توت فرنگی‌های فسفری ببری جان! / یک داستانک فانتزی

توت فرنگی‌های فسفری ببری جان! / یک داستانک فانتزی

نویسنده : h_ghasemi

روزی روزگاری در همین حوالی ببر زیتونی رنگی بود با خطوط یشمی، از آخرین بازمانده های گونه های درحال انقراض که توجه دانشمندها و نگرانی محافظان و داعیه داران محیط زیست را برمی انگیزند! ببر زیتونی با رگه های یشمی، با همنوعانش تفاوت های زیادی داشت، مثلا یکی از تفاوتهایش همین رنگ عجیبش بود که هم مفرح ذات بود و هم موجب دردسر! اعتماد خرگوش ها و پروانه ها را جلب می کرد چون رنگ پوستش خرگوش ها را به یاد شبدرها می انداخت و پروانه ها را به یاد شالیزارها ... و پیش چشم شکارچیان رسوایش می ساخت وقتی هیچ سایه و نیمسایه ای هماهنگش نمی شد! یا علاقه عجیبی که به موش ها و مثلث ها و رایحه هلوهای نورس تابستانی داشت! ... یا گرایش وافرش به شمارش کسالت بار و بی هیجان برگ های نارون پیری که سایه گستر بعد از ظهرهایش را با او قسمت می کرد! و از همه حیرت انگیزتر، غذای مورد علاقه اش بود: توت فرنگی! ... بله درست شنیدید! توت فرنگی های نرم ترش و شیرین نوبرانه.

شما را نمی دانم اما هر کشاورز مبتدی خوب می داند که بعضی گیاهان وحشی ِ هنوز به علم ژنتیک رو نداده(!) فقط یک یا دوفصل سال به گل و میوه می نشینند و مابقی سال، دشت و بوته زار را چشم انتظار جلوه گری هاشان می گذارند. توت فرنگی ها هم از این قاعده مستثنی نبودند و همین می شد که زمستان ها ببر گرسنه و بی قرار، جنگل را پی رایحه توت فرنگی های وحشی زیرپا می گذاشت و تا آخرین افول خورشید اسفند ماه، سردرگم بین سکوت خواب درختها می چرخید. زمستان، این فصل سرد پر هراس کلنجار گونه، به هر دشواری و بلندی می گذشت و همین که سینه سرخ ها رو به خورشید سلام می گفتند، مژده تولد دوباره بیشه زار بود و ... توت فرنگی ها. توت فرنگی ها که در نخستین خمیازه های پاک دلبرانه شان، دنیایی از طعم های بی تکرار رویایی نهفته بود.

اما امسال توت فرنگی ها در حرکتی نمادین، به رنگی تازه متولد شده بودند. رنگ عجیبی که مادر طبیعت معمولا کمتر به خاطر داشته است، حداقل در سبد میوه های جنگلی ش؛ فسفری! ...

نخستین بار که ببر زیتونی با خطوط یشمی، توت فرنگی های فسفری بی خیال را دید حیرت زده روی دوپای عقب نشست! ساعتها بی حرکت به تماشای آنچه باورنکردنی می پنداشت، خیره ماند و توت فرنگی ها که انگار از تفاوت هراسناکشان با قوانین دنیا هیچ خبر نداشتند، با پلک هایی نیمه بسته، شناور در سرخی معصومیتی ناآگاهانه، پیش شماطه ی چشمانش، سربه زیرانه دلربایی پیشه کردند ...

