شوهر اینترنتی!
ارسالی برای مسابقه‌ای از جنس مجازی

شوهر اینترنتی!

نویسنده : رفیعه

«دوستت دارم». همین یک کلمه کافی بود تا ثریا عقل و هوشش را ببازد. اینترنتی آشنا شده بودند و به گفته خودش، امیر پسری تنهاست که عمران می‌خواند و کلی پول دارد که می‌تواند ثریا را خوشبخت کند!

آن روز حوصله‌اش را نداشتم تا ثریا را سر عقل بیاورم و بگویم این‌گونه افراد زیادند و صحبت‌های‌شان هم باد هوا. گر چه اگر تا صبح هم برایش حرف می‌زدم و قسم و آیه می‌خواندم باز هم افاقه‌ای نمی‌کرد و راه خودش را پیش می‌گرفت. با این حال وظیفه‌ام می‌دیدم که به عنوان یک دوست تذکری جدی بدهم. فردا به خانه ثریا رفتم تا با او صحبت کنم. مقابل آینه ایستاده بود و طبق معمول همیشه که برای بیرون رفتن آرایش می‌کرد، این بار اما غلیظ‌تر از همیشه این کار را انجام می‌داد. پرسیدم: کجا با این عجله؟!

- با امیر قراردارم. قرار اول رو نباس دیر رفت. دوست ندارم فک کنه همسر آیندش بد قوله!

- چی؟ شوخیت گرفته؟ نه؟! همسر آینده؟ تو هنوز ندیدی و نشناختیش بعد می‌گی همسر آینده؟

- ندیدم که ندیدم. مهم دیدن نیست که. بعدشم از نزدیک ندیدم. وگرنه عکسش رو که فرستاده. چند وقت هم با هم می‌ریم و میایم آشنا می‌شیم دیگه...

- واقعا من به تو چی بگم؟! حالا واقعا نمی‌خوای بیشتر فکرکنی؟

- مریم! می‌شه بری من به کارم برسم؟

آن روز من فورا از خانه ثریا بیرون آمدم. در راه مدام به این فکر می‌کردم که چقدر ثریا دیوانه است. چقدر آدم می‌تواند دیوانه باشد که با یک «دوستت دارم اینترنتی» پایش بلغزد و...

حدود شش ماه گذشت. مشغول تمیز کردن اتاق بودم که صدای در حیاط مرا به خود آورد. در را بازکردم. باورم نمی‌شد... ثریا کاملا فرق کرده بود. بسیار لاغر شده بود. به خانه دعوتش کردم. کلی حرف زدیم. گفت: چند روز از آشنایی‌مون که گذشت، امیر منو به یه مهمونی برد. از اونجا به بعد به تریاک معتاد شدم. دو ماه بعدم کلی بهم بد و بیراه گفت و رفت و دیگه ازش خبری ندارم...

خیلی ناراحت شدم. با خود گفتم کاش آن روز بیشتر حرف می‌زدم و متقاعدش می‌کردم. اما حالا دیر شده بود. از حرف‌هایش فهمیدم برای گرفتن پول آمده تا موادش را تامین کند. گفتم: تو برو استراحت کن. من می‌روم برایت گیر می‌آورم. از خدا خواسته قبول کرد. در را قفل کردم و از خانه بیرون آمدم. به مرکز ترک اعتیاد رفتم و...

اکنون دو سال و اندی از آن ماجرا می‌گذرد. ثریا در یک شرکتی کار می‌کند که اتفاقا مدیرش جوان است و پولدار. یک روز حرف دلش را به ثریا می‌زند.

- دوستت دارم...

