او؛ بعد از آن روز / داستان کوتاه
ارسالی برای مسابقه‌ای از جنس مجازی

او؛ بعد از آن روز / داستان کوتاه

نویسنده : مهراد علوی

یکم آبان سال نود و سه، فرهاد، داستان جدیدش را در وبلاگش منتشر کرد. او ذهن خلاقی داشت و عقایدش را به طور نمادین و از زبان شخصیت‌هایی که می‌ساخت، بیان می‌کرد.

طبق معمول، تا پایان روز، بیش از هزار نفر از داستان تازه بازدید کردند. سیصد و نه نظر هم راجع به داستان نوشته شد. در وبلاگ فرهاد، نظرات به طور مستقیم نمایش داده می‌شدند و نیازی به تایید کردن نداشتند. فرهاد، بعدا به تمام نظرات، اعم از تشویق و انتقاد پاسخ می‌داد. هم چنین، تمام نظرات تبلیغاتی و آن‌هایی را که به دور از ادب بودند، حذف می‌کرد. او گوشه وبلاگش نوشته بود :«نظرات تبلیغاتی و نامربوط، برای هر نوشته‌ای مانند علف هرز هستند. پس به ناچار باید هرس شان کرد!»

دوم آبان، کسانی که نظر داده بودند به وبلاگ فرهاد سر می‌زدند تا ببینند که او در جواب‌شان، چه نوشته است. اما به هیچ کدام از نظرات پاسخ داده نشده بود! سوم و چهارم آبان هم گذشتند. فرهاد هنوز پاسخی نداده بود. او حتی نظرهای نامربوط را هم، حذف نکرده بود. چنین وضعی سابقه نداشت؛ به همین خاطر بسیاری از خوانندگان ثابت و دوستان مجازی‌اش، ابراز نگرانی می‌کردند که نکند برای او اتفاقی افتاده باشد! اما هیچ کدام‌شان در دنیای واقعی او را نمی‌شناخت و تنها راه ارتباطشان، همان وبلاگ بود.

پنجم آبان که شد، فرهاد در میان بهت و حیرت خوانندگان، داستان جدیدش را منتشر کرد! او عادت داشت که هر پنج روز یک داستان تازه بنویسد. این بار، تمام نظرات متوجه خودِ فرهاد بودند. همه حال او را جویا می‌شدند و می‌پرسیدند که چه اتفاقی برایش پیش آمده است؟! چرا جوابی نمی‌دهد؟! چرا در این پنج روز، به هیچ کدام از دوستانش سر نزده است؟! چرا... ؟! اما فرهاد سکوت کرده بود و چیزی نمی‌گفت!

یکم آبان سال نود و چهار رسید. در تمام این مدت، فرهاد، هر پنج روز، یک داستان جدید نوشته بود. ولی تماما سکوت کرده بود و بی‌اعتنا به همه چیز و همه کس، فقط می‌نوشت. در همین روز، وحید که از صمیمی‌ترین و نزدیک‌ترین دوستان مجازی‌اش بود، برایش نوشت: «یه سال شد که حرفی نزدی! هر چی نازتو کشیدیم، قربون صدقه‌ت رفتیم، حتی فحشت هم دادیم، باز ساکت موندی! خیلی دوست دارم بدونم که یه دفعه چت شد؟ از هر کدومِ بچه‌ها هم که پرسیدم، کسی چیزی نمی‌دونست! تو یکی بهترین وبلاگ نویسا بودی! هر وبلاگ نویسی آرزو داشت مثل تو بنویسه. به خاطر رفتار و برخورد خوبت با خواننده‌ها، خیلی‌ام طرفدار داشتی. چی باعث شد توی یه روز، دور این همه دارایی رو خط کشیدی؟! خیلی دوست دارم بدونم آدمای مثل تو چطور فکر می‌کنن؟! چطور یه دفعه، همه چی رو بی‌خیال میشن و گند می‌زنن به همه چیز؟! یه نگاه به وبلاگت بنداز! قالبت به هم ریخته. لوگوی وبلاگت پاک شده. نظردونیت پرشده از کامنتای دری وری! سایتی که آمارگیرت رو ارائه می‌داد، حذف شده و آمارگیرت دیگه کار نمی‌کنه. دیگه حتی نمی‌دونی چند تا خواننده داری! خودتم که از یه آدم محبوب، به یه آدم مطرود تبدیل شدی و همه دوستات، ترکت کردن. الآن هفت، هشت ماهی می‌شه که هیچ کدومشون برات نظر نذاشتند! تنها چیزی که تغییر نکرده، جذابیت داستاناته که اونم تو این همه تغییر گُمه! فرهاد! یه زمانی تو بهترین دوست مجازیه من بودی، ولی الآن نسبت به تو، حسی جز تنفر تو وجود من نیست!» این آخرین پیامی بود که یکی از دوستان فرهاد برایش می‌نوشت!