و از آنجا که طبیعت به روش خویش پاسخ پرسش ها را می دهد، سرانجام، تاریک روشنای گرگ و میش غروب، آه از نهاد ببر برآورد: امشب چقدر زمین با آسمان نسبت پیدا کرده بود! چقدر فانوس ... چقدر ستاره روییده بود زیرپای درختها ...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٤
٤
٠
من تعظیم میکنم به قلم شما... به نگاه زیبای شما... هیچ حرفی ندارم بزنم جز تکرار این جمله از میان دهها شاه جمله این متن: مثلا یکی از تفاوتهایش همین رنگ عجیبش بود که هم مفرح ذات بود و هم موجب دردسر! ..../ یا : اما امسال توت فرنگی ها در حرکتی نمادین، به رنگی تازه متولد شده بودند. رنگ عجیبی که مادر طبیعت معمولا کمتر به خاطر داشته است، حداقل در سبد میوه های جنگلی ش؛ فسفری! ... / یا : و از آنجا که طبیعت به روش خویش پاسخ پرسش ها را می دهد، سرانجام، تاریک روشنای گرگ و میش غروب، آه از نهاد ببر برآورد: امشب چقدر زمین با آسمان نسبت پیدا کرده بود! ...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٤
٣
٠
سپاسگزارم آقای شمشیری. شما به من لطف دارید. شایان ذکر هست که این متن من داستانکی تماما نمادین بود و هر واژه ش معنایی چندلایه رو (در حوزه های مختلف روانشناختی، عرفان، اخلاق و عشق) در خودش مستتر داشت و داره و پایانش هم کاملا مفهومی و هدفمند انتخاب شده بود.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٤
١
٠
خواهش می نمایییممممم! :))
فائزه
فائزه
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
چه قدر شما خوب تعریف می کنین:)) دوست دارم منم یه مطلب بنویسم!:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
والا مطلبی هم بوده که بد تعریف کردم هنوز دنبالمن! آخه باید مطلب هم یه قابلیت هایی داشته باشه. مشتاقانه منتظرم دست نوشته شما رو بخونم فائزه خانم بزرگوار.
z.mohammadi
z.mohammadi
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
بسیار زیبا بود موفق باشی دوست عزیز
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
ممنون از شما جناب آقا/ سرکار خانم محمدی.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
ببخش زهره جان الان متوجه شدم. خیلی خیلی خوشحالم از بودنت. خیلی خوشحالم که هستی ... داشتن دوستانی مثل تو مایه دلخوشی و دلگرمی و افتخار منه.:)
blue girl
blue girl
٩٣/١١/٠٤
١
٠
خیلیم خوب و قشنگ!متشکر!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٤
١
٠
منم ممنونم از شما
saiideh70
saiideh70
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
وای اخرش فوق العاده تموم شد به نظر من واقعا از خوندنش لذت بردم
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٤
١
٠
خوشحالم که همذات پندارش شدی.سپاس
montaghed
montaghed
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
الان دارم میرم خواستگاری (جدی میگما، نه شوخی!)، برای متنتون بعدا نقد می نویسم، البته اگه دوست داشته باشین ...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٤
١
٠
:)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/٠٤
١
٠
احساس کردم داری یه سحابی رو توصیف میکنی :)))))))) فانتزی قشنگـــــــــــــی بود...قلمــــــــت مستدآم (^_^)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٤
١
٠
سحابی؟ متوجه نشدم دنیادیده جان./ منم ممنونم از حضورت.:)
هاچ
هاچ
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
سحابی یعنی کهکشان و اینا؟
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
آره دیگه... اصلا حس کردم داری از سحابی خرچنگ حرف میزنی.... سحابی محل تولد ستاره هاست.... قشنگ میشه توصیفی رو که گفتی بهش نسبت داد :)))) البته از نگاه من (^_^)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
یه سرچی بزن عکساشو نگاه کن.... مطمئنن عاشقشون میشی... سحابی سه پاره...اخگر... جبار... حلقه..... یه دلنوشته هم برا سحابی ها بنویس خواهشا... من خیلی دوسشون دارم :)))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٤
١
٠
چقدر ذهن خلاق و شکوفایی داری شما! :)) واقعا واقعا واقعا خوشحالم از داشتن خواننده های عزیزی که با نوشته های من تخیلشون از خودم هم جلوتر میره و باز مکمل همدیگه میشه خیالپردازیهامون.ممنونم دنیادیده جان
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٤
١
٠
چشم دنیا دیده جان. می نویسم ... حتما می نویسم ... درمورد اون انجمن هم که از ترسها می گفت و من یه بار نوشتم که از اونایی که دوستم دارن و دوستشون دارم می ترسم، همون روزا متنی نوشتم که به علت تراکم نوشته هام کمی توی نوبت مونده اما چندی دیگر منتشر میشه. همراه من باش و بخون من و نوشته هام رو مثل همیشه. متشکرم ازت.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
