شد مقابل چشم‌هایت بگیری‌اش و مثلا سبزی درخت‌ها، خاکستری آسمان شهر یا شلوغی خیابان را تماشا کنی. باور کنید که همین‌طور بود. همین‌طور که می‌گویم. بعد یک روز زنِ دست کش پوش با آن چشم‌های روشنِ ناآرام دیدش. لابد یک گوشه‌اش از جیبم بیرون زده بود. لابد همان گوشه‌ای که برق هم می‌زد. لابد از دیده نشدن خسته بود.

زن فریاد کشید: وای خدای من چه اندوهِ بزرگ و باشکوهی! و سرش را تند و تند تکان داد. دست‌هایش توی هوا همینطور تاب خورده بود که نشان‌تان می‌دهم آقا. اندوهِ کوچکِ پیش از این آرامم، افتاده بود به جنب و جوش. سرش را بالا گرفته بود، سینه‌اش را جلو داده بود و به «بزرگ» بودن فکر کرده بود. زن انگشت‌های کشیده‌اش را از دستکش‌های چرمی قرمز آورده بود بیرون، عطر تند و گرمش پیچیده بود توی فضا. خوب خاطرم مانده آقا. دست کشیده بود روی اندوه که حالا حس می‌کرد کوچک نیست. آب و تاب داده بود به بودنش. پر و بال داده بود به قصه تولدش. اندوه قد کشیده بود. اندوه وزن گرفته بود. بزرگ و بزرگ و بزرگ‌تر. سنگین و سنگین و سنگین تر. من حواسم بود آقا. اندوه پر رنگ شده بود. نور را بلعیده بود. سایه‌اش افتاده بود روی روزها، روی لحظه‌هام. شده بود بار اضافه و هی آدم‌های بیشتری دیده بودنش و هی بیشتر قد کشیده بود. آدم‌ها در حاشیه امن ایستاده بودند، ابرو بالا انداخته بودند و همه با هم تکرار کرده بودند: وای خدای من. تاسف و توصیف وتعریف‌شان به رگ‌های اندوه دوید. شب روز را به آغوش کشید.

بله آقا... بعد ترس را آورد، تردید، تنهایی. بعد  یک روز هم -یک صبح گمانم- من کمرنگ شده بودم. من گم شده بودم. نور از بودنم عبور می‌کرد. وحشتناک بود آقا. من یک حجمِ ناپیدای کوچک بودم توی جیبِ پالتوی زمستانه اندوه که حالا لباس‌های مرا به تن می‌کرد، کفش‌های مرا می‌پوشید، روزنامه صبح مرا به دست می‌گرفت، توی راحتی ِ چرمی خانه‌ام فرو می‌رفت. چای می‌نوشید، سیگار می‌کشید و زندگی مرا قدم می‌زد حتی. متوجهید آقا؟

===========

منبع:

http://cheragh13.blogfa.com/post/176

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mirza
mirza
٩٣/١٠/٣٠
٠
٠
ممنون بابت متون، حس خوبی داشت، وبگردی هاتون ادامه دار!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٣٠
٠
٠
و ایضا پایدار!
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٠/٣٠
٠
٠
ممنون
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٣٠
٠
٠
امان از اون روزی که اندوه وجوود آدمو بگیره :(( قشنگ بود مرسی.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٣٠
١
٠
خیلی عالی... این نوابغ چرا عضو رسمی سایت نمیشن؟
zohreh sayenpoor
zohreh sayenpoor
٩٣/١١/٠١
١
٠
چطوری باید عضو رسمی بشیم(؟_؟)
zohreh sayenpoor
zohreh sayenpoor
٩٣/١١/٠١
٢
٠
البته من جزء نوابغ نیستما خخخخخخ سوتفاهم نشه
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠١
٠
٠
شما الان عضو رسمی هستید دیگه! منظورم همین کاربر رسمی شدم و اعلام سن جیمی و ... بودش! / چرا جزو نوابغ نباشید؟ مگه شاخ و دم دارن؟!
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/٠١
٠
٠
عالي بود
پربازدیدتریـــن ها
پیامی از تو

چایی را می‌ریزم همسرم

٩٦/٠١/٢٨
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
هنوز تو را به خدا نسپرده بودم

عجب غروب غریبی است!

٩٦/٠١/٢٧
شعری سروده خودم

غزلِ شیرین ترین تردید

٩٦/٠١/٢٨
داستان کوتاه

رنگ پریده تر

٩٦/٠١/٢٧
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
از رویای پرواز تا ...

زمین پیما

٩٦/٠١/٢٨
ازدواج اشتباه

خط فاصله

٩٦/٠١/٢٧
دشمن خدا

دروغ ممنوع!

٩٦/٠١/٢٩
با همان سرعت و دقت

ضَرَبَ، ضَرَبا

٩٦/٠١/٢٧
چقدر نبودنت توی ذوق می زند

شاید یک شروع جدید

٩٦/٠١/٢٩
شاید بتوان شنید!

خدا را نمی‌توان دید اما...

٩٦/٠١/٢٨
احساساتی که ابراز نشدند

مادر، دوستت دارم تا آن سوی ابدیت

٩٦/٠١/٢٧
اندر حکایت انتخابات ریاست جمهوری

ناموسا می دانستید؟!

٩٦/٠١/٢٩
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
کمی هم به فکر خودتان باشید!

تقدیری از دولت عزیز

٩٦/٠١/٢٨
چرا باید هزینه پرداخت؟

تابلوی خیلی تابلو

٩٦/٠١/٢٩
شعری سروده خودم

کاسب دیوانه

٩٦/٠١/٣٠
ما دو پدیده قرن هستیم!

نامه احمدی نژاد به ترامپ

٩٦/٠١/٢٨
تبلیغات
تبلیغات