سی‌ام مهر سال نود و سه، فرهاد مشغول نوشتن داستان جدید در وبلاگش بود. داستانش که تمام شد، تاریخ انتشار مطلب را تنظیم کرد و دکمه ثبت را زد. بعد از چند ثانیه، این پیام نمایش داده شد: « نوشته شما ثبت و در آینده منتشر خواهد شد.» بعد با خودش گفت: « خب؛ با این شد صد و بیستا. یعنی تا شیشصد روز دیگه حضور من تو دنیای مجازی تمدید شد.» رایانه‌اش را خاموش کرد و خوابید. فردای آن روز، فرهاد در راه برگشت از محل کارش و در حالی که پیاده بود با یک خودرو تصادف کرد و در دم جان سپرد!

پنجم آبان سال نود و چهار، طبق تنظیم قبلی، داستان تازه‌ای در وبلاگ فرهاد منتشر شد. وبلاگ هنوز به روز می‌شد؛ اما مدت‌ها بود که پشت آن صفحه‌ها کسی حضور نداشت!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
اتفاقا منم همیشه با خودم فکرمیکنم اگه توی جمع های مجازی یکیشون یهو ناپدید بشه درست مثل یه مفقودالاثر که هیچ ردپایی ازش پیدا نیست هیشکی نمیفهمه چی شد و چه بلایی سرش اومد! مثل همونا که از فرط تنهایی گوشه خونه شون می میرن و همسایه ها روزها بعد از بوی تعفن جسدشون به حضور حالا غایبشون پی میبرن! دنیای مجازی دنیای تنهاییهاست ... آدما واردش میشن که تنها نمونن اما اصل اصلشو نگاه کنی بازم خیلی تنهان ... ممنون. عالی بود.موفق باشید.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
ممنونم. لطف دارید.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
نگاه جالبی داشتید به دنیای مجازی.. صادقانه براتون بهترین هارو بهمراه موفقیت در مسابقه آرزو میکنم.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
ممنون. همچنین.
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
مثل دوست خوبمون کاربر جیم(محمد جواد قندهاری) که در مورد کامپیوتر مطلب میده و توی مطالب در صفش 100 تا مطلب بیستر هست و من یه روز بهش گفتم محمد جواد جان مطالب شما برای دو سه سال تو جیم هست و آخریش سه سال دیگه پخش میشه !!!ولی الان خبری ازش نیست!فقط مطالبش هست!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
امیدوارم به سرنوشت فرهاد گرفتار نشده باشه!
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/٢٧
١
٠
خ.نه خوشبختانه تا جای که یادمه دسترسی به نت نداره
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
:) // خدارو شکر.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٢٧
١
٠
چقد اینجوری بده.... دلم گرفت :(( مرسی از شما جذاب وتاثیر گذار بود....
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
اکثر داستانای من تلخ تموم میشن! ممنونم از لطفتون.
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
خیلی خوب بود. تا آخر دنبال این بودم که چی کار شده که جواب نداده:)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
ممنون
s_a
s_a
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
موفق باشید. اینم دومین مطلبی که برای مسابقه بود و خیلی خوشم اومد... :))) (از بقیه مطالبم خوشم میاداااااا..... ولی این دو تا تا اینجا از همه بیشتر)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
ممنون. اولیش کدوم بود؟
s_a
s_a
٩٣/١٠/٢٧
١
٠
:| خواستم تنبلی کنم وارد یوزرم نشم همینجوری جواب بدم، زد کد امنیتی اشتباهه :(((((((((( //////// مطلب آقای k_shamshiri
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
متفاوت / امیدوارم موفق شید
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
ممنونم.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
میگن کار درستی نیست که یه داستان نویس، داستان خودش رو توضیح بده. ولی از نظر من یه جاهایی لازمه. دوستان خودِ این داستان هم نمادینه و ظاهر قضیه مد نظر نیست. به قول منتقدین سینما باید لایه ی دومش رو در نظر بگیرید. فرهاد رو "روحِ" یک انسان و وبلاگش رو "جسمِ" یک انسان در نظر بگیرید!