دمت گرم :)))))) از آسمون هرچی بنویسی من عاشقش میشم و لی سحابی ها یه جور ناجوری جون میدن واسه رویا پردازی...... من مشتاقانه منتظرشون هستم (^_^)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
من دوبار خوندمش ولی باز درست درک نکردم که داستان داره چه مضمونی رو بازگو می کنه! :(
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٤
٢
٠
متون نمادین ویژگیهای خاصی دارن که اگه با این نوع متنها آشنا باشید حتما متوجه مضامین خواهید شد. من سعی کردم ساده ترین نوع روایت رو برای درک بهتر مخاطبم داشته باشم و بااین حال ممنون از حضور سبز شما و زمانی که برای خوندن این متن گذاشتید.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٥
٢
٠
بله. ولی یه نمادین هست مثل "قلعه حیوانات" یه نمادین هم هست مثل "عقل سرخ" سهروردی! *** البته خودم یه برداشت هایی از متن داشتم. ولی خیلی شک دارم که درست باشه. به این مضمون : ببر (=انسان و یا یک تفکر قوی و مستقل) زیتونی (= صلح طلب). خرگوش، پروانه، مثلث رو بگذریم! در کل برداشتم از این چند جانور و مثلث این بود که ببر داستان، با هیچ قومیتی و تفکری مخالفت نداره . درخت نارون(= نماد بزرگواری و سخاوت) ببر، بیشتر وقتشو صرف دیدن خوبی ها می کنه. برخلاف عده ای که دائم دنبال پیدا کردن بهانه ای برای کینه ورزیدن و دشمنی اند! غذای مورد علاقه ش، توت فرنگی بوده که توت فرنگی رو خودتون توی متن یه توضیحی دادید(= میوه ای که هنوز بشر نتونسته تغییری در اصالت وجودیش انجام بده)؛ یعنی ببر جیره خوار هیچ نوع تفکر و مذهبی نیست! همینا بود. اگه میشه خودتون توضیح بدید. دوست دارم معنی متن رو بدونم.*** یادم رفت بگم که ترکیبات و توصیفات خلاقانه ای رو به کار بردید. متن تون عالیه.
raha_sl
raha_sl
٩٣/١١/٠٥
١
٠
چه برداشت قشنگی:)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٥
١
٠
ممنونم. موش رو هم توضیح داده بودم که گویا از فیلترینگ سایت، رد نشده! خیلی خوب شد که خرگوش و پروانه رو توضیح ندادم!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٥
٣
٠
چه برداشتهای زیبایی داشتین از متن آقای علوی! دقیقا منم دنبال همینم که خواننده من با خوندن متنهای من تخیلش رو با هر نمادی که به تخیل خودش نزدیکتره به پرواز دربیاره و هرچیزی که خودش فکر می کنه و می پسنده رو برداشت کنه از این مزرعه. من در مورد متنهای انتزاعیم کمتر میتونم توضیح بدم. منو از این امر معاف کنید و خوشحال میشم که همچنان خواننده من بمونید که برام واقعا ارزشمند و قابل قدردانیه./سپاس مجدد
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٥
٢
٠
ممنونم از شما رهای عزیز و همچنین از جناب علوی که نگاهشون رو با ما قسمت کردند.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٥
٣
٠
با سپاس مجدد، این رو هم عرض کنم که به اعتقاد من، وقتی خودم یه متن رو می نویسم بعد انتشارش دیگه منم میشم یه خواننده و مثل سایر خواننده ها روبروی متن هستم نه مثل یه نویسنده بالای سرش! البته این به اون معنا نیست که برای متنهام دفاعیات و مضامین مدنظرم رو نداشته باشم بلکه به این معناست که منم مثل شما دوباره و صدباره می خونمش و هر بار تازه تر میشم با کشف و ارتباط دادنش به معانی تازه و یا همون معانی گذشته م برام تداعی میشن و لذت می برم.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٥
١
٠
من اینجا هم یه نظر گذاشته بودم، مثل اینکه ثبت نشده! دوباره می نویسم. *** ممنونم. خب پس بذارید آخر داستان رو هم طبق تعابیر خودم بگم. « دنیا در واکنش به اعمال انسانها و برای حفظ کردن نظام خودش، تغییراتی رو ایجاد می کنه. تغییرات شگفت انگیز و غیر قابل باور! ببر، نمی تونه این تغییرات رو قبول و باور کنه؛ به همین خاطر خودش رو فریب میده. (تمشک ها رو ستاره می بینه!)». حتما خواننده ی بقیه ی متنای شما خواهم بود. باعث افتخاره. تعابیر و ترکیب های خلاقانه ای رو به کار می برید که خوندنش واقعا لذت بخشه.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٥
١
٠
هرچند مدنظر من در پایانداستان، دقیقا 180 درجه برعکس تعبیر شما بود اما بازهم ممنون.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
می دونم. دقیقا به خاطر همین قسمت پایانی بود که گفتم شک دارم برداشتم درست باشه! این پایان نسبتا تلخ، اصلا با جملات با طراوت و شاداب و لحن روایت، جور نبود! مخصوصا جمله ی آخری که ببر میگه.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٦
١
٠
آخه پایانش اصلا تلخ نبود! :)) شیرین ترین پایان ممکن بود باطعم شاد توت فرنگی! یه پایان آسمانی!
