مرد خانه / داستانک

مرد خانه / داستانک

نویسنده : moty_mony

آدمی نبود که رتبه اول کنکور باشد. آیت الله نبود. زیبایی خاصی نداشت. اخلاق خاصی هم! یک مادر مریض و یک گربه کوچک داشت که همیشه در حیاط خانه‌شان در رفت و آمد بود. با حقوق بازنشستگی پدرش زندگی می‌کردند.

امروز که از خواب پاشده بود، مانند هر صبح دیگری، گربه لاغرشان آمده بود و غذایی طلب می‌کرد. میو‌میو دلنوازش، پسر را بیدار کرده بود. برایش کمی نان خشک ریخت. گربه هم با اشتیاق کامل شروع به خوردن کرد. آن‌جا، جایی بود که همه گربه‌های‌شان، رژیم لاغری را تا آخر عمرشان داشتند! آن روز پسر مثل همیشه بعد از دادن غذای گربه، صبحانه مادرش را آماده کرد و به اتاقش برد. مادر هنوز خواب بود. پسر، گونه مادرش را بوسید و آرام آرام از اتاق خارج شد. سپس برای بازی با همسالان خودش، به زمین خاکی فوتبال‌شان رفت. بعد از بازی به خانه برگشت و غذایش را خورد. همان‌طور که داشت غذا می‌خورد، تلویزیون قدیمی را هم روشن کرد که از شانسش آن روز، یکی از روزهایی بود که درست نشان می‌داد. داشت سریالی را تماشا می‌کرد که یک‌دفعه زنگ در را زدند. رفت و در را باز کرد. مردی مسن بود که سرش را به پایین انداخته بود. چند نفری هم پشت سرش بودند. مرد به پسر نگاه کرد و بعد از او پرسید:

مادرت خانه است؟

پسرک گفت: با او چه کار داری؟ من مرد این خانه‌ام!

مرد غریبه از او پرسید: نامت چیست؟

پسر گفت: محمد

اشک در چشمان مرد جمع شد. سپس پسر را بغل کرد و بوسید و گفت: ده سالته؟

پسر گفت: شما از کجا می‌دونید؟

مرد گفت: من پدرت‌ام. وقتی که به جبهه می‌رفتم تو دو ساله بودی!

 پسر دوید و مادرش را صدا زد. آخر پدرش از جنگ برگشته بود، آن هم بعد از هشت سال! 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
mirza
mirza
٩٣/١١/٠١
١
٠
سلام؛ موفقیت روزافزون شما آرزوی میرزاست!
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/٠١
١
٠
آخیییی قشنگ بود.
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/١١/٠١
٠
٠
:))))))))))))))))))))))))^ـ^
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/٠١
٠
٠
آخييي خيلي زيبا بود!مرسي
آسمانه
آسمانه
٩٣/١١/٠١
١
٠
ممنون داستانتون قشنگ بود ولی من اون یک خط اول رو نفهمیدم چرا نوشتین. مرد ده ساله که نمی تونه ایت الله باشه یا رتبه اول کنکور بشه . اگر چه شروع خوبی بود ولی حس کردم نبود هم به داستانتان لطمه ای نمی زد. ممنونم .
mina_h
mina_h
٩٣/١١/٠١
٠
٠
:))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠١
٠
٠
قلم خوبی دارید... شروع خوبی نداشتید؛ پایان هم میتونست بسیار دراماتیک تر از این باشه. چون سوژه و ایده کلیشه بود؛ طبعا باید احتیاط بیشتری میکردید برای پردازش و پیرنگ ها. اینطور سوژه ها "نیاز" به نگاهی نو دارند. نیازِ مبرم به زاویه ای متفاوت. سوم شخص انتخاب خوبی نبود. کاش از زاویه دیدِ پسر یا حتی پسر همسایه می نوشتید. موفق باشید، مشتاقانه منتظر اثر بعدی شما هستم.
j-hoseinpoor
j-hoseinpoor
٩٣/١١/٠١
٠
٠
با نظر جناب شمشیری موافقم .اخر داستان را هم بگذارید برای مخاطب .
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/٠٢
١
٠
منم همینایی که آقای شمشیری گفتن وجناب حسین پور تایید کردن ('^_^)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
سلام ... در مورد سوم شخص موافق جناب شمشیری نیستم ولی سوم شخص محدود به شخصیت خیلی خوب می شد و اینکه گربه خیلی نقش قشنگی داشت اما تفسیر رفتار گربه و رژیم لاغری گربه خارج از مطلب بود // آخر مطلب با اینکه دیالگها کوتا بود و میتوانست خوب تمام شود ولی خیلی ضعیف بود///
moty_mony
moty_mony
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
ممنونم از همه ى دوستان عزيزى كه اشكالات بنده رو بهم ياد آخرى مى كنند و بهم كمك مى كنند تا داستان هاو مطلب هاى قشنگ ترى براشون بنويسم،و به علاوه ى همه ى اين تشكر ها بايد به سن كم بنده و تجربه ى كمم توجه داشت و مثل يك انسان سى ساله ازم انتظار نداشت:)
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٠١
٠
٠
ینی چی؟
moty_mony
moty_mony
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
منظور شهداء عزيز كشورمون بود،دوست داشتين چى باشه مگه؟!
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
کلا چیزی از مطلب متوجه نشدممم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٠١
٠
٠
سلام:خیلی جالب بود. متشکرم.یاد آزادگان عزیز را گرامی میدارم وبرایشان آرزوی سلامتی دارم.یزدان بخشنده پناهتان باد.
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
خیلی قشنگ بود...عالی بود
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
دلم به حالش می سوزد

اسفند سوخته!

٩٥/١٢/٢٨
تبلیغات
تبلیغات