ماجرای سوشال فوبیا و سوشی لوبیا!
ارسالی برای مسابقه‌ای از جنس مجازی

ماجرای سوشال فوبیا و سوشی لوبیا!

نویسنده : فو فا نو

یک روز که در خانه روی زمین نشسته بودم همه چیز شروع شد، البته من هر روز در خانه روی زمین می‌نشستم و هنوز هم می‌نشینم ولی به شکلی دیگر که حالا در ادامه برای‌تان می‌گویم که هیجانش از بین نرود .

القصه بعد از تلفن دوستم به من بود که تازه فهمیدم چقدر از دنیا عقب افتاده‌ام، به خاطر این که همش یک گوشه خانه نشسته‌ام و از دنیا هیچ خبر ندارم و نمی‌دانم مثلا قیمت هر بشکه نفت خام چقدر است! شوخی کردم، قیمت نفت به من چه آخر. منظورم چیزهای مهمی مثل اطلاعات راجع به آدم‌هاست، چون دقت که کردم دیدم واقعا آدم منزوی‌ای هم شده‌ام و زیاد در جمع نمی‌روم.

خلاصه این چنین بود که من رفتم و به پدر محترم گفتم بگذار بروم بیرون تا با دنیا و آدم‌هایش آشنا شوم ولی پدر محترم مثل همه پدرهای محترم دیگر که البته بعدا فهمیدم بقیه‌شان هم اینطوریند گفت: از آن‌جا که جامعه گرگی بیش نیست و تو هم بره‌ای معصوم، نمی‌شود. وگرنه که من به تو اعتماد دارم و از این حرف‌ها. خلاصه من هی می‌گفتم نر است و بعد پدر محترم هی می‌گفت بدوش. یا شاید هم پدر محترم می‌گفت نر است و من می‌گفتم بدوش. به هرحال آن‌قدر روی نروش اسکی رفتم که گفت بگذار هر وقت من مردم، آن وقت هر غلطی دلت خواست بکن.

ما هم نه گذاشتیم؛ نه برداشتیم گفتیم آن موقع دیگر چه فایده دارد؟ آن موقع که دیگر سوشیال فوبیا گرفتیم که دیگر فایده ندارد. گفت: چی‌چی؟ سوشی لوبیا؟ این دیگه چه کوفتیه؟ بچه تا ما رو توی قبر نذاری ول کن نیستی، پاشو برو سر درست ببین. اینقدر هم حاضر جوابی نکن.

و اینگونه بود که ما با سری فرو افتاده و کمری خمیده رفتیم باز هم نشستیم یک گوشه. نترسید داستان تراژدیک نیست. اولش هم گفتم که. و این است نقطه اوج داستان .

روز بعدش بود که همان دوستم که گفتم زنگ زد بود، باز هم زنگ زد و باعث شد چند روز بعدش حالت نشستنم از نشستن روی زمین به نشستن روی صندلی تغییر کند، اگر گفتید چرا؟ بله، به خاطر کامپیوتری که در خانه ما آمد و باعث شد من این گونه با دنیا آشنا شوم. به جای رفتن در خیابان‌ها. پس این‌طوری شد که به ضرب المثل مبارک خدا گر ز حکمت ببند دری، ز رحمت گشاید در دیگری ایمان آوردم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mirza
mirza
٩٣/١٠/٣٠
٢
٠
سلام؛ این رحمت همه اش هم رحمت نیست، ای کاش می رفتیم در خیابون و این صندلی لعنتی رو رها می کردیم، لااقل گاهی ... و اما بعد:کلمات را زیبا در کنار هم قرار میدید، به جز مواردی که نیاز به هرس کردن واژه های زائد داره. براتون آرزوی موفقیت در مسابقه دارم به معنای واقعی کلمه، موفق باشید!
