تق تق...

- «جلسه رسمی‌ست... من قاضی دادگاه محاکمه افسر پلیسی هستم که ادعا می‌شود کاکا سیاهی را به ضرب گلوله به قتل رسانده است. از متهم تمنا می‌کنم، قدم رنجه کرده و در جایگاه قرار گیرند. البته اگر زحمتی نیست. خب پسرم چرا صورتت سوخته؟! در مدت زمان بازداشت، تو را مورد شکنجه قرار داده‌اند، آزارت داده‌اند؟ آره بابایی؟!»

افسر پلیس با مظلوم نمایی پاسخ می‌دهد: «نه عمو جون. کمی آفتاب گرفته‌ام تا پوستم برنزه شود. آخر بازداشتگاه تأثیرات بدی روی روحیه لطیفم گذاشته است!»

رئیس دادگاه سرش را به نشانه تأسف تکان می‌دهد و می‌گوید: «الهی عمو قاضی قربون قد و بالات بشه! خب، ماجرا را برای‌مان تعریف می‌کنی؟! البته اگر برایت سخت است می‌توانی بی‌خیال شوی. مطمئن باش رأی دادگاه به نفع تو خواهد بود.»

افسر پلیس با بغض پاسخ می‌دهد: «تعریف می‌کنم به شرطی که آن آبنیات چوبی را که قول داده‌ای برایم بخری! یک روز که حسابی از دست خانم بچه‌ها ناراحت بودم، جوانی سیاه پوست را در خیابان دیدم که به طرز مشکوکی در حال راه رفتن بود و به صورت مرموزی آدامس می‌جوید. قیافه‌اش مثل همه سیاهپوست‌ها شبیه به تبهکاران بود. من با وجود ترسی که از اهریمنی سیاه چون او داشتم، به او اخطار دادم که بایستاد. اما او به راه خود ادامه داد! جناب قاضی توجه می‌کنید؟ او نایستاد! و در حالی که دستانش را بالای سرش برده بود با صدای بلند سر من داد کشید و با بی‌رحمی خطاب به من گفت: «دستانم بالاست، شلیک نکن.» او از کلمه شلیک استفاده کرد! من از چشم‌های نوجوان سیاهپوست ترسیدم و ده، پانزده گلوله را به طرف او شلیک کردم. من افسر شجاعی هستم اما از سیاه پوست و سایه و لواشک خیلی می‌ترسم! من هر شب در خواب او را می‌کشم و خون همه جا را می‌گیرد. اما صبح که از خواب بیدار می‌شوم می‌بینم شلوارم خیس شده! من از شما قاضی دادگاه و هیئت منصفه می‌خواهم که روح نوجوان را بازداشت کنید تا دیگر جرأت نکند به خواب من بیاید. اصلاً حکمی بدهید تا همه سیاهان را به دریا بریزند.»  

قاضی دادگاه که با دستمالی بینی خود را پاک می‌کند، همراه با اشک، خطاب به هیئت منصفه می‌گوید: «وا اسفا... وا افسرا... وا حقوق بشرا... می بینید؟ آن نوجوان سیاه پوست چه به روز این افسر آورده. او آدامس می‌جویده و راست راست توی خیابان راه می‌رفته، دست‌هایش را بالای سرش نگه داشته. با صدای بلند با افسر صحبت کرده، ما به کجا می‌رویم؟! خشونت در گوشت و پوست سیاهان نهادینه شده! کار به جایی رسیده که افسر ما برای حفاظت از خودش باید پانزده تیر شلیک کند تا نوجوان سیاه پوست را از پای در آورد. نوجوان حق مقاومت نداشته و به نظر من باید با همان تیر اول می‌مرده، اما تا پانزده تیر در برابر مأمور قانون ایستادگی کرده است. این نقض صریح قانون است. حقوق بشر چه می‌شود؟ انگشت افسر ما از بس که ماشه را چکانده، تاول زده!

