یک داستان واقعی از یک دنیای مجازی
ارسالی برای مسابقه‌ای از جنس مجازی

یک داستان واقعی از یک دنیای مجازی

نویسنده : Niva

فصل اردیبهشت بود و بچه‌ها کم کم خودشان را برای امتحانات آماده می‌کردند. حال و هوای دانشگاه هم، کم از امتحانات نداشت و همه یک جورهایی مشغول جمع آوری جزوه برای شب امتحان بودند.

او که همه جزوه‌هایش کامل بود، کار خاصی جز مرور درس‌ها و شرکت در کلاس‌ها نداشت و بیشتر وقتش را در دنیای مجازی سپری می‌کرد. او و دوستش هر دو اهل دنیای مجازی بودند و هر کدام جایی را برای وقت گذارانی انتخاب کرده بودند. یک روز دوستش آمد و به دخترک پیشنهاد داد که همراه او به یاهو بیاید و حسابی از یاهو برایش تعریف کرد.

شاید آن روزها شبکه‌های اجتماعی تازه در حال جان گرفتن بودند و یاهو هم شلوغ و پرهیاهو بود و روم‌هایش مملو از آدم‌هایی بود که وقت‌شان را در آن‌جا می‌گذراندند و هم خوبی داشت و هم بدی.

دوستش چندین بار دیگر هم یاهو را به دخترک پیشنهاد داده بود، اما چون دخترک یاد نداشت ایمیل بسازد هر بار به بهانه‌ای از زیر رفتن به یاهو شانه خالی می‌کرد. خلاصه آن شد که، با هم به کافی‌نت کنار دانشگاه رفتند و دوستش برایش یک ایمیل درست کرد. و آن روز و آن شب، تمام زندگی دخترک را تغییر داد.

آن شب که دخترک بعد از دانشگاه به خانه آمد، طبق معمول هر شب کامپیوترش را روشن کرد و شروع کرد به چرخ زدن در دنیای مجازی. ناگهان به یاد ایمیلش افتاد و یاهویی که سال‌ها در سیستمش نصب بود و خاک می‌خورد. یاهو را آن کرد و وارد روم‌های ایرانی شد. چشمش که افتاد سرش سوت کشید. شاید حدود 100 تا 200 روم بود. نمی‌دانست کدام را انتخاب کند. دخترک وارد دریایی شد که حتی شنا کردن در آن را بلد نبود.

از آن روز کار دخترک شد رفتن به روم‌های یاهو .هر روز یک جا و یک روم. ولی زیاد از محیطش خوشش نیامد. هر جا که می‌رفت ، همه یا در خواست صحبت خصوصی می‌دادند و یا دنبال قد و وزن و سن و سال دخترک بودند که دخترک اهل این حرف‌ها و صحبت‌های خصوصی نبود. در این مدت با افراد زیادی رو به رو شد که اصلا اهل دین و ایمان نبودند و دهانشان فقط به حرف‌های زشت باز می‌شد. خلاصه چند هفته‌ای گذشت و دخترک نا امید از یاهو هنوز مشغول چرخ زدن بود.

 تا این‌که، طبق معمول هر روز به طور اتفاقی وارد یک روم شد و به نظاره آن نشست. وارد که شد دید همه چیز در این‌جا با بقیه جاها فرق می‌کند. یک عالمه آدم، دختر و پسر هستند که دارند با هم در روم عمومی حرف می‌زنند. دخترک کمی به حرف‌هایشان دقت کرد، دید که آدم‌های با ادبی هستند. کمی که گذشت دید، اهل خدا و نماز هستند، کمی بعدتر متوجه شد این‌جا روم همشهریانش است و خلاصه بعد از چندین هفته سرگردانی بالاخره یک جای خوب را برای گپ و گفت پیدا کرده بود. کلی ذوق زد و کلی خوشحال شد. از آن روز به بعد دیگر آن‌جا برایش شد مثل خانه و اهالی آن‌جا دوستانش. با این‌که هیچ کدام از آن‌ها را نمی‌شناخت ولی مدت زیادی را آنجا سپری کرد.