هاچ
هاچ
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
این ببره منه ها! گمش کرده بودم! پیداش کردی خدا خیرت بده :دی چه همه قید و صفت های جالب استفاده کردی آفرین. ولی یه جاهایی توی این صفات و مضاف الیه ها همچین گم شدم! که خب موردی نداشت دوباره پیدا شدم :دی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٤
١
٠
ببری جان ببر منه! منم پلنگشم! :)) نه عزیزم باعرض معذرت این یکی رو نمی تونم. هرچی دیگه بخوای روی چشم! :)// متشکرم هاچ عزیز. شما هم از خواننده های خوبی هستی که نظراتت برای من ارزشمند و راهگشای ذهن هستن و خوشحال میشم همیشه منو بخونی و همراهم باشی.//آره. کاملا می فهمم این گم شدن و پیدا شدن رو که میگی چون خودم آگاهانه پیچ و خم میدم به واژه هام تا خواننده م توی فضای انتزاعی و سوررئالی که خلق می کنم محو بشه و از لابلای واژه ها تخیلش رو پرواز بده تا هرجا که دلش میخواد.//
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
راستی هاچ تو که فیلتم گم کرده بودی توی اون عکسه پیداش کردی! ببرتم که گم کردی! عزیزم آدم باید مراقب بعضی دارایی هاش باشه اونم چهارچشمی! :)) ولی ببر من خودش اومد و منو پیدا کرد، پس یعنی ببر خودمه دیگه! خودش اومده باورکن! :)
هاچ
هاچ
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
ولی من فکر کردم این ببره منه :( خب ایشالا پیداش میکنم :دی شایدم ببر تورو بدزدم (خخخ) :دی آره اون فیله هم ماله من بود داشت خودشو می چپوند تو ماشین! :دی ... نوشته هات حرف ندارن. (آیکون گل دادن!)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٤
١
٠
نه عزیزم! خوب نگاه کن! ببر من زیتونیه با رگه های یشمی. واسه تو گمونم رنگش فرق داشته باشه. مثلا نیلی با خطوط حنایی شاید! دزدیدنشم که از محالاته! وقتی خودش اومده پیشم فکر می کنی میتونی بدزدیش؟ خودش نمیاد باهات خب! :) // ممنون هاچ عزیز.نظر لطفته ( آیکن هدیه دادن یک لبخند واقعی صمیمانه)
هاچ
هاچ
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
هر کسی باید همونجایی باشه که راضی هست :) ببرت پیش تو راضیه ;) ببرمو پیداش می کنم! :دی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
حتما پیداش می کنی هاچ عزیز. حتما ... :)
فائزه
فائزه
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
واقعا فوق العاده بود:))تشکر
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٤
١
٠
ممنونم فائزه جان. نظر لطف شماست و خوشحالم از بودنت.:)
neda
neda
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
واقعا زیبا و گیرا بود، منم از این توت فرنگیا! کاش واقعی بود لذت قدم زدن تو همچین جنگلی وصف نشدنیه!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٤
٢
٠
توت فرنگی! :) آره جنگل ببری جان بی نظیره. مرسی خواهر کوچولوی دوم من :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
خیلی هم غیر واقعی بنظر نمیرسه ... آخه سوررئالیسم مرز بسیار بسیار باریکی با رئالیسم داره. و فقط ذهن نویسنده است که قادر به تشخیص مرزِ واقعیت و رویاست. موافقید کاربر ناشناسِ بزرگوار؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
خواهر محترم شما هستند ایشون؟ ای وای!!! ببخشید! من کاربرِ محترم ناشناس خطاب کردم! خانم قاسمی دوم؛ از شما هم عذرخواهم. اما خب پاسخم رو تعدیل نمیکنم!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٥