fateme_a
fateme_a
٩٣/١٠/٣٠
٠
٠
سلام..اون که بعله..ولی اگه منظورتون تو داستانه اساس داستان من چیز دیگه ای بود و منظور از رحمت این نبود که اینترنت در هر حالتی رحمته ..ولی خب این که رو جنبه ی مثبت اینترنت بیشتر تاکید شده رو نمیتونم انکار کنم..چون داستان این جور می طلبید..ولی خب اشاره ای به این هم کردم که هرکی مدت زمان زیادی تو نت به سر میبره قطعا یه جای خالی تو زندگیش هس که به نت پناه برده و خب این واضحه که نت رو نمیشه با دنیای واقعی عوض کرد..تو خود داستان هم وقتی به صندلی تاکید کردم و منزوی شدن دختر ینی هرچقدر هم نت کمکش کنه بازم جای خالی بیرون رفتنو نمیگیره..ولی اگه باعث بشه کسی مثه دختر ما که اجازه ی بیرون رفتن نداره با نت بتونه محدودیتشو تا حدودی دور بزنه چرا که نه؟هدف من این بود از آوردن این ضرب المثل.. " به جز مواردی که نیاز به هرس کردن واژه های زائد داره " منظورتون از این حرف این بود که جایی از کار زائد بود؟درست متوجه نشدم..اگه اره میشه بگید کجا؟چون تازه من حس میکنم باید بیشتر توضیح میدادم ولی به خاطر 400 کلمه شدن کار سعی کردم به خلاصه ترین شکل ممکن داستان رو توضیح بدم.. خیلی ممنون..شما هم موفق باشید :)
mirza
mirza
٩٣/١٠/٣٠
١
٠
حرفتون کاملا درسته، نویسنده ها دوست دارن که مخاطب با متن اونها رابطه برقرار کنه، هر چند اون مخاطب خاص باشه، این ایجاد رابطه، صرفا با بیان کردن در نوشتار نیست، میشه با حسی که در ذهن نویسنده هست هم انتقال صورت بگیره، مثلا این جمله رو توجه بفرمایین: «یک روز که در خانه روی زمین نشسته بودم همه چیز شروع شد.» و مقایسه کنید با این: «شروع شد، دقیقا روزی که روی زمین نشسته بودم» خودتون به دنبال کدوم شروع میرید؟ یا مثلا: «من هر روز در خانه روی زمین می‌نشستم و هنوز هم می‌نشینم ولی به شکلی دیگر حالا در ادامه برای‌تان می‌گویم که هیجانش از بین نرود .» رو میشه جوری نوشت که نیازی به گفتن شخص نویسنده نداشته باشه، بلکه جوری باشه که خود مخاطب به دنبال هیجان متن بره، به نظرم در همین جمله تا همین به شکلی دیگر ... کافی بود. می دونید، منظورم تعلیق در شکلی دیگره که در ادامه تفسیرش میاد. این گفته ها فقط در مورد سبک نوشتار بود و الا موضوع که صد البته خوبه، بازم موفق باشید!
fateme_a
fateme_a
٩٣/١٠/٣٠
٠
٠
فکر کنم متوجه شدم منظورتونو..احتمالا اثرات وبلاگ نویسیه این مدل نوشتنم..چون خب تو وبلاگ نویسی لازم نیس قاعده ی خاصی برای خودت تعریف کنی برای نوشتن و فقط هرجور که دوست داشته باشی میتونی بنویسی حرفاتو.. خب واقعا تو داستان کوتاه همونجور که گفتید این که " الان نمیگم تا هیجانش از بین نره " یه جورایی مسخره میشه ولی خب راستش این متن خاطره بود و راجع به خودم..که حالا کمی هم با تخیل قاطی شده بود و یادمه محدودیت هم نداشتیم راجع به این مورد و گفتن خاطره هم میشه نوشت تا اونجا که یادمه..برای همین هم از سبک همیشگیم استفاده کردم...ولی واسه داستان کوتاه هروقت خواستم تمرین کنم سعی میکنم رعایت کنم حرفاتونو..ممنون :)
fateme_a
fateme_a
٩٣/١٠/٣٠
٠
٠
شاید بهتر بود به جای کلمه ی داستان مینوشتم ماجرا..عاقبت دقیقه نود نوشتن همینه دیگه :))..کلا باید دقتمو بیشتر کنم از این به بعد ..بازم باید بگم ممنون که باعث شدید بیشتر فکر کنم راجع به نوشته و سبکم
mirza
mirza
٩٣/١٠/٣٠
١
٠
خواهش می کنم، وظیفه ای بیش نبود.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٣٠
١
٠
طنز خوبی بود. مخصوصا این تیکه ش "خلاصه من هی می‌گفتم نر است و بعد پدر محترم هی می‌گفت بدوش. یا شاید هم پدر محترم می‌گفت نر است و من می‌گفتم بدوش" البته داستان، جای نقد هم داره! در کل امیدوارم در مسابقه رتبه خوبی بیارید.
fateme_a
fateme_a
٩٣/١٠/٣٠
٠
٠
ممنون ممنون..خوشحالم که به این تیکه توجه کردید ..یکی از تیکه های مورد علاقه ی خودمه اونجا..اقا شما که سهله خودمم نقد دارم بش چون هم عجله ای و در 1 ساعت مونده به اتمام مسابقه متنو نوشتم و 40 دقیقه مونده به اتمام مسابقه فرستادمش( البته ایده شو از قبل داشتم ) هم اینکه نتونستم درست ویرایش کنم..مثلا این تیکه " پاشو برو سر درست ببین" باید " ببینم " میشد نه " ببین"..و کلا حس میکنم یه جاهاییش رو باید بیشتر توضیح میدادم ولی حیف که گفته بودن 400 کلمه فقط ..بعدشم مدیونید فک کنید من به خاطر چیپس شرکت کردم..من فقط دلم به نظرهای شما خوش بود..پس اون نقدی که گفتید رو اگه بگید خوشحال میشم :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٣٠
٢
٠
توضیحش که به نظر من کامل بود. فقط اون دفعه ی دومی که دوستِ زنگ می زنه، باید می گفتید چی میگه که پدر مجاب میشه کامپیوتر بخره. *** یه سری ساختار جملات که اگه تغییر می کرد بهتر میشد. مثلا " داستان از جایی شروع شد که در خانه مان روی زمین نشسته بودم." و یا این جمله "روز بعدش، دوستم دوباره زنگ زد." *** منم با نظر آقای mirza موافقم و معتقدم که توی داستان هر چقدر با نویسنده به طور مستقیم صحبت نشه، بهتره. دلیلشم اینه که احتیاط خیلی بالایی رو می طلبه و از طرفی هم خواننده رو متوقع می کنه. مثلا وقتی نویسنده مثل شما میگه " که هیجانش از بین نرود ." ذهن خواننده ی داستان، به طور ناخودآگاه میره سمت هیجان انگیزترین داستانهایی که خونده و داستان رو با اونها مقایسه می کنه. در واقع نویسنده با این کار خودش رو به یه چالش بزرگ دعوت می کنه که اغلب توش بازنده ست! البته توی طنزنویسی، اگه صحبت با خواننده خیلی خوب و هدفمند انجام بشه، باعث قوت کار میشه. مثلا شما می تونستید در ضمن اینکه جمله ی "ادامه برای‌تان می‌گویم که هیجانش از بین نرود ." رو نوشتید، داستان رو توی جمله ی "و اینگونه بود که ما با سری فرو افتاده و کمری خمیده رفتیم باز هم نشستیم یک گوشه" تموم کنید. اینطوری، این دو جمله یه طنز خوب رو به وجود می آوردن. چون نه تنها داستان هیجانی تموم نمیشه، بلکه می رسه نقطه ی اولش. *** یه سری قواعد نگارشی و دستور زبان هم هست مثل "خلاصه این چنین بود که رفتم و به پدر محترمم گفتم :« بگذار بروم بیرون تا با دنیا و آدم‌هایش آشنا شوم.»" اگه جمله تون رو داخل :« ...» نیارید باید اینطوری بگیدش " خلاصه این چنین بود که رفتم و به پدر محترمم گفتم، بگذارد بیرون بروم تا با دنیا و آدم‌هایش، آشنا شوم." و یا اینکه ترکیب " آدم منزوی ای" رو باید بنویسید "آدمی منزوی".
mirza
mirza
٩٣/١٠/٣٠
١
٠
تحلیل خوبی داشتید، موفق باشید!
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/٠١
٠
٠
بسی بسیار ممنان..حتما اینا رو مینویسم یه گوشه چون حافظم تعریفی نداره..مثلا من این آدم منزوی ای رو تو زبان فارسی سال دوم فک کنم خونده بودم که باید آدمی منزوی بنویسیم ولی یادم رفته بود..از آقای میرزا هم باز تشکر میکنم..
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠١
١
٠
mirza: ممنونم. هم چنین. *** fateme_a : خواهش می کنم.
admincheh
admincheh
٩٣/١٠/٣٠
١
٠
من گاهی خیابون رو از صندلی بیشتر دوست دارم :) مرسی بابت مطلب
fateme_a
fateme_a
٩٣/١٠/٣٠
٠
٠
از شمام مرسی بابت خوندنش :) .. الان که اینو گفتید میبینم اون تیکه رو بد نوشتم..جوری تعبیر میشه که دختره انگار داره میگه نت بهتر از خیابونه ولی اینطور نیست..منظور این بوده که با نت این که باباش نذاشته بره بیرون رو جبران کرده یه جورایی ..ولی گویا خوب نتونستم برسونم منظور رو.. اینم یه نقد دیگه به خودم..نویسنده به این اوپن مایندی دیده بودید تا حالا؟ :))
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٣/١٠/٣٠
١
٠
:) باحال بود ! جو داستان و اون فضای ایجاد شده و اون مکالمات رد وبدل شده ی بین دختر و پدر برام واقعا ملموس و قابل درک بود. :))))) ولی شروعش برای من جالب نبود. به نظرم باید محکمتر شروع میشد و بهتر و بیشتر به ذهن مخاطب رسوخ میکرد !! دستتون درد نکنه. :)
fateme_a
fateme_a
٩٣/١٠/٣٠
١
٠
ممنون ممنون.. پس شما هم تجربه کردید این مکالمات رو :)) ..یا شایدم دور و برتون دیدید ..به هرحال خوشحالم خوشتون اومد..دیگه توان ما در همین حد بود..شما عفو بفرمایید :))
Narjes_khatoon
Narjes_khatoon
٩٣/١٠/٣٠
١
٠
قشنگ و جالب بود......گشتن در خیابان یا گشتن در دنیای مجازی؟؟!!!
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/٠١
٠
٠
ممنون :) ..اعتدال بهترین چیزه فک کنم..البته واسه کسایی که آزادن تصمیم بگیرن تو هر دو جا باشند نه مثل دختر ماجرای ما..
S_sad
S_sad
٩٣/١٠/٣٠
١
٠
خیلی خوب بود! خیلیامون اینجوری با جامعه آشنا شدیم! ایده ی کلی عالی بود. میشد نگارش بهتری داشته باشه.
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/٠١
١
٠
ممنون :) ..قبول دارم..2 دلیل داره..یکیش به خاطر خودمه که عجله عجله ای نوشتم و یکی دیگه اش هم اینکه خب تازه اولای راه دنیای نویسندگیم به طور جدی و از لحاظ فنی دانش خاصی ندارم فعلا..دیگه شرمنده اگه اذیت شدین
S_sad
S_sad
٩٣/١١/٠١
١
٠
ممنون از نقد پذیری شما :) با این متنی که من از شما دیدم حتما خیلی زود پیشرفت میکنید
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/٠١
١
٠
وااای..نگید اینجور..من الان از خوشحالی سکته کنم کی جواب خانوادمو میده؟ خیلی خیلی ممنون..حسابی شارژ شدم :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٣٠
١
٠
:)))))))) البته دنیای مجازی بی سروته تر از دنیای واقعیه....دنیای واقعی گرگا اگر در کمین بره ن، تو دنیای مجازی خودشون رو هم میدرن...واللا.... به هرجهت قلمتآن مستدآم (^_^)
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/٠١
٠
٠
الان این دو نقطه پرانتزا یعنی خندیدید با متنم؟اگه اره که خوبه..والا راستش نسبیه به نظرم حرف شما..اگه منظور سایتای دوست یابی و همسریابی و این چیزا باشه که بعله ولی مثلا همین سایتی مثل جیم مثلا چه بدی ای داره؟یا وبلاگ نویسی( البته نه هر وبی)..یا انجمن های دیگه ای که اونام برای کارهای مثبت ساخته شدن یا حتی سایت های نوجوانان و کودکان و سایت فیدیبو مثلا که کتاب هارو به صورت مجازی و با قیمت کمتر برای اونایی که نمیتونن کتاب واقعی تو دستشون بگیرن به خاطر قیمت هاش و یه سری چیزهای دیگه..خصوصا اینکه امروزه به نظرم دیگه در حد قبلنا نیست این پنهان کردن خود واقعیشون و گول زدن دیگران و جاهایی هست مثل جیم که توش احساس امنیت داشته باشه آدم..مگه اینکه طرف ناآگاه باشه..موضوع اینه که فرهنگ سازی نشده برای همین همه میگن نت اخه و دنیای واقعی بهه :))..وگرنه بدی و بی سروتهی رو که هر دوشون دارن..یعنی ما درشون ایجاد کردیم اینا رو وگرنه خودشون که به خودی خود بد نیستن..به هرحال مهم اینه چجور استفاده شه..که باید برای این کار فرهنگ سازی شه..نکه هی گفته بشه نت بدتر دنیای واقعیه..