م رحیمی
م رحیمی
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
لذت بردم موفق باشید
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
ممنون.
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
مهرداد جان خیلی زیبا بود. اما توضیحات بیش از حد دوستش در مورد وب، فقط نوشته رو طولانی کرده بود. شاید یکی دو تا توضیج کافی بود. نه این که کل مشکلات وبلاگ رو توضیح بده. اینطور نیست؟ برای کوتاه کردن کلام باید از روش تلگرافی استفاده کنی. باید فکر کنی برای هر کلمه قراره مبلغی رو بپردازی. پس بعد از اینکه نوشتی، کلماتی رو که با حذفشون به داستان لطمه نمی خوره، از بین ببر. (توجه : این فقط یک نظر بود نه انتقاد.)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
ممنونم لطف داری. ولی هیچ حرف اضافه ای توی نظر وحید نبوده و حتی به خلاصه ترین شکل بیان شده. اصلا من یه قانون نانوشته برای داستانام دارم اونم اینه که کسی نباید بتونه حتی یه جمله رو از داستان من حذف کنه! و اگه اینکار رو کرد من دلیل قانع کننده ای برای بودن اون جمله داشته باشم. اکثرا عادت دارند که یک شخصیت و یک حادثه رو با جزئیاتش توضیح بدن. ولی من توی جمله های داستان به طور غیرمستقیم بازگو می کنم. شاید به خاطرِ همین خلاصه نویسی هاست که اون برداشت مطلوب از داستانام، توسط خواننده صورت نمی گیره. این قسمتی هم که شما گفتید دقیقا همین طوره. همین چند خط به ظاهر ساده، 1- بخشی از داستان رو روایت می کنه 2- حس وحید توی اون لحظه رو نشون میده 3- یه بخشی از شخصیت د قبلی و فعلی فرهاد رو باهم مقایسه می کنه. *** الف - حس وحید :: وحید وقتی پیام رو می نویسه، هفت هشت ماهه که نظری نداده. و الآنم می خواد آخرین حرفشو بزنه. طبیعیه که باید خیلی حرف بزنه. شما فرض کن بهترین دوستت رو هشت ماه ندیده باشی و دوباره ببینیش. واضحه که با یه سلام و احوال پرسی ساده، از کنارش رد نمیشی و حداقل نیم ساعت باهاش حرف می زنی. *** ب- از یه طرف وحید، فرهاد رو خیلی دوست داشته، از طرفی دیگه هنوزم مشتاقه که بدونه فرهاد چرا ساکت شده (یه ساله که دنبال دلیل می گرده و نرفته!) و از طرفی دیگه هم یه حس تنفر نسبت به بی تفاوتی های فرهاد پیدا کرده. به همین خاطر توی نوشتن نظرش یه زیاده گویی هایی به نظر می رسه و انگار که تکلیفش با خودش مشخص نیست! وحید هنوزم دنبال جواب سوالشه و آخرین و نهایت تلاشش رو می کنه که فرهاد رو به حرف بیاره. *** ج- « هر چی نازتو کشیدیم، قربون صدقه ت رفتیم و حتی فحشت دادیم» همین سه جمله کوچیک رو می شد اینطور بنویسم که روز اول x به فرهاد اینو گفت y این، zاین.دوباره روز چهارم x فلان و به همین ترتیب. یعنی نشون بدم که دوست داشتنا کم کم به تنفر تبدیل میشه و تک تک میذارن میرن. ولی همه ی اینا تو همون سه جمله خلاصه شد. این خلاصه نویسی نیست؟! یه چیز دیگه هم اینه که داره میگه فرهاد نسبت به هر حرفی، از همدلی و دلسوزی گرفته تا فحش و کینه، بی تفاوت شده و واکنشی به هیچکدوم نشون نمیده.