آخرش هم بعد از چند سال روم‌های یاهو به دلیل نامناسب بودن، عدم بازدهی و یا هر دلیل دیگری جمع شد.

از میان ده نفر از دوستانش در روم:

یک دختر بود که هیچ وقت معلوم نشد که واقعا دختر بوده یا پسر، یک دختر که شخصیت خاله زنکی داشت و مدام دروغ‌هایش لو می‌رفت، در زندگی خانوادگی‌اش دچار مشکل شد.

دو نفر از دختران ارشد قبول شدند و دیگر خبری از آن‌ها نبود.

از میان پسران: یک نفر به سربازی رفت. یک نفر با این‌که سن بالایی داشت همچنان به زندگی در اتاق 3 در 4 و فروش اشتراکvpn  مشغول بود. یک نفر که هکر بود همچنان به کل‌کل‌های خود در محیط مجازی ادامه می‌داد. یک پسر هم که کارمند آستانه قدس بود تا مدت‌ها در قسمت فراشان مشغول به کار بود. و پسر آخر که در میان آن جمع از همه با اخلاق‌تر و تحصیل کرده تر بود، شد همسر دخترک و آن‌ها صاحب 2 فرزند شدند و سال‌هاست که به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می‌کنند.

اما در طی تمام این سال‌ها دخترک هنوز به این فکر می‌کند که اگر خدا را همراه خود نداشت، معلوم نبود که در دنیای مجازی چه اتفاقاتی برایش می‌افتاد و داستان هم به این خوبی ختم نمی‌شد.

