معجزه‌هایی در همین حوالی

معجزه‌هایی در همین حوالی

نویسنده : خورشید

آخر شب بود، خسته و کلافه سوار تاکسی شدیم. داشتم برای مامان غر می‌زدم که از این به بعد بدون ماشین خرید نخواهم رفت. ترافیک است خب باشد. مرد میان‌سالی سوار تاکسی شد، به خوبی می‌توانستم حرکت دستش را از صندلی عقب ببینم. دست راستش اصلا تکان نمی‌خورد و دست چپش هم پر بود، خرید کرده بود. در ماشین را با سختی باز کرد و راننده هم بی‌اهمیت به بوق‌های ماشین‌های عقبی، با صبر و لبخند منتظر ماند تا مرد میانسال در آرامش سوار شود.

پیاده شدنش هم دست کمی از سوار شدن نداشت با همان سختی‌ها و شاید بیشتر. بعد از او راننده گفت خوشا به غیرتت مرد هنوز هم با این حال مردانه پای زندگی ایستاده‌ای. برای لحظه‌ای به خودم آمدم. دو دست سالم، دو پای سالم، دو تا چشم سالم، دو تا گوش سالم و مغزی که هنوز می‌نویسد.

از ته دل خدا را شکر کردم برای سلامتی‌ام، برای همین نفس‌هایی که می‌آیند و می‌روند.

==============

پی نوشت: گاهی درست لحظه‌ای که در پرتگاه ناامیدی ایستادم یک معجزه می‌بینم، یک تلنگر و شاید هم یک سیلی بی‌سر و صدا از طرف خدا برای بنده ناشکر چون من.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٥/١٥
٠
٠
حس خوب شکرگذاری بعد خوندن مطلب :) خداروشکر ک سالمیم و خدا به همه سلامتی بده و نگیره ازشون
خورشید
خورشید
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
من همون لحظه تو تاکسی به اینحس قشنگ رسیدم.
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/١٥
٠
٠
خداروشکر ....:) اين معجزه هان ک نجات دهنده ان....:)
خورشید
خورشید
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
معجزه هایی در همین حوالی :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٥/١٦
٠
٠
خدا تمام کسانی که مشکل دارن کمک کنه ..چه جسمی و چه روحی...
خورشید
خورشید
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
آمین .
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٥/١٦
٠
٠
چی شد که آموزنده شد؟؟
خورشید
خورشید
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
خورشید ناشکر بود و کلاف و خسته . یادش رفته بود سالمه و این بزرگترین نعمته
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
آدم خوش قولی هستم

گل فروش

٩٥/١٠/٢٢
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
تبلیغات
تبلیغات