*** د- توضیح میده که تو چطور آدمی بودی. این یعنی از نظر خیلی ها (و نه فقط از نظر خودش و دوستاش)، فرهاد یه شخص خاص و صاحب ویژگی های ممتازی بوده. و داره غیرطبیعی بودن تغییر رفتار فرهاد رو به خواننده بازگو می کنه. *** ه- این توضیحایی که راجع به وبلاگش میده داره شخصیت فرهاد رو به طور غیرمستقیم به خواننده بازگو می کنه: وبلاگش لوگو داشته، یعنی به زیبایی ظاهر وبلاگش اهمیت می داده. آمارگیر داشته، براش مهم بوده که با چند نفر در ارتباطه و حرفاش چقدر مهمه. نظرای نامربوط رو حذف می کرده، آدم قانونمندی بوده و اعتقاد داشته که هر چیزی، جایی داره و توی بخش نظرات، فقط نظر باید گذاشته بشه. ولی الآن نسبت به تمام اینها (ویژگی های اخلاقی که خودش داشته) بی تفاوت شده. *** و- توی جمله بعدیش میگه به خواننده اطلاع رسانی می کنه که دید دوستای فرهاد نسبت بهش چطور بوده و چطور شده و نسبت به رفتار فرهاد چه واکنشی نشون دادن *** ز- جذابیت داستانهاش تغییر نکرده = توی چند کامنت قبل تر توضیح دادم که فرهاد نماد "روح" یک انسان و وبلاگش نماد "جسمشه". با توجه به این توضیح ، جذابیت داستان،نماد زیبایی ظاهری و خوشتیپی یه شخصه. فرهاد هرچند که نسبت به ظاهر و وضعش بی تفاوت شده، ولی خوشتیپیش یک چیز ذاتیه که هنوز تغییر نکرده. در آخر هم باز داره تلاشش رو می کنه که فرهاد رو به حرف بیاره.*** ممنونم که این نظر رو دادی، چون یه بهانه شد که خودم یه چیزایی رو بازگو کنم وداستان رو توضیح بدم.
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
ممنون آقا مهر داد واقعا درست بود کاملا موافقم هیچ اشکالی توی نوشتتون ندیدم خیلی قشنگ توضیح داده بودید.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
راستی یادم رفت بگم که اسم من "مهرادِ" نه "مهرداد" ! توی وبلاگ خودمم اکثرا مهرداد می نویسن. *** ممنونم خانم nina_aghighi
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٠/٢٨
١
٠
ببخشید اشتباه از اقای عبدالهی بود اونجا من اسم شمارو مهرداد خوندم بعدش سریع رفتم سراغ جوابتون ....واقعا شرمنده آقامهراد
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
دل پری داشتیا!!!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
:) . وقتی که نقد می کنی (نظر شما بر خلاف گفته ی خودت نقده و نه پیشنهاد!) باید منتظر جواب هم باشی! البته اگه جای دیگه ای این نظر رو می خوندم، جوابی بهش نمی دادم. ولی این داستان برای مسابقه ست و اگه من جواب ندم ممکنه که برای داوران اینطور تلقی بشه که داستان ضعیف بوده و خوب نوشته نشده که نتونستم ازش دفاع کنم!
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
هههه ممنون از جوابتون
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٠/٢٩
١
٠
منظورم از آقای عبدالهی بود ک ممنون از نظرشونم....
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
وای بااین نوشته یادیکی ازدوستان جیم افتادممممممممممم نگران شدم نکنههههههههه ایشونمممممممم شماازایشون خبری داریدددددددددددددد؟؟؟؟؟؟؟
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
من که 16 روزه وارد جیم شدم! ان شا الله که اتفاقی نیفتاده باشه.
tanha
tanha
٩٣/١٠/٢٨
١
٠
داستان زیبایی نبود ولی زیبا نگاشته شده بود! یکی از خاصیت های دنیای مجازی همینه! هرچقدر هم توش پررنگ باشی در واقع رنگی نداری!