٢
٠
خب وقتی توی ذهن منه یعنی قابل دستیابی نیست دیگه آقای شمشیری! :))
neda
neda
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
آقای شمشیری، میشه لطفا یک کیلو از این توت فرنگی های فسفری که از واقعیت دور نیستند واسه من بخرین، ممنون میشم!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٥
٢
٠
به روی چشم! دستور و سفارش شما رو با کمال میل انجام میدم! الان که شاهدید فصل سرماست ... سرمایی بس ناجوانمردانه... اما حوالی تابستان یا پاییز آینده قطعا خیلی بیشتر از "مقدار سفارش و پیش بینی حضرتعالی" خریداری کرده و تقدیم میکنم! خدا به همه رحم کنه اگر اون ببرِ زیتونی بیدار بشه.. که شده! نویسنده محترم هم بدرستی اشاره داشتند. (آیکونِ پیشنهادِ فرار به مثبت نیاندیشان!) / بانو قاسمیِ اول؛ ببخشید اگر مزاحی کردم با خواهرِ مهربان شما./ بانو قاسمیِ دومِ بزرگوار: شما هم جسارتِ بنده رو ببخشید. روی منطق و لطف و حمایتِ شما از ببرها و توت فرنگی ها حساب کردم که به خودم اجازه مزاح دادم./ جنابِ ببرِ عجیب و غریب: از شما هم پوزش میخوام بابت فصل سرما و روزهای بی توت فرنگی! / جناب توت فرنگی برلیان نشان: از شما هم پوزش میخوام بابتِ فشارهایِ ناجوانمردانه ای که مامِ مزرعه بر شما وارد میکنند بخاطر رنگِ فسفری تون! قسم میخورم میگم آقا ببره خفت شون رو بگیره به وقتش! / دیگه از کسِ دیگه ای پوزش نمیخوام! / این هم یک کامنت شبهِ سورئال از بنده ی کمترین.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٦
٢
٠
ممنون جناب آقای شمشیری. شما بهترین درک مطلب از این متن رو داشتین. توت فرنگی ها هم علیرغم برف و سرمای زمستانه اما مطمئنا منتظر و امیدوار به ظهور تابستانن تا توسط ببری جان رونمایی واقعی بشن و از دنیای سوررئال به رئال قدم بذارن و برای ببر زیتونی با رگه های یشمی، دنیا رو روشن و ستاره باران کنن./سپاس مجدد از شما.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٦
٢
٠
البته نداجان من هم خب تقصیری نداره طفلکی آقای شمشیری! به حقیقت پیوستن تحول سوررئال به رئال توت فرنگی های فسفری رو ندیده هنوز ...
neda
neda
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
تمام این حرف ها به کنار من با وعده و وعید که نمیتونم سر کنم، سوررئال یا رئال هر زمان اون توت فرنگی ها به دست بنده رسید اونوقت شاید بپذیرم که واقعیت داره!
montaghed
montaghed
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
رفتم و برگشتم. حال خوبی ندارم ولی دلیل نمیشه کار و با زندگی قاطی کنم. 1- موضوع مال یه خانم مهندسه که در رابطه با رشته خودش نوشته، بایدم خوب بلد باشه. 2- هر چی گشتم ببینم می تونم یه اشکال، فقط یه اشکال بگیرم، نشد که نشد، از این بابت خیلی دلخورم. 3- چه کلماتی! چه توصیفاتی! (بایدم اینجور باشه) 4- این یکی از بهترین داستانایی بود که تا الان خونده بودم. 5- داستان رو که می خوندم فکر کردم دارم توی رادیو می شنوم و 6- شما نویسنده خوبی میشید، تلاش کنید.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
آیکن لبخند معنادار! :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٥
١
٠
ضمنا قابل توجه هست که رشته تحصیلی من مهندسی محیط زیست هست و در رابطه با کنترل وطراحی تجهیزات کاهنده آلاینده های هوا! گمان نمی کنم ربطی به حیات وحش پیدا کنه! لااقل ما که در لیست دروس آموزشیمون همچین واحدهایی نداشتیم!
