تراژدی یک مرد خسته روی زمین سرد

تراژدی یک مرد خسته روی زمین سرد

نویسنده : s_ghanbari

هرچه قدم می‌زند دلهره‌اش کم شود کارساز نیست، مدام دلش می‌گیرد، نفسش قطع می‌شود، منتظر تلفنی هست که زنگ بزند و صدایی که بگوید «الو کجایی؟ خیلی وقته که ازت خبری ندارم...» اما این‌ها همه خیال است در هیاهوی برگ‌های پاییز سوز سرما و بادی که خبر از فردای سرد و بی‌رمق دارد اما امید دلش را همچون کوره‌ای روشن، گرم نگه می‌دارد. زمین نبین محکم و استوار است، هوایش را دارد و قوتی می‌دهد؛ دست‌هایش سرد شده‌اند .... فو فو فو... گرم‌شان می‌کند. دستش را به جیبش و گوشی تلفنش را در می‌آورد. نگاه عمیقی به آن می‌اندازند، پس از مدتی نگاه نا خوداگاه شماره‌ای را می‌گیرد ۰۹۳۷... همین که گوشی را می‌خواهد به گوشش نزدیک کند صدای «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش ...»

تمام آرزوهایش را درجا فراموش می‌کند، آسمان را هدف تیرهای نگاهش می‌کند و زمین از اشکایش شرمگین می‌شود و باد آنان را از گونه‌هایش نوازش مانند پاک می‌کند. چقدر زیباست شکستن ابهت مردی که تمام آرزوهایش را در صدایی پشت تلفن خلاصه کرده است .

دیگر صبرش لبریز می‌شود و نمی‌تواند بر سردی هوا و تندی یار مقاومت کند، پاهایش را صدا می‌کند، یاری‌ام کنید که دیگر توانی ندارم. مرا سخت ندامت هست از عشق و محبت که اگر گرفتارش نشده بودم اکنون سرم آزاد بود و منت نوازش باد را با سوزه‌هایش تحمل نمی‌کردم!

دیگر صدای شکستن برگ‌ها زیر پایم را نمی‌شنیدم که عاشقانه فدایم شوند بی آن‌که علاقه به آنان داشته باشم !

و تو زمین ادعا می‌کنی محکم و استوار کنارم ایستاده‌ای! پس رهایم کن تا بشکنم و بریزد این قلب که فراموشش کنم تکه عشق را.

لحظه‌ای سکوت شد نه صدای باد بود و ندای خش خش برگ‌ها و نه ناله‌های سوزناک مرد، انگار زمین وعده مرد را شنیده بود، انگار زیر پایش را سست کرده بود، انگار زیر پایش خالی شده بود، نه ناله‌ای بود و نه گلایه‌ای ...

لحظه‌ها در سکوت می‌گذشتند و مرد همچنان در اغمای نگاه معنی دارش به آسمان ...

ناگهان همه از خود بیخود شدند، زمین لرزید؛ باد وزید و برگ‌ها پریدند .

خبری از مرد نبود، خبری از مرد اندوهگین با قلبی شکسته نبود، خبری از اشک نبود، خبری از آه نبود، این بار صدای قهقهه بود، خنده بود.

مرد را دیدم که می‌خندید، امید را در آغوش داشت و ندا می‌داد شکر شکر شکر... نمی‌دانم که او را چه شده و چرا اینگونه شده! باد را خواستم، گفت نمی‌دانم! برگ از خود بی‌خود بود و زمین در سکوتش گفت: هر چه است از آسمان است ...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_sali
s_sali
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
یاد بیت اخر یکی از غزلهای پدرم افتادم که تو سایت هم منتشر شده .< غروبی سرد مردی تکیه بر دیوار تنهایی / به جرم شعر گیسوی تو جان میداد در باران> . خیلی زیبا و پر احساس نوشتید. موفق باشید
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
بسیار عالی و پر از امید نوشته بودید واقعا همین ک اخرش یهو از امید گفتین خیلی عالی بود.....توصیفتون هم بسیا ر قشنگ و دل نواز بود.ممنون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
سلام: خیلی ممنون از جنابعالی. همواره شادکام باشید.
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
عالي بود
F-jafari
F-jafari
٩٣/١١/٢٥
٠
٠
چه غم انگیز بود : (( ممنون
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
من فقط متوجه زیبایی توصیفات بودم..ولی مفهوم را نفهمیدم..اخر متن چی شد؟
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
خاطرات باهم بودن

ساعت یازده

٩٥/١١/٣٠
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات