فرزانه فرزانه فرزانه!
طنز نوشتی از یک جدی نویس!

فرزانه فرزانه فرزانه!

نویسنده : k_shamshiri

«فرزانه فرزانه فرزانه! خدا بگم چکارت کنه! یک ساعت و چهل و سه دقیقه است داریم می‌چرخیم تو خیابونا. این ساعتِ روز هم که همه جا بسته است. کوفتت بشه نهارم رو دادم خوردی، خب می‌ذاشتی همونجا لباس‌هام رو هم عوض می‌کردم دیگه دختر! حالا چکار کنم من؟»

همینطور که توی پیاده رو این‌ها را بلند بلند غر می‌زدم سرش؛ هر از گاهی هم با ساکِ پارچه‌ایم که کمدِ سیارِ لباس‌هایم بود، می‌کوبیدم بغلِ زانوی چپش! طفلکی لام تا کام حرف نمی‌زد! مقصر بود خب! نباید هم جواب می‌داد! دوست چند ماهه‌ام بود اما بهش خیلی خیلی نزدیک بودم. واحدِ پشتیبانی من بود توی شرکت. همیشه از هم دفاع می‌کردیم.

«میگم فرزانه کاش اون سفیده رو با خودم می‌آوردم، این چاق نشونم نمیده؟ فرزانه با توام ها! شورِش رو در آوردی با این سلیقه‌ات، اَه! کاش اصلا به حرفت گوش نمی‌کردم. تازه با این لیِ آبی یک جوری شدم. فرزانه؟ کَری؟ این شال آبیه چقدر بد چروکه لعنتی. کاش تا نمیزدیش. گوش نمی‌کنی به حرفم که! اصلا من ساده‌ام که به حرف تو می‌کنم. تازه اون پالتو بلنده هم بود، همون که اون دفعه واسه تولد مریم پوشیدمش. همون که مامانِ سمانه گفته بود این دختره کیه، چقدر شبیهِ اون بازیگر خارجیه شده! مجرده؟ یادت اومد؟ فرزانه؟ می‌شنوی چی می‌گم؟ اون گوشی رو از دستت می‌گیرم پرتش می‌کنم وسطِ خیابون ها! که بعد پیله شد بهم آدرسِ خونه تون رو بده دخترِ گلم! پسرم فوق لیسانسِ ادبیاته! یادته فرزانه؟ فکر کن! سمانه بشه خواهر شوهرم! تازه اون مخمل سورمه‌ای هم بود. اَه از دستِ تو! حالا چکار کنم؟ گفتم این بهم نمیاد. دیگه به حرفت گوش نمیدم. باور کن تا چشمش بیفته بهم باخودش میگه چقدر چاق و بدقواره است این دختره! فرزانه فرزانه فرزانه! نمی‌بخشمت! تازه یادت رفت قول داده بودی اون دستبندِ پهنت رو بیاری که با بندِ این کیفم سِت بشه. اصلا چرا یادت رفت؟ مگه دیشب بهت پیامک ندادم؟ اَه از دست تو دختر! فرزانه فرزانه فرزانه! آبروم میره امروز! ... وای اونجا رو نگاه کن اون کتابخونه بازه. بدو بریم همونجا بپوشم اینا رو. دق کردم از دستِ تو! دیگه غلط بکنم به حرفت گوش بدم! فرزانه؟ تموم نشد اون پیامکت؟»

و با آرنجم محکم کوبیدم به پهلوش! طفلکی یک متر پرید هوا! با آن چشم‌های مشکی‌اش هاج و واج زل زد به من. چینی به وسطِ ابروهایش انداخت و یکباره گفت: «ها؟ چی میگی تو؟ نه بابا کی متوجه میشه! خیلی هم خوبند همین‌ها. از سرش هم زیادیه. اون چی می‌فهمه از محاسباتِ تو! بعدشم نظارت پروژه با خودته، خب کی می‌فهمه! چقدر تو جوش می‌زنی! پیر میشی‌ها! گفتی اون کافی نت بازه بریم ایمیلم رو چک کنم؟! فعلا که وقت داریم!»

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
فرزانه تو چه فكري بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بازم يه صحنه پردازي عالي !
