شاید برای شما هم اتفاق بیوفتد! *

شاید برای شما هم اتفاق بیوفتد! *

نویسنده : فو فا نو

 - پاشو برو چند تا تخم مرغ از در مغازه بابات بگیر بیار.

ننه محترم بود. همان طور که مثل این چند روز متوالی دراز کشیده بودم، چشمانم را بستم، که یعنی وانمود کنم من خوابم و خودت برو ولی از آن‌جا که شماره یکم هم می‌خواست بیاید کمی تردید کردم، لذا با مثانه محترم به مباحثه و گفت‌وگو پرداختیم و بهش گفتم تا کمی دندان بر سلول‌هایش بگذارد (این‌که دندان دارد یا نه و چطور این کار را می‌تواند بدون هیچ‌گونه جراحتی انجام دهد را دیگر از خودش بپرسید) و این‌که فقط کافی است تا وقتی ننه هه به مغازه می‌رود صبر کند.

 - چجور دلت میاد ننه‌ات خودش بره مغازه؟

وجدان محترم بود. گفتم: خو من خوشم نمیاد برم در مغازه با اون همسایه‌هامون. از بچگی هم اینطور بودم. خوبه خودت همیشه باهام بودی.

- راس میگه دیگه. تازه حسش هم نی. تو رو سننه اصن؟

مطمئنا این یکی وجدان نبود و صد در صد مثانه هم نبود، چون قاطی این بحث‌ها نمی‌شود هیچوقت ولی این‌که چه یا که بود را دیگر نمی‌دانم. به هرحال ما هم حرفش را تایید کردیم و به زدن خودمان به خواب ادامه دادیم (اینکه خواب قابل لمس نیست پس چجوری من خودم را بهش زدم دیگر بروید از سازنده جمله بپرسید، به من ربطی ندارد) و القصه وقتی چشم‌های مبارک را گشودم که 6 ساعت از مباحثه مذکور گذشته بود و من و هر که در این داستان با من همراه بود، جملگی در اقیانوسی که «م.م» (مثانه محترم) سازنده آن بود شناور شده بودیم !