و در آخر باید گفت: دنیای مجازی پر است از آدم‌های خوب و بد، آدم‌هایی که شناخت دورنشان سخت و گاه غیر ممکن است و این‌جا باید هوشیار بود و بیدار.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
واااااااااااااااااایییییییییی خیلی عالی بود واقعا حرف دل جوون های امروزی با ایمان رو تو ی فضا مجازی رو گفتین.....خیلی قشنگ بود ممنون
Niva
Niva
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
ممنون.. واقعا از این موارد کم پیدا میشه :)
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
بله خیلی کم پیدا میشه اما کاش جوون ها از اول با کسی رابطه نداشته باشن حتی توی این جایی ک شما توی نوشتتون گفتین
atieh_se
atieh_se
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
عالیییییییییییییییییییی
Niva
Niva
٩٣/١٠/٢٨
١
٠
خواهش :)
mirza
mirza
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
سلام؛ براتون از خدا آرزوی موفقیت در مسیری که این متن زیبا رو براش نوشتید، خواهانم. موضوع انتخابی بسیار عالیست، از نظر من به طور وسیع تر و به دور از جریان مسابقه، روی این موضوع که واقعی هم هست کار کنید.
Niva
Niva
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
من هم مثل شما براشون بهترین ها رو آرزو دارم... ولی واقعیت اینه که نمیشه تو زندگی شون بیشتر از این کنکاش کرد.:))
مهسـآ
مهسـآ
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
بسیااااااااااااااااااااااار زیبا^_^ممنون
Niva
Niva
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
خواهش :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
قلم خوبی دارید اما محتوایی که انتخاب کردید مناسبِ داستانی بلند بود. فشرده سازیِ بیش از حدِ اطلاعات در داستان کوتاه؛ کمی ذهن خواننده رو آزار میده و میزانِ ناصح بودنِ متن رو هم کاهش میده. ضمن اینکه نصیحتِ مستقیم آخرین انتخابِ یک نویسنده است اگر و فقط اگر راه بهتری به ذهنش نرسیده باشه برای انتقالِ محتوای مورد نظرش. از عرایض بنده دلگیر نشید. همیشه روی دوستانِ تازه وارد به سایت کمی بیشتر از بقیه حساسیت دارم برای اصلاحاتِ نوشتاریشون. بعدا دعام میکنید! / صادقانه بهترین ها رو بهمراه موفقیت در مسابقه آرزو میکنم.
Niva
Niva
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
بعله با نظرتون موافقم..چون ماجرا خیلی طولانی تر از این حرف ها بود و من واسه مسابقه هر چی ازش کم کردم بازم به 400 تا نرسید متاسفانه .. ولی باید بگم من اصلا اهل داستان نویسی نیستم و استعدادش رو هم ندارم و ایتجا فقط منتقل کننده بودم. ممنون از نظرتون :) اون نصیحتم حرف دل خودم بود باید میگفتم :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
ممنونم از سعه صدر شما. دقیقا منظورم از "ناصحانه بودن" همین بود. وقتی مجبور به فشرده سازی میشید بیشتر به یک بیانیه اعتقادی یا فرهنگی سیاسی شبیه میشه. وگرنه حرف دلتون حرف دل خیلی هاست، خیلی هم خوبه که گفته بشه اما کاش در قالب یک یادداشت بود تا داستان کوتاه.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
یک عذرخواهی کامل به شما بدهکار هستم. من سن جیمی شما رو 1ماه دیدم که اونجا عرض کردم دوستانِ تازه وارد! ببخشید. شما پیشکسوت ما هستید. / با این حساب این تحلیل من رو بذارید به حسابِ یک نقدِ همکار به همکارش.
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
بسیااااااااااااااااااااااار زیبا^_^ممنون
Niva
Niva
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
نظر لطف تونه :)
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
نمیدونم چی بگمممممممممم ولی من کلاباازدواجهای این شکلی مشکل دارمممممممم ونتونستم بامتن ارتباط برقرارکنممممممممممم
Niva
Niva
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
بعله این جور ازدواج ها به مزاج همه خوش نمیاد.. مسلما هر کسی تو زندگیش علائق خاص خودش رو داره :) ممنون
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
قبل از هرچیز که خسته نباشی نیوای عزیز :) نمیدونم چرا فک میکنم برای داستانت هیچ محدوده و چارچوبی رو توی ذهنت تعریف نکردی ! مخصوصا وقتی اون قسمت اخرشو که مربوط میشه به سرانجام دوستاشو خوندم. منظورم این که میخواستی هزارتا نکته رو بگی + اینکه حتما یه نتیجه گیری اخلاقی خوب هم داشته باشی و این باعث شده یه عالمه حرفو بگی ولی رو هیچکدومش مانور خاصی ندی . اینا همه باعث شده داستانت یه چیز معمولی از آب دربیاد. / ببخشیدا ! نمیدونم چرا جدیدا دیدم اینقد انتقادی شده ؟! :))))) مرسی.
Vania
Vania
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
تا وسطاش انتظار یه پایان ناخوشایند رو داشتم آخرش که رسیدم خداروشکر کردم...ولی خب ایجور چیزها و اتفاقا خیلی کم ممکنه تو دنیای مجازی پیش بیاد هرچند منم قبول دارم خوبی و بدی هرجایی هست..ولی خب خیلی سخت و ریسک داره اعتماد تو همچین فضاهایی...ممنون عزیزم..مینو رو هم ببوس
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
بهله همینطوره :)) باشد که پند بگیریمو بگیرند (^_^)
admincheh
admincheh
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
فکرمی کنم و می بینم یاهو چه قدر طفلکی شده الان با وجود پیشرفت روز به روز تکنولوژی!
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/١٠/٢٩
١
٠
خدارو شكر بالاخره اين جا فضاي مجازي پايان خوبي داشت .
علیرضا
علیرضا
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
داستان جالبی بود اما یک خورده طولانی بود و به نظرم میشد کوتاه تر نوشتش. با تمام نتیجه گیری ها تون موافقم :)
sahar_m
sahar_m
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
منم یه دوست دارم با شوهرش تو نت آشنا شده و الان یه پسر کوچولو دارن و خوشبختن :) داستان زیبایی بود ولی طولانی ، اما دلنشین . ممنونم
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٨/١٦
٠
٠
سلام و تولدتون مبارک :))
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٤/١٤
٠
٠
اوهوم واقعا درست بود مطالبتون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