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
هوممم ! با این حرفتون خیلی خیلی خیلی ... و بازم خیلی موافقم من . :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
این دیدی که شما از داستان داشتید، لایه اول قصه بود. چند کامنت بالاتر توضیح دادم که داستان در واقع داره چه حادثه ای رو بیان می کنه. ***از طرف دیگه سلیقه ی انسانها با هم دیگه متفاوته و شما هم کاملا حق دارید که از داستان خوشتون نیاد. ممنون بابت تعرف از طرز روایت قصه
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١٠/٢٩
١
٠
من با جمله ی دوم ایشون موافقم . همین که هر چقدر هم پررنگ باشی بی رنگ هستی . :) جمله ی اول نظر من نیست . :) موفق باشید الهی . :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
متوجه شدم. منم منظورم با آقای tanha بود. ممنونم.
admincheh
admincheh
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
منم گاهی به این فکر می کنم که بعد از مرگم سر وبلاگم چه بلایی میاد ..؟!مرسی زیبا نوشتین
tanha
tanha
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
:|
admincheh
admincheh
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
مرگ حقه !شتری هست که در خونه ی همه می خوابه خب:|
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
ممنونم. ولی منظور داستان مرگ جسم نبود!
admincheh
admincheh
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
درست می فرمائید؛ منظورم اینه ذهنم به این سمت پرتاب شد که پایان یک بلاگر با مرگش همراه؟
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
درسته. خود منم وقتی وبلاگ هایی رو می بینم که خیلی وقته به روز نشدن، به این فکر می کنم که شاید صاحب وبلاگ فوت کرده باشه! البته اکثرا خودشون میذارن و میرن. ولی اینم یه احتمالِ ممکنه.
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/٢٨
١
٠
خیلی غمگینه..آخرش واقعا تلخ بود فقد یه چیزی واسم سوال شده.. با توجه به اینکه مرگش کاملا اتفاقی بوده اینکه روز قبلش 120تا پست واسه آینده تنظیم میکنه یکم عجیبه!...مثلا اگه قرار بود خودکشی کنه ملموس تر بود.. مگه اینکه یه عادت باشه که البته ازونجایی که ظاهرا آدم دقیقی بوده و هر پنج روز حتما یه پست جدید داشته خیلی ام دور از ذهن نیس...ممنونم خیلی قشنگ بود
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٢٨
١
٠
شاید این تلخ ترین داستان من باشه. همونجا که گفتم "عادت داشت هر پنج روز، یک داستان تازه بنویسد" می خواستم توضیح بدم که "اعتقادش این بود که به هر داستانی باید فرصت لازم را داد تا بتواند در ذهن خواننده اش ته نشین شود!" ولی به نظرم یه توضیح اضافه اومد، خود کلمه ی "عادت" به نظرم دلیل قانع کننده ای هستش. نمونه ی واقعیش هم وجود داره!خود من اگه همین الآن بخوام همه ی داستانهام رو توی وبلاگم بنویسم و به فاصله 5 روز، برای ثبت در آینده تنظیمشون کنم، بیشتر از 120 پست میشن. البته 120 داستان نیستند ولی چند تاشون 2 قسمتی اند و دو تاشون هم هفت - هشت قسمت دارند. ممنونم.
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
قشنگ بود . یعنی بیشتر جذاب بود ! آدمو میکشید که تا آخرش بره . :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
ممنونم.
fateme_a
fateme_a
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
راجع به حرفی که دوستمون raha_sl زدم منم همون نظرو دارم و به نظرم تنها ایرادی که از کار میتونم بگیرم همونه..و راستش با جوابتون هم توجیه نشدم چون اگه گفته بودید که همیشه روال کاریش این بود که مطلبو زودتر ثبت کنه یه چیزی ولی اینکه یهو تصمیم بگیره این کارو کنه و یهو هم بعدش بمیره نظم داستانو بهم ریخته به نظرم و باعث شد من یکی یکم دلزدگی پیدا کنم..ولی انصافا اگه کلی بخوام بگم واقعا عالی بود متنتون و حرفی که میخواستید بزنید..برای من بیشتر از همه اینکه ما بدون دونستن حقیقت از دیگران ناامید میشیم و سعی نمیکنم از یه زاویه دیگه هم به قضیه نگاه کنیم و همیشه دیگرانو از روی ظاهر قضاوت میکنیم بیشتر تو چشم اومد..به امید موفقیتتون..