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/٠١
١
٠
صـــــــــــــد البتـــــــــــــه ;)
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/٠١
٠
٠
راستی من یادم رفت بگم..ممنون..قلم شمام مستدام..من خیلی داستانتونو دوست داشتم..ایشالا رتبه میارین :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/٠١
٠
٠
مرسی از شما دوست عزیـــــز... به همچنیــــــــن (^_^)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٣٠
٢
٢
به جمع جیمی ها خوش اومدید؛ ایشالا از دست نوشته بعدی مفصل به خدمتِ قلمِ شما خواهم رسید! و صادقانه براتون بهترین ها رو بهمراه موفقیت در مسابقه آرزو میکنم.
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/٠١
٠
٠
ممنون و باز هم ممنون :) لرزم گرفت با این حرفتون..خدا رحم کنه بم :)) کاش اینجا هم مثله دوستان نظرتونو میگفتید..خوشحال میشدم
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/٠١
٠
١
اشتباهی منفی دادم..شرمنده :(
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠١
١
٠
خواهش میکنم. نه بابا چرا لرز؟ خخخ! منظورم این بود که: 1. این متن مربوط به مسابقه است و ترجیحا ورود نکنم بهتره. 2.یک خرده ای اشکالاتش درشته، و متن اول شماست؛ بهتره منتظر بعدی باشم بدون پیش داوری. 3.تازه عضو شدید و شاید به روحیاتِ ما ( و من) آشنا نباشید و خدای ناکرده باعث دلسردی یا رنجش خاطر بشه. / از متون بعدی چیزی به چشمم بخوره یقینا میگم، چون پیشرفت دوستانم برام مهمه./ ممنونم از سعه صدر شما و درک بالاتون نسبت به انتقاد. موفق باشید.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠١
١
٠
منم یک منفی اشتباهی دادم درست شد! بی حساب شدیم! / اشکالی نداره که خواهر جان! این منفی مثبت ها واسه من که شغلم تحلیل و نقده کاملا عادیه! از دستِ مدیرهای روزنامه و سایتها و نشریات مختلف اونقده منفی خوردم...! آبدیده ام!