و ثریا هم... همین یک کلمه کافی بود تا عقل و هوشش را ببازد.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_hajikhani
s_hajikhani
٩٣/١٠/٢٤
١
٠
دوستت دارم از زبون یه معتاد ... خیلی هم رمانتیک
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
بعله...عشق ادم رو کور و ایضا کر میکنه!!درضمن ورودتون رو ب جمع جیمی ها تبریک میگم...:))
s_hajikhani
s_hajikhani
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
ممنون دوست گرامی ... اما ایشالله بعد سربازی فعالیتمو اینجا بهتر میکنم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
سلام:وقتی چه در واقعیت و چه در داستان و شعر میبینم که رابطۀ همسران در زندگی خوب است لذت میبرم.هرچه ابراز احساسات در خانواده ها بیشتر رواج پیدا کند به همان نسبت از دلبستگیهای خارج از عرف کم میشود.بسیار متشکرم.انشاءا... که موفق بشوید.
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
سلام.ولی گمونم اشتباه برداش کردید...اینا ک اصن باهم ازدواج نکرده بودن!!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
سلام:نه اونو متوجه شدم واضح بود که.منظورم ارتباطات در خانواده ها بود.که اگر بروز پیدا کند مشکلات اینچنینی پیش نمیاد.مثل اینکه من منظورم را درست بیان نکردم که عذرخواهم.
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
:)))
mirza
mirza
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
سلام؛ اول از همه برای شما آرزوی موفقیت در هدف و موفقیت های روز افزون در زندگی را از خدا خواهانم. و اما بعد: باریکلا! ... عالی شروع کردید تا بلغزد ... یعنی هم از طرز نوشتن و هم از جملات زیبای شما لذت بردم. از بلغزد به بعد، عجله ای داشتید در به پایان بردن مطلب، قلم رو رها نکردید تا درد واقعی ثریا رو برای مخاطب بیان کنه، می دونم اگه می خواستید رها کنید، حالا حالاها قلم برای خودش می چرخید، اما در حد متعادل منظورم هست، در حدی که مخاطب با ثریا همراه بشه و دردش رو واقعا درک کنه، تا تاثیر بگیره، به عبارتی دردی که از موضوعی برخواسته که واقعا زجرآوره و اجازه ی درک این مقوله و شدت آسیبی که ممکن است بر اثر این بی احتیاطی به ثریاها که متاسفانه زیاد هم هستند بخورد را به مخاطب ندادید. علی ای حال این نظر شخصی من بود و معتقدم موضوع خوبی رو انتخاب کردید و اگر مجددا به صورت جدی روی موضوع کار بشه، متن خوبی از کار در میاد. اینکه جمله ی شروع را در پایان به سبکی دیگر آوردید عالی بود. قبلا از شما عذرخواهی می کنم، سعادتمند باشید!
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
سلام...خیلی هم سپاسگزارم ک با تامل متن رو خوندید.راستش اول بنده قصه رو ی طور دیگه نوشته بودم و پایانش هم کاملن بااین یکی فرق داش و البته زیباتر...منتهی میشد درحد 650کلمه و این خیلی بود!!چن بار تغییرش دادم تا این شد بالاخره.درباره"بعداز بلغزد"هم واقعن این اتفاق افتد و خیلی شاخ و برگ داده بودم ابتدا...حتا موقع حرف زدن ثریا با مریم خیلی موضوعات دیگرو نوشته بودم،متاسفانه نشد ک بشه...بااین حال کاملن باهاتون موافقم و خعععععععععلی ممنون از نقدتون:))))
mirza
mirza
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
خواهش می کنم، وظیفه بود، موفق باشید به معنای واقعی کلمه!
انیس
انیس
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
کوتاه و عبرت آموز....خوب بود
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
مغسی:))
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
دوستان فک کنم تیتر رو اشتب زدن!!دوستی اینترنتی گمونم بهتر باشه...
mirza
mirza
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
همین تیتر مناسب این متنه، چون به عنوان شوهر روی او حساب باز کرده بود.
خورشید
خورشید
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
:)
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
وات د فاز؟؟!!خخخ
Narjes_khatoon
Narjes_khatoon
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
بسیار عالی بود.باشد که پند بگیریم!
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
بعلههههه:)))
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
خیلی عالی بود ممنون
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
قابلی نداش فامیل!!:))
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
خخخخ نچ نچ از دس بعضی از این دخترا! ابرو واسه ما نمیذارن ک!
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
از دس این پسرا ک میان همچین فرشته های معصومی رو مثه خودشون میکنن!!:دیییی
zohreh sayenpoor
zohreh sayenpoor
٩٣/١٠/٢٤
١
٠