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٢
١
٠
تو حال و هوای خودش بود! / بازم ممنونم آقا مجتبی نازنین.
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
جالب بود ...اما یکم مفهوم دقیقش سخت بود باید دوباره بخونم دقیقا همه چیو بفهمم.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
این سخت بود؟ لطفا به پروفایل من مراجعه کنید و اگر حوصله داشتید "از اول که این شکلی نبودم من"، به همان ریمل آلمانی ات ..."، ... رو بخونید. اتفاقا اینجا اصلا بازی و مانوری با کلمات نداشتم. فقط یک مونولوگِ یکدستِ تک زاویه بود!/ ممنونم از حضور شما.
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
واسه این گفتم ک توضیح بیشت ر از قبل و بعد نداده بودید ...وقتی ی تیکه از ی نوشته رو یهو میارین میزارین بدون توضیح قبلی خوب یکم ادم گیج میشه. نمیدونم شایدم حق با شما باشه .
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
خب ساختار بهمین شکل بود که برش و لحظه ای(مثلا 11 دقیقه، 17 دقیقه...) از یک ظهرِ پاییزی بود. قبل و بعدی نداشت یا اگر داشت لزومی به عنوان کردنش نبود. این که می فرمایید اگر با ساختارهای داستان نویسی کلاسیک بسنجیم اونجا "اشکال " محسوب میشه چون قهرمان هویت و پیشینه نداره. اما اینجا یک برش بود. بیشتر یک یادداشت بود. خاطره نگاریِ آن تایم بود.
فاطمه صداقت
فاطمه صداقت
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
مرسی آقای شمشیری.مثل همیشه یکدست واستاندارد.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
من ممنونم از شما که همیشه حضور دارید. مثل همیشه سپاسگذارم بزرگوار.
عطیه منصوری
عطیه منصوری
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
نمیدونم چرا یادخودم افتادم!ولی من اینقدرپرحرف نیستما.خوشگل نوشتید آقاکامران..مرسییییی!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
مرسی! حالا اینقدر که نه! ولی یه کوچولو...! / خیلی ممنونم از حضور شما. خوشحالم میکنید با اون همه گرفتاری حواستون به انتشارهای اینجا هم هست. مرسی.
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
تصویر سازی جالبی بود متن متفاوتی بود اما بهتر هنوز میشد اگر در آخرمیفهمیدیم فرزانه اون طرف خط بوده و در آخر بگه سر کوچه منتظرتم کجایی تو? یه شگفتانه اینجوری اگه میداشت عالی میشد امادرعین حال که مرد هستیی قشنگ دیالوگ های دخترانه رو ماهرانه آوردین!موفق باشید
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
خواهش میکنم. به اون شکلش هم فکر کرده بودم. اما مکالمه یا توهم خیلی انتزاعی میکرد کار رو، و بنظرم رئال بودنش یک امتیازه. البته که سلایق متفاوت هستش. ممنونم از اینکه شما هم از زاویه نگاه خودتون فرمودید.
هاچ
هاچ
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
دست شما درد نکنه دیگه حالا ما دخترا غرغروییم؟! و حواس پرت ها؟! :دی ... آره خب یکم هستیم! وقته خوندن دقیقا میتونستم همه ی حالات این دختر و فرزانه رو تصور کنم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
خوشحالم که موفق شدم تصورات دخترونه رو القا و بازسازی کنم. جالبه بدونید 90% داستانها و فیلمنامه های من قهرمانانشون دختران و زنان هستند. عجیب مسلطم به اون زوایای دید.(حتی اگر خود تعریفی و اعتماد بنفس هم تلقی بشه، پاش هستم!) / مرسی از حضورتون.
هاچ
هاچ
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
نه تلقی نشد راحت باشین :دی میگم تو بقیه داستانا مشاوره ی لحظه ای خواستین درباره ی رفتار زنان رو بچه های جیم حساب کنین :دی مشاورین همیشه در صحنه!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
مرس از لطف شما. از شوخی گذشته، دقیقا خیلی اوقات همین کامنت ها و واکنش ها بمنِ نویسنده الهام میدن دیگه! اصطلاحات و کلمات.