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
نه یک دفعه تصمیم نمی گیره که همه ی داستاناشو بنویسه و بذاره برای آینده. طبق عادتی که داشته دوست داشته هر پنج روز یه پست جدید بذاره. از یه طرف دیگه هم اول داستان گفتم "او ذهن خلاقی داشت" و به همین خاطر طبیعیه که داستانهای زیادی به فکرش می رسیده. ولی از روی عادتش، اونا رو می نوشته و برای آینده تنظیم می کرده. روز قبل از مرگش هم فقط یه داستان می نویسه. اینکه با خودش میگه "با این شد 120 تا" یه اطلاع رسانی به خواننده ست که بدونه وبلاگ تا چند روز بعد، با تنظیم قبلی به روز میشه. معلومه که یک نفر توی یک روز، 120 تا داستان رو نمی نویسه؛ اگه بخواد هم، کمبود وقت و خستگی بهش این اجازه نمیده. با توجه به اینکه فرهاد شاغل هم هست. ممنونم. لطف دارید.
fateme_a
fateme_a
٩٣/١٠/٢٩
١
٠
اوه نه منظورم این نبود همه رو توی یه روز نوشته..بیشتر این طور به من القا شد که یعنی اینا رو از قبل نوشته و حالا الان همه رو دونه دونه ثبت کرده روز قبل از مرگش..یعنی هرجور نگاه کردم اینطوری به نظر میومد..ولی الان توضیح شما خوب بود..فهمیدم جریان چیه
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
قلمتون مستدام!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
ممنون
faezeH
faezeH
٩٣/١١/١٩
٠
٠
داستان هاتون ضربه آخری رو که یک داستان کوتاه باید بزنه رو میزنه اما حرف خاصی برای زدن نداره.مثلا میشه گفت این داستان در مورد وبلاگ نویسی بود که مرد اما خیلی ها فکر میکردند هنوز زنده هست. بنظرم شما بیشتر از اینکه بخواین نکته خاصی رو با یک داستان کوتاه به خواننده القا کنین فقط دوست دارین خواننده غافلگیر بشه حالا به هر طریقی! حتی اگر آخرش منطقی هم تموم نشه.مثلا اینکه نویسنده ای مطالبشو واسه یه سال تنظیم میکنه که خودش دیگه کمتر, یا اصلا به وبلاگش دسترسی نداشته باشه, نه کسی که تقریبا روزانه پست میذاشته. نکته دیگه اینکه لزومی نداره که آدم هر جیزی رو که احساس میکنه شاید اضافه باشه از داستان حذف کنه, درسته که داستان کوتاه باید مختصر و مفید باشه, اما گاهی بعضی جمله ها لازمن تا آدم احساس عاطفی به متن پیدا کنه, احساساتش درگیر بشه , هرچی کمتر راجع به شخصیتی بدونی کمتر هم بهش علاقه مند میشی. گاهی بنظرم توصیف هایی که کمک کنن علاقه ها بوجود بیان یا صحنه ها بیشتر در ذهن آدم زنده بشن لازمه ی داستانه. چون متن خبری که نیست, قراره کمک کنه چیزیو تصور کنیم. همین چیز های اضافین که میتونن یه داستانو تا مدت ها تو ذهن آدم موندگار کنن.لطفا چیزهای قشنگ یک داستان رو بخاطر "اضافی"بودن حذف نکنین.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/١٩
٠
٠
دقیقا برعکس چیزیه که گفتید! من توی داستانهام همیشه دنبال انتقال یه پیام به خواننده هستم. اینکه شما گفتید داستانهام؛ من توی جیم، فقط یه داستان رو منتشر کردم و داستان دوم هم هنوز تموم نشده و هنوز نمی تونید راجع بهش قضاوت کنید! و از شانس شما، هر دوی این داستانها، تعلیقی هستند. البته من داستانهای تعلیقی دیگه ای هم دارم ولی غیرتعلیقی هاش هم زیادند. اگه وبلاگمو خونده بودید، داستان سرباز رو می دیدید که خود شخصیت ها، همه چیزو