من که خودمُ دوست دارم

من که خودمُ دوست دارم

نویسنده : r_roshnavand

یک ماهی از عروسی‌مان گذشته بود. که جوگیر مهمانی دادن شدیم. سی نفر مهمان دعوت کردیم. وقت شام،  از اقبال بلندمان که همیشه مهمان کمتر از تعداد می‌آیند سه نفر هم اضافه بر دعوت شدگان آمدند.

خوشبختانه خانم جان تجربه این گونه مهمانی که مستقیما عامل اجرایی می‌بود را نداشت. 30 پیمانه برنج نم می‌کند و بعد از چند لحظه یک پیمانه دیگر هم اضافه می‌کند که مقابل اقوام شوهر غذا کم نیاد. از طرفی من هم که قبلاً گفتم جوگیر بودم یواشکی سه پیمانه اضافه کردم.

وقتی صفره جمع شد کلی غذا اضافه آمد. مادرم داخل آشپزخانه بود و داشت برای خودش و سه نفر مهمان اضافه که آورده بود غذا می‌کشید.

رفتم جلو و گفتم: حاج خانم لیلا گفته به هرکی دوست داشته باشم غذا می‌دم!

با گفتن این جمله من، خانم‌های داخل آشپزخانه ساکت شدن و منتظر جواب دندان شکن مادر شوهر شدند. مادرم که آرام مشغول کشیدن غذا بود گفت: «من که خودمُ دوست دارم ».

سال‌ها گذشته است و من هر وقت جایی مهمان هستم بعد از این‌که حسابی از خجالت شکم در می‌آیم مستقیم می‌روم آشپزخانه و مقداری هم برای فردایم بر می‌دارم و قبل از این‌که چیزی بگویند خیلی سبر می‌گویم «من که خودمُ دوست دارم.»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
:| O-o همچین تجربه ای نداشتم تا حالا بنابراین نمیدونم چی بگم فقط اینکه برنج را دم میکنند نه نم :) و سفره را جمع می کنند نه صفره با عرض پوزش :) و اینکه من نفهمیدم بالاخره غذا کم اومد نیومد؟ لیلا خانم برای چی این حرفو زدن مادر شوهر برای چی این حرفو زدن؟ !!! و کلا یه عالمه سوال دیگه!!!
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
برنج نم کردن همون برنج خیس کردن تو آب قبل از پخته :) البته منم نفهمیدم لیلا کیه زنای تو آشپزخونه چیکاره بودن و ...
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
آهان ما میگیم برنج ر خیس میکنم به خاطر همین فکر کردم دم رو اشتباهی نوشتن :))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
لیلا احتمالا کدبانوی خونه س! (اینطور که من برداشت کردم) زنهای آشپزخونه م باید مهمونا باشن قاعدتا که اومدن واسه کمک رسانی :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
سلام ... سفره ديگه همان صفره است / ليلا رو از متن بايد بدست بياوريد احتمالا از مريخ آمده اند
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
سلام ... پارگراف اول تعداد مهمانها را كه بيشتر از تعداد دعوت شده بودن رو نوشته ام / پارگراف دوم نوشته ام كه «30 پیمانه برنج نم می‌کند و بعد از چند لحظه یک پیمانه دیگر هم اضافه می‌کند» و شما اينجا نم رو ديده ايد اما براي 30 نفر 30 پيمانه برنج زياد است و يكي هم اضافه ريخته اند و در ادامه همان پارگراف من هم يواشكي سه پيمانه افزوده ام / تا حالا كه شد 34 پيمانه برنج و 33 نفر مهمان با محاسبه رياضي ميشود يكي اضافه
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
سلام .... «وقتی صفره جمع شد کلی غذا اضافه آمد.» باز صفره را ديديه ايد و متوجه نشده ايد كه كلي غذا اضافه آمد
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
سلام ... اما « ليلا » كسي نيست جز نام همسر گرامي اينجانب كه انتظار داشتيد در متن روايت آورده شود كه من شرمنده ام ولي يك پيشنهاد لطفا دوباره بخوانيد تجربه خواهد شد
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
آقا نکنین این کارو :| انقد بدم میاد :| حالا خونه آشنا باشی خب خوبه ولی خونه غریبه ها نکنین این کارو
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
خخخ! نکنین این کارارو!! چی از ته دل گفتید!
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
از بس حس بدی به این کار دارم کامران میرزا :| فقط هم مشهدیا این کارو میکنن :|
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
سلام ... شرايط من را داشته باشيد فرق خواهد كرد . ماه رمضان سال قبل مهمان عزيزي در خيابان تهران بوديم بعد از افطاري يادم رفت براي محمدجواد(پسرم) غذا بگيرم سحر متوجه مي‌شوند غذا براي محمدجواد نبرده‌ام قبل از اينكه سحري بخورد از خيابان تهران آمد قاسم آباد و كلي هم ناراحت بود كه چرا غذاي بچه را نياورده‌اي . و بگفته خانم ايشان دير ميرسند خانه و بدون سحر روزه گرفته است.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
روایتهاتون جالب اند آقای روشناوند. مرسی. (البته فارغ از نگارش و املا؛ حرفها، حرفهای قشنگی اند)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
سلام ... غلط املايي كه در وجودم است و كاري هم نميكنم كه درست شود ولي نگارش را شرمنده ام با گوشي نوشته‌ام و ويرايش نشده ارسال نموده‌ام /
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/٢٩
١
٠
راستش من متوجه نوشتتون نشدم...شرمنده
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
سلام ... در مهماني غذا زياد آمده مادرشوهر براي خودش غذا ميكشد كه ببرد خانه. پسرش ميگه خانومم دوست ندارد كسي غذا براي خودش بكشد و مادر شوهر در جواب پسرش و بگونه‌اي كه عروس هم حساب كار خود را بكند گفته «من كه خودم را دوست دارم»
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
مرسی از توضیحتون...حالا که متوجه شدم ماجرا چیه زیبایی نوشتتونو درک کردم...ممنون امیدوارم قلمتون همواره پایدار باشه مثل الآن و موفق باشین
Cold
Cold
٩٤/٠٢/٢٩
١
٠
بازمون همون خاطره های ساده و جذاب همیشگی :)...مرسی آقا رضا
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
سلام ... سپاس عزيز دل
پربازدیدتریـــن ها
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
حال عجیبی داشتم

اولین قرار عاشقی

٩٦/٠٥/٣١
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
صدای نفس هایمان را می شنیدیم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت دوم

٩٦/٠٥/٣١
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
چند خطی برای خاتونم...

تفاوت شخصيت

٩٦/٠٥/٣٠
کجای دنیا را قرار است بگیریم؟

قدرتی به نام عرف

٩٦/٠٥/٣٠
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
شعری سروده خودم

غیرت

٩٦/٠٥/٢٩
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
شعری سروده خودم

پلک بزن

٩٦/٠٥/٢٨
وقتی نیستی

تخت خالی...

٩٦/٠٦/٠١
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
شعری سروده خودم

در سرم...در سرمـ ...در سر...

٩٦/٠٥/٣١
همین امروز دست بکار شو

فردا تا ابد دیر است

٩٦/٠٥/٢٩
تبلیغات