غ-مریم
غ-مریم
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
خوب بود آقاي شمشيري فقط من نفهميدم اصل داستان چيه اين كه دخترا دائما غر ميزنن يا اينكه مثلا فرزانه حواسش پرت كجاس راستش زياد داستان و رمان نميخونم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
فقط یک برش چند دقیقه ای از راه رفتنِ دو تا دوست و همکار قبل از یک قرار عاشقانه ی یکیشون بود! غر زدن هم که از لحاظ علمی کاملا ثابت شده!
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
:))))))))))) اونوقت شما میگی نرمش... حرف منطقی....خداییش این الان پشت دست لازم نبود :)))))))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
گناه دارن طفلکی ها! با قهرمان های داستانهای من کار نداشته باشید شمارو بخدا! اینهمه آدم هستند واسه تنبیه، بفرمایید حسابی ادبشون کنید! / ممنونم از حضور شما. مرسی.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
نه دیگه... اگه این فرزانه دوست من بود..اینهمه باهاش حرف میزدم و اون تو باغ نبود تا یکی نمیزدم پس کلش خیالم راحت نمیشد :)))))))) آخه من خودم از این حیث زیاد کتک خوردم :))))))))))) نمیدونم چرا وقتی طرفم از تیپ و تارو یه فرد غایب شروع با صحبت میکنه من میرم تو افق یا عمود؟! خلاصه از باغی که مد نظر دوستمونه غایبم ;) شمام میخوایین نوشته تون ملموس تر بشه یخده ژانر اکشنش رو بیشتر کنید :)))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
به پیشنهادِ تخصصی و مشاوره هوشمندانه شما حتما فکر میکنم! مرسی از لطفتون. مرسی.
عبادی فر
عبادی فر
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
اینم یک جورشه دیگه! مرسی خوشمان آمددددد!!!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
خواهش عزیزکم! شما لطف داری. مرسی که هستی همیشه.
j-hoseinpoor
j-hoseinpoor
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
مطلب زیبایی بود .ولی اگر دیالوگ اول مطلب بعد از سطر دوم قرار میگرفت زیبا تر بود.مثلا :همینطورکه توی پیاده رو بلند بلند غر میزدم سرش. فرزانه فرزانه..... و یه ذره زبان محاوره تداخل میداشت بهتر بود .مثلا چقدر تو جوش میزنی میشد این قدر جوش نزن پیر میشی .جناب شمشیری ببخشید اگر جسارت کردم.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
خواهش میکنم.. بله اونطور هم میشد. راستش من گیومه نذاشته بودم و پشت سر هم نوشته بودم. در ویراستی(علیرغم تاکید من) گیومه گذاشتند و نقل قول ( و دیالوگ) از متن جدا شد. اگر پیوسته و بدون پاراگراف بندی نوشته و خونده میشد تداخل های گیج کننده ی جذابی بوجود می اومد... اما خب چاره نیست. قواعد رسم الخطی جیمه و گردن ما هم از مو باریکتر. درست ادای منظور کردم؟ قانع شدید؟ گیج کنندگیِ مد نظر من، پوشش میداد همون نکته ای رو که شما فرمودید./ مرسی از توجه شما.
j-hoseinpoor
j-hoseinpoor
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
بله اصل مطلب عالی بود.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
زبان محاوره هم به اجبار قوانین جیم "تعدیل" کردم که خب طبعا آسیب رسونده به متن. صحیحش محاوره ی مطلق بود.
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
چه جو دخترانه و مکالمات ملموسی ! :))))))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
مرسی.. ممنون که تشریف آوردید.
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
ولی اون تیکه ی کافی نت و ایمیل و نفهمیدم ؟؟؟!! چرا این جمله بیان شد آخرش؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
یعنی انگاری فرزانه تو باغ نبود اصلا و حواسش به گوشی خودش بوده و بعد یهو که تلنگر میخوره، تازه به فکر راه انداختن کار خودش میفته! غافل از اینهمه حرص و جوش خوردنِ دوستش!
رفیعه
رفیعه
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
چ خوب مارو میشناسید!!ینی اگه اون بالا ننوشته بود "کامران شمشیری" من واقعن فک میکردم ی خانوم نویسنده این متنه!!!خوب بود،مغسی:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
شما لطف دارید... بله خب 15 سال از زنان و برای زنان نوشتن قلم آدمو راه میندازه! مرسی خانوم. خوشحالم از اینکه پسندیدید.