حال من از شما هیئت منصفه که در انصاف، شهره خاص و عام هستید می‌خواهم، خانواده و روح آن سیاه پوست جانی و جنایتکار بالفطره را به اشد مجازات محکوم کنید و این افسر زحمت کش را با نشان لیاقتی، درجه‌ای، ترفیعی، چیزی خشنود سازید. باشد که اربابان صهیونیستی نیز از شما راضی باشند. احساسات بر من غلبه کرده و من دیگر نمی‌توانم صحبت کنم. این افسر بی‌گناه را بیاورید تا کمی برایش قصه بگویم تا خوابش ببرد. بیا گوگوری مگوریِ بابا. بیا عمو قاضی برات شکلات خریده!!!»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
سلام محمد عزیز. می دونی ممدجون دادا، می تونم بیگم در این قالب که انتخاب کردی برای نوشتن، داری خوب به سمت جلو حرکت می کونی. موضوعات انتخابیت، در قالب منتخبت، درست و حسابی جا می گیرند و هم مفهوم درست درک میشِد و هم گاهی لبخند رو به مخاطبت هدیه می کونی، باریکلا دادا! حرفی ندارم به جز اینکه برات آرزوی موفقیت کنم دادا.
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
ممنونم از شما میرزای بزرگوار. این تریپتون منو کشته، در حال نوشتن!!!
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
خواهش می کونم. بزرگواری اِز خودی شوماس.
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/٠٧/١٤
٠
٠
جالب نیست به فرهنگهای ملل احترام بگزارید
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
آقای عبداللهی! زنگی انشا را تعطیل کردین؟
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
بله زنگ انشاء رو بعد از نوشتن بیش از 20 تا انشا متوقف کردم. و ستون دیده بان رو جایگزینش کردم. البته این ستون فعلاً در اغما فرو رفته چرا که هم مشغله های کاری اجازه نمی ده و هم چشمه ی طنزمون ته کشیده.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
داستانک خیلی جذاب و خوبی بود. بله واقعیت همینطوره و آمریکای جوان(و بی هویت و بی تمدن؛ نسبت به تمدن و هویت ده هزار ساله ما بخصوص) تا ابد ننگ آپارتاید رو روی پیشونی داره، حتی اگر تمام رسانه ها و سینمای دنیا تو چنگش باشه که نیست. (فقط توی پاراگراف آخر(سطر میانی تقریبا)کمی احساساتی شدید، نویسنده ای که چنین توانایی ای برای خلق موقعیت های داستانی داره نباید به دامِ احساسات و جو غالب بیفته).. منتظر محصولی بعدی ذهنی خلاق شوما هستم دادا ! :-))
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
ممنون که تشریف آوردید. دم شوما گرم چاچرم!!!
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
محمد عزیز حقیقت تلخی رو قالب داستانی طنز گونه بیان کردید و این کار هر کسی نیست ممنون موفق باشید
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
رضا جان ممنونم ازت. نوشته ی شما رو هم خوندم، زیبا بود.
n.b
n.b
٩٣/١٢/٢١
٠
٠
خیلی خوب بود.../تعریف میکنم،به شرطی که آن آبنیات چوبی را که قول داده‌ای برایم بخری!/...ولی بلافاصله شروع میکنه به تعریف..در حالی که درست در آخرین لحظه ، از دست قاضی پاداش میگیره.اون هم نه آبنبات چوبی بلکه شکلات.../..وا افسرا! / چقدر این خلاقانه بود! دوستش داشتم:) / این جور نوشتنهای کنایه آمیز و انتقادی رو خوب از آب در میارید...از سایت پایگاه خبری یه مطلب خوندم که راجع به مصاحبه با یک آقای مهم بود...خیلی برام جالب بود...از اونجاییکه دیگه به مرحله ای رسیدید که نوشته هاتون امضا دارند یعنی بدون اینکه اسمتون زیرش باشه مخاطب میتونه حدس بزنه که این نوشته ی شماست ، من حدس زدم کار شما بوده...اگه اینطوره من بهتون تبریک میگم.
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٢/٢١
٠
٠
سلام بر شما. تعظیم!!! ممنونم بابت تعریف هاتون. بله اون مطلب مصاحبه با آقای مهم هم کار خودم بود!!! مچکر. @-}---
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٢/٢١
٠
٠
خوب بود:) مرسي:))
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٢/٢١
٠
٠
ممنون که سرزدید. برقرار باشی و سبز
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٢/٢١
٠
٠
واقعنم سیاستشون همینه :/ مرســـــــــــی از شما شیک نوشتین (^_^)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٢/٢١
٠
٠
دنیا دیده ی بزرگوار. ممنون که سر زدید.
الهام
الهام
٩٣/١٢/٢١
٠
٠
سلام بازم مثل همیشه از یک خبر یه طنز جذاب ساختید ممنون همشهری ((:
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٢/٢١
٠
٠
شما قرار بود نوشته هاتون رو بذارید توی سایت، چی شد؟
Elham
Elham
٩٣/١٢/٢٢
٠
٠
به خدا هروز دارم ثبت نام می کنم تا مرحله اولش پیش میره اما آخرش ثبت نامم ناقص میشه حتی به ادرس ایمیل جیم هم ایمیل دادم تا ثبت نامم را دستی انجام بدند اما نشد من ادم بد قولی نیستم
sr_talebi
sr_talebi
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
چقدر خوب نوشتی
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
آقا سید رضای طالبی, عرض ارادت! ماشالا خیلی فعالی همین روز اولی شیش تا مقاله ی در صف انتشار و یه عالمه نظر. اومدی که جای آقای شمشیری روبگیریا!!!!
sr_talebi
sr_talebi
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
خواهش میکنم عزیز...شما دعا کن مطالبم بیاد توی سایت تا مطالب جدید بزارم وگرنه دیگه مطلب نمیزارم...
sr_talebi
sr_talebi
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
چقدر خوب نوشتی
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
دلم به حالش می سوزد

اسفند سوخته!

٩٥/١٢/٢٨
تبلیغات
تبلیغات