با خود گفتم کاش آن روز بیشتر حرف می‌زدم و متقاعدش می‌کردم. اما حالا دیر شده بود... این جمله جای تاسف داشت چقد زود دیر میشود...ولی خب اگه ثریا سرش به سنگ نخورده باشه بازم عقل وهوشش روببازه جای تاسف نداره..نمیدونم شایدم داره تاسف واسه یسری چیزای دیگه :( ورودتون به جمع جیمی ها مبارک :)
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٤
١
٠
خیلی ممنون ک وخ گذاشتید:) البته بنده ی 4ماهی هس عضوم،فک کنم من باس ب شوما تبریک بگم!!:دییی
zohreh sayenpoor
zohreh sayenpoor
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
جدا ؟؟ :))) خخخخخخخخخ دقت نکرده بودم خب حالا یه تبریک که جای دوری نمیره قبولش کن شما :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
اما نه دیگه به این سادگی ......
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
اره خو...مسلمن پشت پرده ی سری حرفای دیگه ام ردو بدل شده!!:دییی
آسمانه
آسمانه
٩٣/١٠/٢٤
١
٠
خب از نظر من شروع و پایانش خیلی خوب بودن ..ولی من باور ندارم هر چی از اینترنت شروع میشه بده !! فقط نباید با یک دوستت دارم دست و پای طرف بلرزه!! اصلا به نظر من عاشقای واقعی هیچ وقت به خودشون اجازه نمیدن حریم امن طرف مقابل رو با دوستت دارم های یک دفعگی شون به هم بریزن:)
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
مرسی از شرکتت...اما اونجایی ک گفدی "نباید با ی دوستت دارم دست و پای طرف بلغزه"خو اینجا لغزیده...درواقع ثریای قصه ی ما انسانی بس جو گیر هس و خیلی ساده لوح و زود باور...و قسمت اخر حرفت:یک دفعگی نبوده...من بالاتر هم عرض کردم ک ی سری پشت پرده داشته قطعن و اون پسر از قبل حتمن ی سری چیزا گفده و ی سری وعده ها داده ک ثریا ب عنوان "شوهر"خاستتش..وگرنه هیچ انسانی اینطوری نیس ک یکی بهش بگه دوست دارم و طرفم باور کنه...:))بازم ممنون
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
قبل از هرچیز تشکر و خسته هم نباشین ! :) اما به نظر من یه همچین داستانی با این موضوع خیلی بیشتر جای مانور و فضاسازی داره. لزومی نداره یه عالمه اتفاقو توی داستان مطرح کنین و بعدش بخواین اونا رو به یه سرانجامی هم برسونین. اینجوری محدوده ی دیدتون بزرگه اما خود به خود تمرکزتون روی موقعیت ها و حتی کلمه ها و جمله ها میاد پایین. خیلی وقتا جذابیت قصه ها تو جاهای مبهمشه!
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
قبل از هر چیز ممنونم از نگاهتون:))) و اما بعد...حرفتون ب جاست و قبول دارم...شاید نقش اول داستان ک اتفاقا حول محور اون میوفته،ثریاس ولی کمتر بهش پرداختم...شاید ب قول دوستان از درداش کم گفدم و شاید اصن نگفدم...اما باور بفرمایید اگه بیشتر شاخ و برگ میدادم مناسب مسابقه واقع نمیشد حتا و ی جاهایی میرف ک نباس میرف...میگم کلن داستان ی طور دیگه بود و من هم محدودش کردم و هم سانسور!!ب هر حال ممنونم خیلی زیاد:))))
neyosha
neyosha
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
جالب بود بعد اخرش چی شد ؟؟
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
اخرش دیه مناسب سن شما نیس!!:دییی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
جالب بود! تیترِ انتخاب شده خیلی عالی بود. دیالوگ نویسی نقطه قوت کار شماست. صادقانه براتون بهترین ها رو همراه با موفقیت در مسایقه آرزو میکنم.
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
مرسی جناب شمشیری...کاش نقد هم میکردید...من خیلی استقبال میکردم از نقدهای زیبای شما:))
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
خوب بود...ممنون :)))))
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
خاهش عزیزم:))
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
از اینکه اول و آخرش مثل هم بود خوشم اومد:))
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
عه بازم تویی ک!!خو همون بالا میگفدی دیه!!:دییی
m-nik110
m-nik110
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
خیلی مطلب خوبی بود فقط یک چند تا نکته را میگم که ان شآلله رعایتشون یا حتی فکر کردن به اونها در مطالب بعدی کمک بشه براتون خب اول اینکه کاش یکم اول مطلب از ثریا بیشتر میگفتید و تیر خلاصی را میزدید دیالوگ وارانه ها خیلی خوب بودند از نظر محتوایی هم راستش من متوجه نشدم هدف این بود که بگوییم اینترنت بد است یا هدف این بود که بگویم آدمها دور دلشان حصار بکشند و هرکسی را راه ندهند فکر میکنم بیشتر نویسنده هدفش بخش دوم بوده است در آخر هم بازم مرتکب همان اشتباه در محیط حقیقی شده است در هر صورت موفق و موید باشید:)
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
مرسی مریم جان ک وخ گذاشتی و تشکر فراوان ازت:)) اما قبول دارم حرفات رو...من ب دوستان دیه ام عرض کردم درین زمینه کوتاهی کردم...اگه از دردای ثریا میگفدم شاید بهتر بود...و هدف من این بود ک اینترنت الان دیه همه جا هس منتهی این افراد هستن ک مسیر زندگیشونو انتخاب میکنن و تصمیماتی احساسی میگیرن.شاید حتی از گذشته شون هم عبرت نگیرن...:)))