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
خخخ کامران خان خخ واقعا الحق ک نویسنده خوبی هستید :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
قربون تو برم مرد با محبت. مرسی. ایشالا همیشه در حال خخخخخخخخخخخخخ گفتن و خنده باشی.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
فرزااااانهههههههههههههه ... :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
با فرزانه خانم داستانِ من کار نداشته باشید لطفا! خب قهرمان هم باید حواسش جمع میشد دیگههههههه! خخخخخ!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
نه. من که با فرزانه خانوم خیلیم دوستم اتفاقا!! حتی اگه گاهی حواسش جمع نباشه! خخخ
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
چه جالب! شگفت زده ام از شدت این همذات پنداری!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
:(
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
فکر کنم لبخند رو وارونه زدم! ببخشید! :)))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
خخخ اتفاقا منم به این لبخند محدب شما خیلی خندیدم آقای شمشیری!حدس زده بودم منظورتون خنده بوده نه گریه!
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
چقددددددددددددر این صحنه ها و مکالمات، زنده و ملموس بود :) خیلی خوب توصیف کرده بودین مثل همیشه:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
خیلی لطف دارید.. تمام سعی ام همینه که ملموس باشه. تشکر میکنم از شما.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
سلام:شادکام و سعادتمند باشید.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
سلام بزرگوار. مرسی که همیشه هستید. سرتون سلامت.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
سلام دوست عزیز:یزدان بخشنده نگهدارتان باد.
yekta_b
yekta_b
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
من این حق رو به دوست فرزانه میدم که محکم بکوبه تو سر فرزانه :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
چی خشن! تا این حد؟ / مرسی از لطف شما و همذات پنداری جالب تون!
mirza
mirza
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
سلام؛ بیایم سراغ دوست عزیز خودم؛ در پاراگراف سوم، خط سوم، اگه اشتباه نکرده باشم گوشش نخورده، درسته؟ استفاده ی عالی و درست از واژه ها در کنار یکدیگر و خود را جایگزین کردن در جای جنسی که از جنس خود شما نیست، عالی بود، یعنی هر شخصی بود در این نوشته از راوی سوم شخص استفاده می کرد، که البته در این مقوله به نظر من اگر استفاده می شد، دریافت بهتری داشتیم، توجه کنید، "بهتر"! ولی این هم عالی بود؛ حتی اگر راوی رو خود فرزانه انتخاب می کردید، جواب بهتری می گرفتید. استارت، بجا بود یعنی اگر در دیالوگ ها موقعیت شخصیت ها را توصیف نمی کردید، می گفتم در خط اول باید مقداری از خط سوم را اضافه می کردید و در ابتدا می آوردید، اما خوب بود. از شما پایان بهتری رو انتظار داشتم. برادرم! موفقیت شما آرزوی میرزاست!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
سلام. نخیر هیچ کلمه ای از قلم نیفتاده، حتی چند تا گیومه هم اضافه شده توسط ویراستار محترم سایت./ استفاده از سوم شخص باید دلایلی داشته باشه. صرفا سلیقه نیست. من اون دلایل رو در این محتوا ندیدم. بهمین دلیل تصمیمم اول شخص بود. و اگر فرزانه رو انتخاب میکردم کلا وارونه میشد دیدگاهی که میخواستم به مخاطب القا کنم. هدف صرفا نشون دادن حواس پرتیِ یک دختر خانم و سهل انگاری دوستش که نبود! بحث "اهمیت پوشش"، "اهمیت انتخاب رنگ"، "اهمیت قرار هایی عاشقانه برای اون سنین"، "بحث ارتباطات شغلی" ، "بحث موبایل و زندگی دیجیتال" و ... و ... مطرح بود و اینها رو باید دوست فرزانه میگفت. چون فرزانه صرفا یک "مکمل" بود. و ارائه اطلاعات باید توسط مکمل گفته بشه وگرنه میشه مثل سریال های تلویزیونی که "شعارگونه و ناصح" هستند./ اون جابجایی ها رو هم اگر در توصیفات و دیالوگها میذاشتم باز هم "زودتر از موعد" کاشتِ اطلاعاتی" میکردم که فرصت نداشتم و نمیخواستم طولانی تر بنویسم بنابراین کاشت هام بی برداشت یا عقیم می موندند. پس اون رو هم اگاهانه انتخاب کردم./ ممنونم از اشاره هایی که داشتید. اینها خوبه که میگید. بهر حال باعث میشن دوباره کلنجار برم و چنانچه اشکالی ببینم برطرف کنم که البته در این موارد خوشبختانه مشکلی ندیدم من. باز هم نکته ای دیدید بگید. مرسی.
