کوچه خاکی، دیوارهای گلی که یک متر ارتفاعشان بیشتر نیست و از هر کدام‌شان شاخه‌های انواعی از درخت‌ها بیرون آمده، مثال دست‌هایی که به سوی تو دراز شده، انگار میوه‌هایشان را به تو پیشکش می‌کنند. کوچه باغ را می‌گویم.

درب چوبی باغ‌مان را باز می‌کنم. داخل می‌شوم. زمین نمدار و سرسبز است. درختهای کوچک و تنومند که در ردیف‌های نامنظمی روییده‌اند زیبایی خاصی به باغ بخشیده‌اند. جوی آبی که از وسط درختان می‌گذرد مثال شاه رگی حیاتی برای باغ است. کنار دیوار درختان سروی است که سر به فلک کشیده‌اند، گویی هدف‌شان شکافتن آسمان است، درختان دیگر هم هر کدام به یک شکل در بهشت ساختن این باغ سهیمند، برخی شکوفه‌هایی سفید و ریز دارند، مانند عروسی که بهترین صورتگران آن را آراسته‌اند، برخی میوه دارند، گیلاس، زردآلو، گلابی و... هر کدام به یک رنگ و یک شکل متفاوت. پرنده‌ها را که دیگر نگو، محشری برپا کرده‌اند، باغ را روی سرشان گذاشته‌اند و چه دلنشین.

اگر بگویم باغ ما زیباترین جای زمین است، اغراق نکرده‌ام، شاید تکه‌ای از بهشت. آن گوشه باغ درختی است که از همه بیشتر دوستش دارم، بید مجنون. درختی که سودای آسمان ندارد، سر به زیر است و شاخه‌هایش مانند گیسوان بلندی است که به روی شانه‌اش ریخته. می‌روم جلوتر، زیر سایه‌اش می‌نشینم، نسیم خنکی صورت را نوازش می‌دهد. صدای بادی که در لابلای شاخه‌ها می‌چرخد به کمک صدای آب روان و آواز پرنده‌ها، زیباترین ارکستر سمفونیک طبیعت را می‌نوازند. چشمانم را می‌بندم تا بوی بهشت را بهتر حس کنم.

چشمانم را باز می‌کنم، نمی‌دانم چه مدتی است که خوابم برده. بلند می‌شوم و به سمت درب باغ می‌روم. درب را باز می‌کنم. کوچه هنوز خاکی است ولی دیوارها بلند شده‌اند و دیگر گلی نیستند، همه آجری یا سیمانی‌اند، که بعضی‌های‌شان یک پنجره کوچک فلزی هم دارند، از شاخه‌های آویزان درخت‌ها خبری نیست، به جای سروهای سر به فلک کشیده دیوارهایی است به بلندی همان سروها، خدای من چه اتفاقی افتاده؟ چرا همه چیز عوض شده؟ تا اواسط کوچه می‌روم، چقدر این‌جا غریب است، دلم گرفت، بهتراست برگردم به باغ خودمان، به همان بهشت کوچک‌مان. درب باغ ما هم که آهنی شده! درب را هل می‌دهم، با صدای ناله‌ای ضعیف باز می‌شود. اثری از آن باغ نیست، زمین سیمانی ست، دیوارها هم. از درختان زیاد هم خبری نیست، فقط دو یا سه درخت بی حال در آن گوشه بچشم می‌آید. جوی آب روان هم جایش را با لوله‌ای فلزی که به شیری برنجی منتهی می‌شود، عوض کرده. هنوز مبهوتم، که چشمم می‌افتد به تختی که کنار دیوار است، یادم آمد، من روی آن تخت خوابم برده برد. این‌جا ویلای عموی پدرم است که سال پیش باغ را از ما خرید و جایش این عمارت را ساخت. آن‌ها بهشت را خراب کردند تا ویلا بسازند. و ما چه ارزان فروختیم بهشت را....

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
tanin
tanin
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
توصیفتون عالی بود ادم میتونه خودشو تصور کنه تو اون باغ:)اما در مورد این بدیده متاسفانه الان خیلی زیاد شده میان باغ هارو خراب میکنند وتوش خونه وعمارت میشازند:|
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
ممنون دوست خوبم خوشحالم که ارتباط گرفتید امیدوارم این پدیده ی مخرب هم هر چه زودتر متوقف بشه
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت - نا خلف باشم اگر من به جویی نفروشم . . .
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
قصد جان است طمع در لب جانان کردن تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم ممنون دوست خوب
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
سلام:عالی بود.ایزدسبحان پناهتان باد
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
ممنون جناب حسنی بزرگوار
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
سلام:سلامت باشید
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
آخــــــــی..حیف شد پس :( هیچی جای طبیعت بکرو آواز پرنده هارو نمیگیره...هیچی....
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
بکر کم کم داره از یادمون میره مممون بخاطر حضورتون
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
ممنون دوست خوبم
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
دلم گرفت...
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
منم مثل شما حرفهایی بود به اندازه ی دلتنگیم برای طبیعت ممنون دوست من بخاطر حضورتون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