عکس‌های شاد حسرت‌ برانگیز

عکس‌های شاد حسرت‌ برانگیز

نویسنده : وبگردی

یک جور کنجکاوی است، یا بیماری، مطمئن نیستم! اما این یکی از سرگرمی‌های من است که در اینستاگرام مادرهای دیگری را پیگیری کنم که شبیه من نیستند. مادرهایی که با داشتن 5 تا یا حتی 7 تا بچه، با زندگی در کوهستان سرد، با نداشتن پدر، با درست کردن راه به راه کیک و شیرینی، و شرایط عجیب دیگر، شاد و خوشحالند.

خودم می‌دانم که این شادی و خوشحالی فراوان در عکس‌ها، حتما چگالی‌اش از واقعیت زندگی‌شان بیشتر است، اما دیدن عکس‌های شاد مادری با هفت تا بچه، شادم می‌کند! از خودم می‌پرسم او چطوری در شرایطی که به نظرم من خیلی سخت و جانکاه است، شاد زندگی می‌کند؟! چطوری می‌تواند وقتی آشپزخانه‌اش توسط بچه‌ها منفجر شده، باز هم با آنها کیک درست کند و سلفی خوشحال بگیرد؟! چطوری می‌تواند چهار تا بچه را حاضر کند و ببرد بیرون و بچه‌ها و خودش این قدر خوش‌تیپ باشند؟! اصلا چطوری می‌شود که در این همه عکس که این همه بچه تویش هستند، هیچ کدام‌شان گریه نمی‌کند؟ آب دماغ هیچ کدام‌شان آویزان نیست؟ هیچ کدام‌شان خسته و گرسنه و بی‌حوصله به نظر نمی‌رسند؟

مطمئن نیستم که این عادت کنجکاوی و تعجب کردن از زندگی شاد و جالب دیگران، خوب است یا بد. ولی عادت جالبی است که تشویقم می‌کند برای شاد بودن "تلاش" کنم. یاد بگیرم که برای خوش‌تیپ بودن، کیک درست کردن،  7تا بچه داشتن(!)، زندگی کردن در کوهستان سرد، و با همه این‌ها شاد بودن، باید تلاش کرد. چون پشت همه این عکس‌های شاد و متفاوت، مادری هست که خیلی کمتر خوابیده، خیلی بیشتر وقت گذاشته، و خیلی بیشتر دوست داشته که عکس‌های شادی از زندگی‌شان به جا بماند.

 

پانویسی که مجبور شدم بعدا اضافه کنم:

 بله. این مادرها هیچ کدام ایرانی نیستند. اما دلیل شادی‌شان "خارجی" بودن‌شان نیست. آن‌ها شادند، چون خواسته‌اند شاد باشند. چون سخت تلاش کرده‌اند که زندگی به خودشان و بچه‌هایشان خوش بگذرد. چون ننشسته‌اند که یکی از "خارج" برایشان شادی وارد کند و بروند از سوپرمارکت بخرند و ببرند خانه. خیلی از این عکس‌ها آن قدر معمولی و نزدیکند، که فکر می‌کنی چرا خودت چنین عکسی نگرفته‌ای! چرا وقتی روی این برگ‌های ریخته روی زمین راه می‌رفتی، انقدر شاد نبودی؟! پس او چرا این قدر شاد است؟!

فرافکنی و انداختن تقصیرها گردن "خارجی" نبودن ما، کار تنبل‌هاست. کار آن‌هایی که فکر می‌کنند شادی کالایی است که می‌شود آن را تحریم کرد. اما "شاد بودن" و شاد "زیستن" مال آن‌هایی است که باور دارند برای شادی باید زحمت کشید. باید عرق ریخت. بی‌خوابی کشید. سختی کشید. برای همین است که یکی می‌تواند در کوهستان‌های سرد روسیه وسط یخبندان با چند تا بچه عکس شاد بگذارد. چون دلش گرم است. چون برای گرم نگه داشتن دل‌هایشان ساعت‌ها و روزها و سال‌ها زحمت کشیده. برای همین است که غرغروها و تنبل‌ها هرگز شاد زیستن را تجربه نخواهند کرد. چون خسته‌اند. می‌فهمید؟ خسسسسته!

==============

منبع:

http://motherlydays.blogfa.com/post-371.aspx

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٩
٢
٠
یادداشت دلنشینی بود. حرف قشنگی رو مطرح کردند که به دلم نشست.
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
اعلام موافقت می کنم.
sahar_m
sahar_m
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
قبلا یه جایی این جمله رو خونده بودم " مردن به توی گور رفتن نیست ، به وقتیه که شادی هات تموم میشه، وقتی که دیگه عکسی از خودت نمیگیری، وقتی که دیگه لبخند نمیزنی ، وقتی که ناامیدی و احساس پوچی میکنی، مردن در تو و درون توئه وقتی لحظات زیبای زندگیت رو با سپری کردن در گذشته نادیده میگیری" ممنون از متن. خیلی عالی بود
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٩
١
٠
دقیقا.
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
چی میگن؟ واقعا لایک!
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٢١
٠
٠
اوهوم... همون ماجرای آخرین حیرت :(
Shadi_kh
Shadi_kh
٩٣/١٠/١٩
١
٠
ممنون، مطلب خیلی قشنگی بود. شاد بودن یه مهارته که باید یاد بگیریمش و بسازیمش نه اینکه به دنبالش بگردیم:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
... که این مهارت احتیاج به یک کارگاه هم داره که رئیسش اجازه شادی داده باشه که بتونیم تمرین کنیم و بسازیمش!
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
و این بار مخالفم آقای شمشیری چرا که همه ی مهارت ها کارگاه نمی خواد، بلکه زمونه یاد آدم میده!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
خب قربونتون برم الهی! جناب میرزا، زمونه هم رئیس داره بهر حال!
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
فدای شما بشم جناب شمشیری، اما فرقش اینه که رئیسش اجازه ی شادی رو داده! فرقش در اینه!
shakhe_shemshad
shakhe_shemshad
٩٣/١٠/٢٠
٠
٠
جسارتا من فکر میکنم شما دو عزیز بزرگوار در تعریفِ رئیس اتفاق نظر ندارید! من که با جناب میرزا موافقم.
هاچ
هاچ
٩٣/١٠/١٩
٢
٠
خوبه که باز یه نفر هست که به این نتایج رسیده باشه. ولی هرچقدر که هم نوشته بشه یا دیده بشه، باز هم اوضاع همینه. بازهم بچه های ما باید شب با ترس بخوابن که نکنه صبح ناظم توی مدرسه به خاطر سه میلیمتر ناخنش سرش داد بکشه و از صف بیرونش کنه. یا پسرای ما که هی خودشونو از ناظم و مدیر مخفی کنن که مبادا بیاد و بگه چرا موهات سه میلیمتر بلندتره یا چرا رنگه لباست اینه و اون نیست. یا توی دانشگاه وقتی توی کلاس یه چیزه خنده دار گفته میشه اگه دختر باشی و بخوای بخندی به نگاهه بقیه منفور بشی! البته نوشته ی شما درباره ی مادرها بود. اگه مادر باشی و دغدغه های بیرونی داشته باشی دیگه اعصاب واست نمی مونه. وقتی همه چیز اطرافت تکراریه همین میشه. شما میاین میگین اینا به خاطر این نیست که اونجا خارجه. اما بهتون اطمینان میدم حداقل 40% به خاطر اینه که اونجا خارجه! حالا پوزخند بزنین فکر کنین من آدم نادانی هستم که دارم اینو میگم!!!! وقتی خارج زندگی میکنی هرکاری کنی کسی بهت کار نداره. حالا اروپا و آمریکا زندگی نکردم ولی چند صباحی رو توی یکی از کشورهای همسایه بودم. توی خیابون وقتی اسکیت سواری کنی عینه بز بهت نگاه نمی کنن. یا با هر سرو شکلی که بری بیرون بهت کاری ندارن. مثلا یه آقایی بود یه پتو انداخته بود روی خودش داشت میرفت! که این وسط فقط من بودم که داشتم با تعجب بهش نگاه می کردم!!! ولی اینجا حتی ذهنه خوده من که دخترم رو هم بیمار کردن... وقتی یه دختر می بینم که اسکیت سواری می کنه یک حسه بدی بهم القا میشه، ناخوداگاه بهم القا میشه که دختره چقدر بی حیاست!!! درصورتی که بدبخت بی حیاییش کجا بوده.... اینا همش به خاطر اینه که ذهنمون رو بیمار کردن. اونجا خیلی راحت میتونی شاد باشی. ولی اینجا نه. نمیگم نمیشه، ولی واقعا سخته. منظورم شادی های سالمه.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
حرف شما رو کاملا می فهمم. دلایلی حتی بسیار عمیق تر از اینها هم هستند که هم شما میدونید هم من... خواهش میکنم هر وقت فرصت کردید کتاب "فرهنگ عامه" نوشته آقای دکتر احمد تمیم داری رو بخرید و بخونید. ایرانِ ما خیلی شادی داشت و سرشار بود از آیین های شاد و فرح بخش. حدودا دویست ساله که چنین شده... کسی مقصر نیست جز من، شما، ایشان؛ ما.
sahar_m
sahar_m
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
هاچ جان من کاملا با نظرت موافقم ولی هنوزم ایمان دارم تغییر از خود افراد شروع میشه هر یه دست هر چند هم بی صدا آغاز بزرگترین صداها میشه. :) ما باید خودمون بخواییم و این فرهنگ رو ترویج بدیم که بتونیم شاد باشیم. :)
چراغعلی
چراغعلی
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
مطمئن باشین اسف بارترین لحظه ها ی زندگیتون از دید شما آرزوی خیلی های دیگس...
خرید اینترنتی کتاب
خرید اینترنتی کتاب
٩٣/١٠/٢٠
٠
٠
سلام. مطلب خیلی خوبی بود . خوشبینی در زندگی خیلی خوبه. ممنونم
admincheh
admincheh
٩٣/١٠/٢٠
٠
٠
این مادرها هیچ کدام ایرانی نیستند. اما دلیل شادی‌شان "خارجی" بودن‌شان نیست. آن‌ها شادند، چون خواسته‌اند شاد باشند:)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/١٠/٢٠
٠
٠
قشنگ بود ولی عکسی که گذاشتن رو مطلب!!
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/١٠/٢١
٠
٠
^ـ^
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