mirza
mirza
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
رفیق اینجا را عرض می کنم که نوشتین: « اصلا من ساده‌ام که به حرف تو می‌کنم.»
mirza
mirza
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
اون استفاده از سوم شخص، تعریف از شما بود که جرأت به خرج دادید و جای شخصیت قرار گرفتین. شما می فرمایین: « و ... و ... مطرح بود و اینها رو باید دوست فرزانه میگفت. چون فرزانه صرفا یک "مکمل" بود. و ارائه اطلاعات باید توسط مکمل گفته بشه»، در صورتی که اینجا ارائه ی اطلاعات توسط دوست فرزانه گفته میشه که به گفته شما مکمل نیست.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
متوجه نشدم. این جمله کجا میرفت؟
mirza
mirza
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
در مورد جابجایی، موقعیت حضور دو شخصیت را عرض کردم که می دونید که در خطوط اول باید مشخص بشن، که این کار، در این متن، توسط دیالوگ به درستی انجام شده.
mirza
mirza
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
از اتفاق این داستان حتی اگر از زبان فرزانه هم بیان می شد، به عقیده ی من طبق پیام هایی که شما اشاره داشتید و بنده هم دریافت کردم، می تونست تاثیر بیشتری داشته باشه، تمرکز داشته باشید روی نوشته ی من! اطلاعاتی که شما به مخاطب قصد رساندنش را داشتید اگر فرزانه حین استفاده از موبایلش به خورد مخاطب می داد، این نشان دهنده ی این بود که هنگامی که شخصی از این وسایل ارتباطی استفاده می کنه، صد البته حواسش به اطراف هست، ولی این وسایل به قدری برای آنها پر اهمیته که حتی صحبت های دوست دیرینه اش و یا حتی نزدیکتر از یک دوست، حتی تا مرز از دست دادن اهمیت هم پیش میرن، آن هم در اینجا که اکثرا دیالوگ بود.
mirza
mirza
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
امیدورام حرف های رفیقتون رو به درستی دریافت کرده باشین، باز هم براتون آرزوی موفقیت می کنم به معنای واقعی کلمه و نه تعارف!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
الان بهتر متوجه شدم! بله، شاید در اون صورت بهتر میشد. / خب دوست فرزانه گفته دیگه! فرزانه مکمل بود. من که همین رو عرض کردم. این البته به این معنا نیست که قهرمان نباید ارائه اطلاعات داشته باشه. این ساختاری که من انتخاب کردم باید مکمل میگفت. آهاننننننننننن! در کامنتم اشتباه تایپی داشتم! حق با شماست. حرفم رو نقض نکردم، با عجله کامنت نوشتم! اینجا انتخاب داستان رو هم حتی بر اساس مکمل گذاشتم یعنی فرزانه. ظاهرا قهرمانه اما در اصل دوستش قهرمان و راوی هستش.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
ممنونم از توضیحتون. کامنتم اشتباهِ فاحشی داشت. عذرخواهم.
mirza
mirza
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
خواهش می کنم دوست من.
sahar_m
sahar_m
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
فرزانه فرزانه فرزانه چنان بکوبم تو دهنت که خون بالا بیاری سری بعد نظر ندی بعد کله صاحاب مرده رو بکنی تو گوشیت ! :) تشکر ، قشنگ بود و بسی لذت بریدم ! شخصیت داستان کاملا با حرفاش افکار توی ناخودآگاهس رو بیان میکرد و اینکه چه طرز فکری داشت ، شخصیت ها پیچیده نبودن و به راحتی با گفتار و رفتارشون پردازش شده و قابل فهم بودن. :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
خیلی خوشحالم که ارتباط برقرار کردید. ممنون از حضور و حمایت شما. مرسی.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
ولی خب حالا که بیشتر دقت میکنم تا این حد ارتباط برقرار کردن با متن هم خوب نیس ها! با این خشونت آخه؟ نمیگید اتفاقی واسه دختر مردم بیفته؟ مسئولین چرا رسیدگی نمیکنن؟ یکی این تبر رو از دست این خانوم بگیره لطفا!