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/٠١
٠
٠
امیدوارم سر سوزنی هم فکر نکرده باشید سر عمد دادم چون اگه میخواستم به نقد واکنش منفی نشون بدم مطمئنا به دوستان دیگه که به نگارشم ایراد گرفتن هم منفی میدادم و همینطور اینکه خودمو لو نمیدادم ! ولی از نوع تلافی کردنتون خوشم اومد..باعث شد عذاب وجدان رها کنه منو :)) راجع به اون یکی نظرتون هم نه همچینم اول نیست..به صورت رسمی اوله ..که یعنی تازه تصمیم گرفتم ترس ها و دلسریامو پشت سر بذارم و جدی کار نویسندگی رو شروع کنم وگرنه قبل اینم هر از گاهی نوشتم قبلنا..تو وب و حتی تو دوتا مسابقه هم قبلنا تو یه سایتی شرکت کردم که یکیشو آخر و یکیشو یکی مونده به آخر شدم :))..و الان مطمئنا دلسرد نمیشم دیگه..فقط ترسم از اینه که موضوع کم بیارم..دوستان به اشکالاتم زیاد اشاره کردن همونطور که گفتم..پس با خیال راحت هر وقت خواستید نقد کنید متنامو..ناراحت نمیشم :) راستی حداقل راجع به موضوع یه نظری بدید..جالب بود؟یا چی؟
zohreh sayenpoor
zohreh sayenpoor
٩٣/١١/٠١
١
٠
واییییییی خیلی جالب بود مصداقش زندگیه منه خخخ البته چندسال گذشته لحظه هاتون سبز :)
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/٠١
٠
٠
ممنون :)..مصداقش زندگی خودمم هست !..لحظه های شمام رنگین کمانی :)
par!sa
par!sa
٩٣/١١/٠١
١
١
ز آن‌جا که جامعه گرگی بیش نیست و تو هم بره‌ای معصوم، نمی‌شود. وگرنه که من به تو اعتماد دارم و از این حرف‌ها...ارتباطی برقرار کردم من با این جملههه :) مرسی :) موفق باشی:)
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/٠١
٠
١
اتفاقا قبلشم گفتم همه ی پدرها میگن..مثه جریان همون کنترله که وقتی پدر محترم خوابه و میخوایم تلویزیونو خاموش کنیم تو خواب میگه خاموش نکن دارم میبینم :))..نمونه های زیادی از این دو مشاهده شده خلاصه..ممنون..همچنین :)
h.naderi
h.naderi
٩٣/١١/٠١
٢
١
ابتدا باید بگم برای شروع مطلب خوبی بود // اما دقت داشته باشید که زیاده گویی در این متن خیلی به چشم می خورد/ اگر دوباره متن رو بخونید می بینید که میشه خیلی از جملات رو حذف کرد یا با تغییر کلمات اون ها رو بهینه تر کرد.// پایان بندی نوشته رو هم خوب در آورده بودید البته
zohreh sayenpoor
zohreh sayenpoor
٩٣/١١/٠١
١
٢
شماچقد تخصصی نظر میدید :)) آدم نظره شمارو که میخونه راغب میشه بره بالا باز یدور دیگه متن و بخونه
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/٠١
٠
١
بلی بلی..اتفاقا دوستان بالا گفتن اشکالات رو..ممنون..سعی میکنم بهتر شم :)
faranak_b
faranak_b
٩٣/١١/٠١
١
١
داستان جالبی بود فاطمه جون. بسی نشاط رفت. کشش خوبی داشت. همش می خواستم ببینم چی میشه. اما همونجایی که باید یه اتفاق جالب و بزرگ میفتاد تموم شد! مامان و بابای من برعکس بودن! اینقدر که از اینترنت و لپ تاپ می ترسیدن از گرگای دنیای واقعی نمی ترسیدن!!! حالا منم هر روز نره و بدوش راه انداختم که بابا من مهندسی میخونم و پروژه دارم و ... راستی ورودت به جمع جیمی ها( البته خودمم تازه واردم!!) مبارک. :)
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/٠١
٠
١
ممنون ممنون ما همم بسی نشاط برمان برفت با نظر شما :) ..من خودمم نالانم از اینکه نتونستم بیشتر توضیح بدم آخرشو..دیگه محدودیت 400 کلمه ای بود دیگه کاریش نتونستم بکنم :( .. هر کی یه مشکلی داره کلا گویا ..اعتدال بین ما ایرانیا راه نداره انگار :)) ..ممنون.. ورود خودتون هم مبارک پس :)
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/٠١
٠
١
کی منفی داده باز به بچه ها؟..نکنه خودم باز حواسم نبوده؟!اخه با گوشی که میام چون لمسی هم هست ممکنه اشتباه شه مثه همون که خودم بالا اعتراف کردم.. اصلا من دیگه مثبت هم نمیدم..ترسیدم از خودم! :(
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/٠١
١
٠
عالي بود
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
فاطمه نمیدونم من اینجور حس میکنم یا چی!بنظرم تو وبلاگت بهتر تر تر از اینجا مینویسی!شاید چون اونجا راحت تری و موضعات دست خودته!اینجام خوبیا اما من کلن وبلاگ رو بیشتر میپسندم : )
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