باران دی سرد است

باران دی سرد است

نویسنده : s_hajikhani

معمولا بعد از اذان پرده‌های اتاق را جمع می‌کنم تا موقع طلوع، نور قرمز رنگ خورشید راحت‌تر به داخل اتاق دوازده متری‌ام بتابد. لذت دلنشینی دارد این‌که بدانی هر شبی یک صبحی دارد، هر تاریکی یک روشنایی و قطعا هر بدی یک ... یک ... آیا واقعا تمام بدی‌ها یک خوبی به همراه می‌آورند؟! نه فکر نمی‌کنم ...

ای کاش با این مثال به یاد برخی چیزها نمی‌افتادم. بگذریم... (به همین‌جا که می‌رسم قلم از نوشتن بر روی دفترم می‌ایستد. ده دقیقه‌ای مکث می‌کنم و دوباره ادامه می‌دهم) ... به یاد گل‌های زیبایی می‌افتم که وقتی پژمرده می‌شوند، دیگر هیچ شکوفایی به همراه ندارد و تا سال آینده خدا را چه دیدی شاید دیگر هیچ شاخه گلی وجود نداشته باشد، از بس پژمرده می‌شوند با هر بهانه‌ای. بلند می‌شوم و قرآن را هم همان‌طور بلند می‌کنم و می‌گذارم روی طاقچه پنجره ... آخ که چقدر بخار پشت پنجره کیف می‌دهد برای نقاشی ... بعد از چند خط نقاشی و خط خطی و دیدن چهره خودم در شیشه، پنجره را باز می‌کنم ... به قول یکی از بچه‌ها هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...

به یاد دوران کودکی، یک هاااا می‌کنم و به بخاری که برای شاید یک الی دو ثانیه ساخته می‌شود خیره می‌شوم ... دوباره هااااا و خیلی سریع به بخارهای آن فوت می‌کنم و این کار کاملا بدون هیچ منظور و هیچ هدفی شش الی هفت بار تکرار می‌شود. آن‌قدر بی هدف که اگر کسی همین کار را کنارم انجام می‌داد در دل خود می‌گفتم: اه این هم که مثل من دیوانه است ...

بعد می‌خندم. به خودم می‌گویم تو چقدر دیوانه‌ای که تازه فهمیدی من دیوانه‌ام. همینطور مشغول گفتوگوی کاملا مارموزانه با خودم هستم که متوجه حرکت شبحی سیاه و سفید در آن پایین پایین‌ها می‌شوم.هنوز هوا روز نشده است اما شب هم نیست. به قول معروف هوا گرگ و میش است. خیلی بیشتر به باغ روبرویم خیره می‌شوم. آن گوشه‌ترها با این‌که به سختی می‌شود دید اما مشخص است که یک گربه کبوتری را در حال نوش جان کردن است. همان کبوتری که برای همسایه پشت خانه‌مان خیلی عزیز است. آخ که چقدر دلم می‌خواست یک سنگ یا چیزی بردارم و به سمت آن پرتاب کنم. چند خطی از این صفحه بیشتر نمانده و من همچنان به هذیان گویی‌هایم ادامه می‌دهم و می‌نویسم و می‌نویسم.

گاهی اوقات مخصوصا شب‌هایی که با بیداری صبح شود و چشم‌ها هم اگر طلوع خورشید را دیده باشد، یک انرژی در جمجمه ایجاد می‌شود که همانند سنگ ریزه‌ها هی از این طرف به آن طرف قل می‌خورند و چنگ می‌زنند به استخوان و تا یک جوری این انرژی را مصرف نکنی بلای جانت می‌شوند، که اگر بلد نباشی چگونه کنترل‌اش کنی نتیجه‌اش می‌شود همین الکی نوشتن‌ها و سیاه کردن صفحه‌ای که قرار بود با ماجراها و رویدادهای مهمی پر شود. اما حداقل اگر خدای نکرده بیست سال دیگر هم زنده ماندیم... انشالله با خواندن این یک صفحه از حس و حال عجیب و غریب‌مان، یک لبخندی بر لب‌های مبارک‌مان بنشیند.

اُهوی آقا سعید 39 ساله. حالت خوب است دیگر ان‌شاءلله؟! التماس دعا پیرمرد .

دی 93

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
کاش این ایده "همینجوری نوشت!" رو هدفدار مینوشتید. از شروع تا پایان چندین چرخش داشتید، گربه ی کبوتر خور هم که نوبر! کاش یک حرفی بیشتر از "اُهوی آقا سعید 39 ساله. حالت خوب است دیگر ان‌شاءلله؟!" می گفتید آخر سر.. (چند اشتباهِ ریزِ املایی هم بود که خیلی توی چشم نمیزد) قلم توانایی دارید و خیلی راحت میشد همین "بی هدفیِ محتوایی" رو به یک "هدفِ رندانه" تبدیل و به مخاطب تحویل داد. منتظر یادداشت های بعدی شما هستم. موفق باشید دوست خوب من.
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
مرســــــــــــي
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
خوبه واز اتاقتون پنچره داره...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٠
٠
٠
سلام:خیلی متشکرم از مطلبتون. پیروز و سلامت باشید.
آسمانه
آسمانه
٩٣/١١/١١
٠
٠
اتاقتون دو برابر اتاق منه !:)
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/١١
٠
٠
ممنون.فقط نوشتتون طولانی بود بعضی از مخاطب ها ک فقط ی تشکر کوچک میکنن بدونید بعضی هاشون کامل متن بلند رو نمیخونن واس همین مینویسند ممنون،مرسی،منشکرم...... البته نه همه شون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