sahar_m
sahar_m
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
:)) نه اون عکس العمل خودم بود :)) من یه دوست دارم یه اندک مقداری شبیه فرزانه ست ، یه بار بهش گفتم ده ثانیه وقت داری گوشیت رو بزاری تو کیفت وگرنه اولین آیفون فایو اس پرنده میشه :)))) بیچاره از ترسش پیش من حتی باباشم زنگ بزنه جواب نمیده :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
این میزان قاطعیت شما رشک برانگیز و در عین حال رعب آوره!
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
داستان جالبی بود..توقع داشتم این داستانتون رو هم نفهمم ولی فهمیدم:دی....میگم نع ب اون فرزانه ک همش سرش تو گوشیشه و حواسش نیس نع ب اون دخترخانمه ک هـــــــــــــی ی بند حرف میزنه..سرم رف:|||||من یچی تو مایه های فرزانه ام:دی..ممنون از شما:)))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
مرسی... خیلی خیلی خوشحالم که راحت بود هضمش. دلم نمیخواد مخاطبم اذیت بشه از ثقیل نویسی های من. البته ناچارا گاهی اوقات باید اون فرم رو هم بنویسم.
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
شما همیشه اون فرمی مینویشین البته:دی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
خب اخه اون سبکِ رسمی و اصلیِ منه. اما برای ستون نویسی ها و یادداشت های ژورنالیستی ناچارا باید ساده تر نوشت.
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
ژورنالیستی ینی چی؟:دی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
روزنامه نگاری، نسبتا ساده نویسی، برای مخاطب عام.
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
ممنون:)
Esprichoo
Esprichoo
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
همين جا با نهايت تاثر و تاسف اعلام ميكنم كه اون فرزانه منم ...... يه لحطه فكر كردم متن در مورد خود خودمه :|
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
چه جالب! توقع همذات پنداری داشتم اما نه تا این حد دقیق! مرسیف خوشحالم کردید. اتفاقا "فرزانه ی داستان من" انسان فوق العاده مهربون و خوب و بدرد بخوریه. حالا اینجا باعث عصبانیت دوستش شده دلیل نمیشه ادم خوبی نباشه. مرسی از حضورتون. فرزانگی هایتان مستدام!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
* اصلاحیه وسط سطر اول: مرسی،
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
البته آدمای مشابه از لحاظ برخی واکنشها ممکنه پیدا بشن و باهم همذات پنداری کنن اما مطمئنا شخصیت داستان یه آدم منحصر به فرده و دوستش فرزانه م از این امر مبرا نیست!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
یقینا قهرمان داستان من هم منحصربفرده. می فهمم خانم قاسمی مهربان. ممنون از توضیحاتِ مکمل شما.
Esprichoo
Esprichoo
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
فرزانه ها هميشه منحصر بفردن بهههههله :دي
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
:((((
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
:))))))))))))))))))))))))
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
ولی ما دخترا اصلا که نه ولی یکم غرغروییم خخخ یاد خودم میفتم وقتی مثلاً از دانشگاه میخوام برم جایی بعد مامانم واسم لباس بر میدارند بعضی موقع ها از این دختره بیشتر غر میزنم. ممنون از نوشتتون
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
خوشحالم که ارتباط برقرار کردید. با این واکنش ها و همذات پنداری های دوستان نازنینی مثل شما، خستگی از تنم در اومد و به هدفم رسیدم. مرسی. موفق باشید.