 ================

* مستندی واقعی با اندکی تحریف

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٧
١
٠
عنوان خیلی قشنگ، ایده هم عالی، اما کاش کمی نفوذ بیشتری میکردید در ماجراها. حمله های به اون خوبی رو ابتر می گذاشتید و بر میگشتید به نقاط خاکستری داستان. با یک بازنویسی مجدد تبدیل خواهد شد به یک داستانک محشر. خوشحالم چنین ایده پردازهای خوبی داریم در این سایت. موفق باشید.
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/٠٧
١
٠
ممنون ممنون..همچنین شما..البته موفق که هستید..ولی خب کلا گفتم که یه چیزی گفته باشم :)) بعدش راستش من دقیق متوجه نشدم چطور شد..به جان خودم من از اوناش نیستم..کمترین نمره ی درس هام با اینکه رشته ام انسانیه ، ادبیات و زبان فارسیمه همیشه..پس میشه یکم ماجرا رو بشکافید تا من بهتر متوجه شم ؟ من ایده هامو همیشه از اتفاق های روزمره و دور و برم میگیرم البته و کلا از ذهنم هنوز نمیتونم چیزی بنویسم..پس کار سختی نکردم !
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٧
١
٠
شما لطف دارید. از درک تون نسبت به انتقاد و علاقه تون به پیشرفت خیلی خوشحالم./ مثلا جملاتِ توضیحیِ داخل پرانتز ها مثل: (این‌که دندان دارد یا نه و چطور این کار را می‌تواند بدون هیچ‌گونه جراحتی انجام دهد را دیگر از خودش بپرسید) رو قبل از اینکه ببرید داخل پرانتز؛ بعنوان نوعی حاشیه نویسیِ بدون پرانتز در ادامه ی همون جملاتِ متن - و حتی چند جمله بیشتر و کامل تر هم - می نوشتید و بعدتر فقط لحظه ای که نیاز به "اشاره ای انفجاری" داشتید برای ترکیدن خنده خواننده، می بردیدش داخل پرانتز. هجوم های قشنگ و ظریفی با اصطلاحاتِ بدیعی که ساخته بودید(مثل: شماره یکم هم می‌خواست بیاید(که برای آدمی به این سن واقعا خنده داره)/دندان بر سلول‌هایش بگذارد /صد در صد مثانه هم نبود،.. /بروید از سازنده جمله بپرسید /جملگی در اقیانوسی که «م.م» ...) به محتوا داشتید اما چون خودتون با دست خودتون(و با اجبارِ اون پرانتزها) هیجان رو در نطفه خفه کردید؛ بنابراین قابلیت و پتانسیل هیجان انگیزتر شدنِ این ایده جذاب رو تا حدود زیادی خنثی کردید./ این به معنای ضعیف بودن این داستانک نیست. برای ایده آل تر شدن، این توضیحات رو تقدیم کردم. موفق باشید و منتظر آثار بعدی شما هستم مشتاقانه.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٧
١
٠
موضوع رو خیلی خوب و قشنگ بیان کرده بودید. با به کار بردن چند تا کلمه هم می شد بهتر بشه. مثلا (به زدن خودمان به خواب) رو می نوشتید ( به خودخواب زدگی مان) و یا (خودخواب پنداری مان). در کل خیلی خوب بود.
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٣/١١/٠٨
١
٠
با نظر جناب شمشیری موافقم موفق باشید
مهسـآ
مهسـآ
٩٣/١١/٠٨
١
٠
:||||||||||||||||||||||||||||||
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/٠٨
٢
٠
یعنی حرفی نداری؟خودمم حرفی ندارم ! :)) میبخشی فضولی میکنم..تو پروفایلت دیدم زدی نمیدونی چه رشته ای بری..با توجه به اینکه وبت رو دیدم و نوشته هاتو خوندم بهت پیشنهاد میکنم بری رشته ی علوم انسانی..به نظرم بهترین رشته اس برات..البته اگه به چیزی علاقه داشته باشی که حرف دیگه ایه..ولی اگه نمیدونی مطمئن باش همین بیشتر بقیه بهت میخوره..ذوق نویسندگی و شاعری هم که داری و خلاصه مطمئن باش موفق میشی اگه بری این رشته :)
مهسـآ
مهسـآ
٩٣/١١/٠٩
١
٠
واقعا؟؟؟^_^ مرسی منم خیلی نیاز به راهنمایی داشتم...........آخه میگن سال دیگه ماباید انتخاب رشته کنیم.....بازم ممنون فاطمه جون:)
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
اراه وافعا..ولی خب خودتم یه سرچی تو نت بکن و رشته های دانشگاهش رو ببین و همینطور فایل پی دی اف کتاب های دبیرستانشو بگیر ببین خوشت میاد یا نه..این کارو واسه رشته های دیگه هم میتونی کنی..گه دیگه با خیال راحت بری این رشته و بعدا پشیمون نشی که اگه میدونستم ریاضی بهتره اونو میرفتم مثلا..خواهش میکنم :)
مهسـآ
مهسـآ
٩٣/١١/٠٩
١
٠
:)
ye_pesar
ye_pesar
٩٣/١١/٠٨
٣
٠
خیلی هم عالی :)
h.naderi
h.naderi
٩٣/١١/٠٨
٢
٠
نوشته بدی نبود؛ ولی داخل پرانتزها به کلیت متن آسیب می رسوندند. این طور وقت ها جملات معترضه باید یک ارزش افزوده به متن بدهد ولی خیلی وقت ها این جملات نوعی سکته ایجاد می کنند.
faranak_b
faranak_b
٩٣/١١/٠٨
٣
٠
خیلی قشنگ بود. فقط اگه مثانه رو قاطی نمی کردی و از وجه بی ادبی شدن داستان کم می شد بهتر بود. شاید گرسنگی یا تشنگی یا یه چیزی تو این مایه ها رو می گفتی. هیچوقت سعی نکن با پرداختن به موضوعاتی که خط قرمز دارن مطلبتو طنز کنی. متاسفانه خیلی بدترش رو تو نشریات خیلی خوب و مطرح دیدم. موفق باشی. نویسنده ی خوبی میشی شما :)
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/٠٨
١
٠
ممنون ممنون..خوشحالم که فکر میکنی میتونم نویسنده ی خوبی شم چون همیشه از خوندن نظراتت و همینطور متن هات کیف میکنم..مرسی که میای مطالب منو میخونی :) خب بالا هم گفتم..من تخیلم هنوز اونقدرا قوی نیست و هر اتفاقی که برام میوفته یا دور و برم میبینم رو سعی میکنم با یه نگاه دیگه و یه جوری بنویسمش که جالب باشه..دیگه به ذهنم نرسید که عوض کنم جاشو با یه چیز دیگه..خصوصا اینکه راستش به نظر من مثانه چیزی نیست که بی ادبی باشه..عضوی از بدنه دیگه..این فقط بعضیان که با استفاده ی نابه جا از این چیزا بی ادبیش کردن و اتفاقا به همین خاطر هم بود که از اصطلاح شماره یک استفاده کردم..چون نمیخواستم وارد مبحثای اونطوری شم.. خلاصه که از همگی خیلی ممنونم که نظرتونو گفتید..خصوصا از اقای شمشیری که حسابی زحمت کشیدن و همه چی رو تحلیل کردن و همینطور اقای نادری.. :) امیدوارم بتونم بهتر بشم در آینده
دلنیا
دلنیا
٩٣/١١/٠٨
١
٠
اونطورکه بایدشایدنبودددددددددددددد
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
اوه اقای علوی رو یادم رفت..از شما هم خیلی ممنون که تحلیل کردید متن رو
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/١١/٠٨
١
٠
نوشته تون خوب بود ؛ قابليت طنز بودنش خوب بود و بيشتر مي تونستيد روش كاركنيد . از بيان يه سري چيزا خوشم نمياد! البته نظر شخصي منه . به اميد خوندن مطالب بيشتر از شما
admincheh
admincheh
٩٣/١١/٠٨
١
٠
شاید استفاده از کنایه بتونه کمک بیشتر به مطلبت بکنه :)
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٠٩
٢
٠
خوب بود :)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/١١/٢٣
١
٠
://////// من اصن هیچ طنز خاصی توش ندیدم......
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