مهسـآ
مهسـآ
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
چه قشنـــــــــــــگ:))) دستت درد نکنه^_^
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
قابلتو نداش کلاه قرمزی:)))
h.naderi
h.naderi
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
ممنون از مطلب خوب شما / به نظر من ماجرای معتاد شدن ثریا یک مقداری کوتاه و همچنین سرسری تصویر شده بود. ببنید نوشته اید امیر پسری پولدار و تنهاست. اینطور پسرها در مهمانی هایشان عموما از مخدرهای صنعتی استفاده می کنند که باعث زوال عقل هم می شود. نکته بعدی این بود که روای هم خانه ای ثریا هست؟ دوستش هست؟ همسایه اند؟ هم خوابگاهی اند؟ این با یک صفت در پاراگراف اول می توانست مشخص شود /// اما مهم ترین نکته مثبت این نوشته پایان بندی تعلیق آمیز و بسیار موجز آن است که باید به خاطر این به شما آفرین گفت.
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
ممنونم جناب نادری ک وقت گذاشتید و با دقت خوندید...من نقداتون رو قبول دارم و در بالا هم اشاره کردم بهشون...درمورد دوستی مریم و ثریاهم باید عرض کنم ک ب قول شما اگه اشاره میکردم چ نسبتی باهم دارن،خواننده رو درگیر نمیکرد...و نهایتن بازهم سپاسگزارم از نقد تپلتون!!!خخخ
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
:) خوب به نام خدا :) اینم نقد من تقدیم به رفیعه عزیز : ببین رفیعه جان خیلی خوب نوشته بودی اما به نظرم داستان یه خورده خطی و نخ نما بود یعنی این قضیه که دختره بره معتاد شه و اینا یه خورده تکراری شده ، بهتر بود یه ذره پیچ و خم داستان رو بیشتر کنی ... البته از اونجایی که تعداد کلمات متن باید یه تعداد خاصی می بود تقصیری نداری چون دستت خیلی باز نبوده :) بعد اینکه حتما توجه کن که مخاطبی که نوشته تو می خونه خیلی باهوشه و بیشتر اوقات نیازی نیست که براش توضیح بدی ! یعنی از اول شروع می کردی به تعریف اون تیکه که تو خونه ثریا بودن و سعی میکردی بین حرف های ثریا و راوی به خواننده بفهمونی که قضیه از چه قراره نه اینکه خودت توضیح بدی که چه اتفاقی داره می فته .... اینطوری جذاب ترم هس :) ولی آخرش خیلی خوب بود خیلی خوشم اومد :)))
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
مرسی ازت فاطمه عزیز:))حرفتو قبول دارم.ینی این داستانی ک نوشتم خیلی روتین بود.راستش من داستان رو این طوری نوشته بودم ک از اخر مریم هم میره در زمره ثریاها و ...اینطوری حداقل خاننده نمیشد حدس بزنه اخرش چی میشه ولی میشد650کلمه!!و درمورد اخری هم باهات موافقم...اگه بین دیالوگ ها قصه رو روایت میکردم شاید بهتر از کار درمیومد!بازم مغسی ک اومدی و من خیلی استفاده کردم:)))
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
الان این واقعی بود؟نبود؟ از جایی کپی کردید ؟ نکردید؟ ساخته ذهن درهمو برهم یک نویسنده خسته از امتحان بود؟ نبود؟خخخ
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
الان این تعریف بود،نبود؟؟نقد بود،تیکه بود؟؟!!نظر بود یا...خخخ
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
شما سوال منو جواب بدید بعدشم من جواب میدم:)
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
1.واقعی ک طبیعتن نیس،2.داستانیه ک خودم نوشتم و از جایی هم کپی نکردم،3.ساخته ذهن قشنگ نویسندس...
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
عااااااااالیه
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
واقعااین افرادازقوه عقل برخوردارندددددددددددد من که فک نمیکنمممممممممم
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
احساسشون غلبه کرده بر عقلشون...
Vania
Vania
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
با توجه به آخر داستان خیلی مشخص نبود که مسئله فقط ازدواج و ارتباط اینترنتیه..یعنی بیشتر داشت رو این نکته عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش تاکید میکرد تا اینترنت.
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
:)
sahar_m
sahar_m
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
داستانک قشنگی بود . ثریا کلا گربه هم میو میو تو ریتم عاشقانه میکرد عقل و هوشش میرفت :| خیلی عالی بود مرسی
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
خخخخ چ باحال گفدی!!
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
خیلی هم جالب...کم نیست از این آدما.... خدا همه رو به راه راست هدایت کنه :))
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
امین:)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٤
١
٠
نوشتتون خوب بود ولی آدم یاد فیلمهای اموزشی تلویزیون میفته1یکم خیلی تو ذوق میزد آشکاریه همه چی!ببخشیدا :">
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