فهیمه ص
فهیمه ص
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
من اینو خوب می فهمم!منم یک فرزانه لج درآر دارم.ملموس ئ عالی بوددددددددددددددددددد
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
ممنونم فهیمه خانم. اونقدر ها هم لج درآر نبود دیگه! طفلکی واسه همه کارهای سختِ دوستش پایه است!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
راست میگن آقای شمشیری. طفلی فرزانه اصلا نظیر نداره! باورکن. :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
بله؟ خخخ!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
:)))
مسعود ریابی
مسعود ریابی
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
غبطه میخورم به قلم شما جناب شمشیری.یاد یادداشت ماهنامه زن افتادم سالهاپیش.راستی چرا اونجا نمی نویسید دیگه؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
مرسی جناب ریابی نازنین. تا قبل از وقفه ای که در انتشارش بیفته گاه و بیگاه بودم، اما الان ... بگذریم مومن! / مرسی از حضور شما. خیلی مرسی.
saiideh70
saiideh70
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
از خوندنش لذت بردم ...تشکر فراوان
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
ممنونم. من هم از واکنش های روحیه بخش شما لذت می برم. مرسی از لطف تون.
m-nik110
m-nik110
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
همیشه مطالبتان را که میخوانم اینقدر توصیفات ملموس است و فوق العاده کنار هم لحظه ها را چیده اید که از نوشتن خودم نآمید میشم!خیلی خور بود اما انتظار یک محتوای بهتر داشتم منتظر یک اتفاق بودم ته داستان یک برش بود ذهن من دنبال یک پایان بندی میگشت فکر میکنم یک پایان بندی خوب کم داشت!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
خواهش میکنم لطف دارید. / محتوای بهتر در اینطور یادداشتها معناش میشه نفوذ توی حوزه های اعتقاد شخصی یا سیاسی یا اجتماعی زنان، که قصدم نبود ورود کنم. آگاهانه روایت رو " در سطح" نگه داشتم چون نمیخواستم بیشتر بشکافم. / سه پایان بندی مد نظرم بود که بهرحال این یکی رو انتخاب کردم. "فکر میکردم" بهترین کار رو کردم. اگر شما نظرتون اینه که میتونست پایان بهتری داشته باشه...؛ قابل تامله برام چون نگاه شما و قلم شما رو "استاندارد و توانمند" میدونم... لابد اینطور بوده پس. بهش فکر میکنم... "چرخشِ 180" مد نظر من نبود. "تعلیق" هم نبود؛ فقط یک "حیرت" و "واکنشِ هیستریک و عصبیِ موقت" بود. که با توجه به خونسردی و بی توجهی فرزانه طبیعی بود از قهرمان سر بزنه./ باز هم ممنونم از لطف شما و وقتی که گذاشتید برای ارائه دیدگاهتون.
مرتضی هنرمند راد
مرتضی هنرمند راد
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
گاهی با خواندن مطالب شما هوس می کنم نوشته های جدیدم رو توی سایت بذارم اما باز منصرف میشم.در مورد متن باید بگم به نظر 7 یا 8دقیقه از سکانس یک فیلم رو روایت میکنه و اشاره به دغدغه ی دختران جوان داره(با اشاره به حواس پرتی فرزانه به موبایل و گیر دادنای دوستش به نوع پوشش و ...) در کل با سبک و سیاق نوشته های شما فاصله داشت
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
موافقم.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
ممنونم از تشریف فرمایی. بله خب گاهی واسه ورزشِ قلم (!!) لازمه مطالب اینجوری هم بنویسم! که دنیا واسش کسل کننده نشه طفلکی!
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
^___^ از اینکه بدون هیچ پیش زمینه قبلی یکهو وارد یک داستان بشم و برای چنددقیقه با شخصیت هاش همراه بشم خیلی خوشم میاد . هرچند باید بگم شخصیت هایی مثل فرزانه خیلی رو اعصابمن و اگه من جای دوستش بودم گوشی شو می نداختم تو جوب :|
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
از اینکه این بار هم با حوصله خوندید و همذات پنداری کردید ممنونم. خوشحالم که ارتباط برقرار کردید. مرسی از حضورتون.
علیرضا
علیرضا
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
کال قاسم آباد رو پیشنهاد میکنم :دی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
:/ گوشی به اون گرونی رو حیف نیس؟!
همتا
همتا
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
دو تا دوست با دو تا دنیای متفاوت !:) درست مثه من و دوستم! من ذهنم غرق درس و دانشگاس و اون دائم از مادر شوهرشو ... میگه ! ولی در عین حال فوق العاده همو دوست داریم !:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
چقدر خوب که ارتباط برقرار کردید و یادِ دوستان خوب خودتون افتادید. ممنونم از اظهار لطف شما.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
سلام ... لذت بردم بزرگوار
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
سلام... تاج سرید. ارادتمندم.