توضیح میدن. در کل تعلیقی بودن یکی از جذاب ترین نکات برای داستانه ولی این دلیل نمیشه که همه ی داستانها تعلیقی باشن! *** در مورد فرهاد این داستان: این از نظر شما غیرمنطقیه، چون خودتون این کار رو انجام نمی دید! من چند نفری رو دیدم که تا شش ماه بعدهم، پست برای آینده ثبت کردند. و حتی خود سایت جیم رو هم اگه ببینید، مثلا آقای شمشیری،( البته دور از جون ایشون) 52 تا پست در صف انتشار داره. 52 * 7 میشه 364 یعنی دقیقا تا سال دیگه. پس داستان کاملا طبیعیه! تازه، "داستان" هم اسمش رو خودشه! اتفاقی که ممکنه افتاده باشه و یا بیافته! و جمله ای هم که بهش دقت نکردید، این بوده که فرهاد هر "پنج روز" پست میذاشته و نه "تقریبا هر روز"! اینم از این مورد *** خوب نوشتن یه طرف قضیه است، خوب خوندن یه طرف دیگه اش! کلا خواننده و بیننده ی ایرانی، یاد گرفته که همه چیز رو بشنوه و ببینه! یعنی منظور داستان رو براش درشت نمایی کنی، تا درک کنه! اکثرا عادت ندارن که ارتباطات توی متن و فیلم رو خودشون بهم ربط بدن و داستان رو کشف کنند. نمونه بسیار بارزش هم فیلم "جدایی نادر از سیمین" که 95 درصد کسایی که فیلم رو می دیدند، می گفتن که یه دعوای زن و شوهری ساده است! بعدا که منتقدایی مثل آقای "رائفی پور" فیلم رو نقد کردن، تازه مردم فهمیدند که اصل فیلم سیاسی بوده! حالا چون 95 درصد موضوع اصلی رو ندونستن تشخیص بدن، دلیل ضعف کار آقای فرهادیه؟! و یا فیلم های مثل "افسانه 1900" و " روزی روزگاری در امریکا" و " جزیره شاتر" و خیلی فیلم دیگه! اینکه درک مطلبِ خواننده ی من ضعیفه، مشکل من نیست! *** راجع به درک و همدردی با فرهاد: فرهاد این قصه، نمونه ی نمادین آدمهاییه که از یه روز به بعد و سر یه حادثه، بی خیال تموم رویاها و آرزوهاشون میشن! روحشون می میره ولی جسم شون به زندگی ادامه میده. نکته ی خیلی مهم و مشترک این اشخاص اینه که هیچکسی ( حتی نزدیکترین دوستانش) و به هیچ وجهی نمی تونن، حال و روزش رو بفهمن و درکش کنند! دقیقا چیزی که شما از شخصیت فرهاد دریافت کردید. یعنی هیچی! فرهاد بعد از اتفاقی که براش می افته، میشه یه شخصیت گنگ و مبهم! نمونه ی واقعی این اشخاص هم بسیار زیادند و اگه خوب دقت کنید، حتما دور و بر شما هم هستند. پس این که شما نتونستید با شخصیت داستان، ارتباط برقرار کنید، دقیقا نقطه ی قوت کار من بوده و نه ضعفش! *** اگه با اکانت خودتون و اصولی تر، نقد می کردید خیلی دوستانه تر جواب می دادم!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٣٠
٠
٠
حدودا شیش ماه پیش بود که ایده‌ی یه داستان بلند به ذهنم رسید و اسمش رو هم «من» گذاشتم. داستان راجع به شخصیه که از دوارن کودکی و نوجوانیش شروع به تعریف می‌کنه و تا اواخر میانسالیه اون شخص، داستان ادامه پیدا می‌کنه. حالا دو هفته‌ای هست که باخبر شدم یه فیلم سینمایی هم به همین اسم، نامزد سیمرغ شده. هنوز نمی‌دونم موضوع داستان اون فیلم چیه. ولی ازونجایی که نوشتن و منتشر کردن داستانم خیلی به تعویق می‌افته، همین‌جا و به همین وسیله اعلام میکنم که این اسم رو از روی اون فیلم الگوبرداری نکردم. نه محتوای داستان و نه عنوانش رو!
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