علیرضا
علیرضا
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
از نظر تنوع لغت، خیلی خوب بود یعنی یک جورهای به قول معروف از شیر مرغ تا جون آدمی زاد بین لغت ها پیدا میشد :دی | خیلی هم جالب بود البته :)
faranak_b
faranak_b
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
منم با این نظر موافقم! :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
سپاس از شما اما لازم میدونم به عرض برسونم که حتی یک کلمه هم از این خیل واژه در این متن، نابجا یا بدون هدف یا بی معنا انتخاب نشده. تک به تک سطرها و کلماتش بی اغراق میگم که دارای مفهومن. (البته جهت تکمیل صحبتهای شما! حمل بر خودستایی نشه. فقط خواستم یادآوری کرده باشم) :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
از حضور شما هم سپاسگزارم فرانک جان
h.naderi
h.naderi
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
وات د فاز؟
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
:) میشه فارسیشم بگین آقای نادری؟ :) من یه کم متوجه سوالتون نشدم و میترسم جوابی که بدم دور از جواب موردنظر شما باشه. سپاس
salma
salma
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
بانو قاسمیییییییییییییی مثل همیشههههههههههه جالببببببببببب قلم طنزتونم عالیهههههههههههه دلنیا
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
سپاس دلنیای عزیز (نمی گفتی هم میدونستم که دلنیایی! نه تنها از کشیدگی حروف بلکه از اسم دخترت: سلما) :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
راستی دلنیا جان این متن اصلا طنز نبود! فقط در زمان و دنیای سوررئال اتفاق افتاد و شاید به همین دلیل یه خرده به نظر شما به طنز نزدیک شد.
ye_pesar
ye_pesar
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
هر چن هضم ببر زیتونی با خطوط یشمی و توت فرنگی های فسفری در کنار هم سخته ، اما اگه از شوخی بگذریم واقعا شعر عالی بود :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
سپاس از شما ... کمی به تخیلتون هوا و فضا بدید هضمش آسون میشه ... راه هضم معانی خیالی و فرارئال همراه شدن با اونهاست. سپاس از شما
raha_sl
raha_sl
٩٣/١١/٠٥
١
٠
چقد زیبا بود... حقیقتش من بار اولی ک خوندمش به نظرم یه داستان عجیب خیالی اومد! اما مطمئن بودم اشتباه کردم چون قلم شما به این سادگی نیس ..با خوندن کامنت اقای علوی دوباره متنو خوندم ... و به این فک کردم ک چقد شما فوق العاده مینویسین.. از هر جمله میشه یه برداشتی کرد.. واقعا زیبا ست..
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٥
٢
٠
ممنونم رهای عزیز. مجددا از جناب علوی هم ممنونم که وقت گذاشتن و توضیحات مفصل و خوبشون در مورد برداشتشون از متن رو برای ما ارائه کردن. نظرلطف شماست که متنهای منو زیبا می بینی. بله. من در متنهام با نمادها از معانی حرف می زنم و لذت می برم که برای خواننده م از هر متن من چندین پنجره، چندین خورشید و چندین راه ترسیم بشه. باز هم سپاس
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٥
١
٠
منم هم از شما و هم خانم سالاری تشکر می کنم. لطف دارید.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٥
٢
٠
خواهش می کنم. قابل ذکر هست که در این متن، ببر و توت فرنگی نماد دو انسان بودن و کل داستان، یک روایت عاشقانه عرفانی-اخلاقی بود.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٥
٢
٠
ضمنا شما توصیفات بسیار درستی از شخصیتهای داستان من داشتید آقای علوی.ممنون
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٥
١
٠
چه جالب! ممنونم از اینکه توضیح دادید. *** خواهش می کنم.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
سلام ... اشتباه کردم اشتباهی نظرات را اول خواندم و از خیر خواندن متن گذشتم
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
اشکالی نداره جناب آقای روشناوند! کاری که قابل جبرانه که دیگه غصه خوردن نداره! :دی // جبرانشو اگه با خوندن متن و ارائه نظر ارزنده خودتون انجام بدین ما رو هم بسی سرافراز کردین.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