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
مرسي:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
خواهش میکنم :(
علیرضا
علیرضا
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
آقای شمشیری خیلی خوب بود :) واقعا کیف کردم با خوندنش. این که یک ساعت با یک نفر حرف بزنی بعدش برگرده بهت بگه «هــا!!» خیلی سوحان روحِ آدمِ :دی البته این شخصیت اول داستان هم خودش ساتور روحِ :خخخخ
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
خواهش میکنم. خیلی خوشحالم که پسندیدید. دنیای دخترونه دنیایی پر از رمز و راز و مهربونی و محبته... نمیشه گفت سوهانِ روح! (میخواهید منو به کشتن بدید فداتون بشم؟ خخ) / از ایمکه باعث انبساط خاطر شد خرسندم جناب خورسندی. سرتون سلامت دلتون شاد.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
اصلاحیه: از اینکه
sahar_m
sahar_m
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
اون شخصیت اول داستان اره برقیه لعنتی ! یعنی دوتاشون رو تا میخورن بگیری بزنی :)
faranak_b
faranak_b
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
ایده ی جالبی داشتید، نوشتن قسمتی از یک داستان. خوشمان آمد.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
خوشحالم که خوشتان آمد! مرسی.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
:)))) جالب بود . :)) تازه این همه هم دوستش رو به اسم صدا کرد . :/
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
مرسی! آره دیگه! کل درامش همینجا بود! طفلکی!
دلنیا
دلنیا
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
من کهنفهمیدم اخرش چی شدددددددددددددددد
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
مرس از حضورتون. تا جاییکه میتونستم واضح نوشتممممممممممم!
admincheh
admincheh
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
استفاده از جمله های کوتاه و طنز و کنایه ها خیلی متنتون رو شیوا کرده، لذت بردم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
خیلی خیلی خوشحالم از اینکه لذت بردید. ممنون از همراهی همیشگی شما با دست نوشته هام.
a_shamshiri
a_shamshiri
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
چقد بانمک جالب بوووود مچکریم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
به! چه عجب خواهر جان! مرسی از لطفت. خیلی مرسی.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
شديدا با اين تفاوت موافقم! / با اينكه مهمترين مسئله براي من شايد بي اهميت ترين براي شما باشه(و يا بالعكس)!!!!!!!!!!!!!!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
مرسی. خوشحالم از حضور شما... بله خب، تفاوتها راز جذابیت ها و ماندگاری هاست. مرسی.
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
زیبا بود
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
لطف دارید. ممنونم از حضور شما.
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
بسی بامزه و جالب بود..اون محاسبه رو خوب اومد فرزانه..والا..انقدر که این نگران لباسشه باور کن ملت بش توجه نمیکنند :)) البته فک کنم این تیکه هم منظورش با کارهای شرکت بود..ولی طعنه ی به جایی بود در کل...دستتان درد نکند :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
خوشحالم که ارتباط برقرار کردید. آره خب آدم گاهی اوقات فکر میکنه چقدر همه بهش نگاه میکنن در صورتیکه شاید برای مخاطب ها ظاهر خیلی هم مهم نباشه. من که به شخصه خیلی کم نگرانی هایی در این حد دارم. و البته که این یک داستانک طنز بودش.
م. مرادعلیزاده
م. مرادعلیزاده
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
عالی جناب شمشیری.. مث همیشه یک سر و گردن متفاوت و پر ملات!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
ممنونم از حضور شما. غافلگیرم کردید! سرتون سلامت قربان!
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
فرزانه فرزانه فرزانه کشتی منو فرزانه .... متن زیبا و ربسیار بسیار روانی بود .....
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
خیلی ممنونم از اظهار لطف شما... مرسی..:-))
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
واه واه چقد حرف زده دختر اولیه!بیچاره فرزانه :))) انقد حرصم میاد من با لپ تاپ کار کردنی یا فیلم دیدنی یا اس دادنی یکی مدام حرف بزنه باهام :|
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
تقریبا همه همینطورن و عصبانی میشن! آخه انصافا کار درستی هم نیس! ممنونم از حضور شما :-)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