سیبیل بابات بچرخه!

سیبیل بابات بچرخه!

نویسنده : وبگردی

وقتی خبردار شدم که قرار است بابا باشم، تمام غصه زندگی‌ام این شد که چطور توی شهری که خانه‌هایش هر روز کوچک‌تر می‌شوند و گل‌هایش کمرنگ‌تر، بچه‌ام، پسرم، خاک بازی کند. همیشه تصورم از بچه، موجود تپل خندانی بود که زیر برق آفتاب، آستین‌هایش را بالا زده و دارد خرخاکی‌های باغچه را فشار می‌دهد و از گرد شدن‌شان ذوق می‌کند. بعد هی یادم می‌افتاد که تا همین 10، 12 سال پیش، بابابزرگ خانه ای داشت که می‌شد توی حوضش ماهی ریخت، کنار دیوارش گوجه کاشت و از درخت‌هایش آلبالو چید. می‌شد زیر درخت‌های گردو که زیاد بودند و برکت باغچه، یواشکی زمین را کند و تویش بطری قایم کرد و بعد مثل هاکلبری‌فین دنبال گنج گشت. حتی می‌شد بعد از ظهرها که خورشید چرت می‌زد، زیر نگاه خشمگین خروس خانه، رفت توی لانه مرغ‌ها و تخم مرغ‌های گرم قهوه‌ای را آورد و به عنوان عصرانه انداخت توی آب جوش...

همه نوه‌های خانه ما، تا قبل از تو، لذت پا برهنه دویدن توی چمن و عطر شکوفه گیلاس را چشیده بودند و حالا تو وقتی داشتی به دنیا می‌آمدی که، نه از آن باغچه بزرگ خبری بود، نه از آن همه حوصله. آن خانه را فروخته بودند و اهالی‌اش رفته بودند توی یک آپارتمان سه طبقه که حیاطش دو تا درخت گیلاس بیشتر نداشت و گردوهایش را می‌شد با انگشت‌های دو دست شمرد.

آدم‌های آن روزها هم دیگر مثل قبل نبودند. پدربزرگ، که باغچه بان خانه بود و عصرها صدای خش خش دمپایی‌هایش با بوی نم خاک قاطی می‌شد و اطلسی‌ها سرشان را در جستجوی دست‌هایش برمی گرداندند، حالا پا درد داشت. دلش هنوز برای گل کاغذی که ترک گلدانش را خودش با سیمان پر کرده بود می‌سوخت اما تیری که توی راه پله پشت کاسه زانویش را می‌خراشید، نمی‌گذاشت دستت را بگیرد و یادت بدهد که نباید موقع برداشتن تخم مرغ توی چشم خروس نگاه کرد. دست‌های مادربزرگ هم دیگر بی‌تاب آبکش کردن برنج توی بزرگ‌ترین قابلمه دنیا نبود. قابلمه‌ای که سیزده بدرها تمام فامیل را سیر می‌کرد و کفگیرش به ته نمی‌رسید. 

عمه‌های بابا هم دیگر نبودند که عصرها همین طوری سرزده در حیاط را باز کنند و بوی کرم 101 خیارشان زودتر از خودشان خبر بدهد که برای یک عصرانه دورهمی آمده‌اند. برای دان کردن آلبالوها و مزه کردن شیرینی‌های زندگی، برای تکاندن توت و مزه کردن شیرینی‌های زندگی، برای این‌که دلشان به بودن هم گرم بماند، برای این‌که حوصله کسی از تنهایی عصرهای طولانی تابستان سر نرود.

این‌ها قصه نیست بابا. نمی‌خواهم حوصله‌ات با «یاد آن روزها بخیر» گفتن‌هایم سر برود. می‌دانم دنیای تو هم مثل روزگار آن آدم‌ها فرق کرده، فقط می‌خواهم بدانی که یک چیزهایی توی زندگی، هرچقدر هم که دوره و زمانه عوض شده باشد، مهم است. دلگرم بودن به آدم‌ها مهم است. دیدن شان، این‌که بدانی یک گوشه‌ای هستند و می‌شود هر از گاهی رفت سراغشان مهم است. زیر آفتاب رفتن مهم است، ور رفتن با خرخاکی‌ها، بو کردن اطلسی‌ها، نگاه نکردن توی چشم خروس‌ها مهم است. 

و من امروز که مثل یک بچه مدرسه‌ای بدبخت، بعد یک ماه تعطیلی، ساعت 6 صبح، به هزار جان کندن خودم را از رختخواب کشیدم بیرون و بین مردن و رفتن سر کلاس دومی را انتخاب کردم، خوشحالم که توی تعطیلات عید امسال جایی پیدا کردیم که تو بتوانی بیلچه قرمز پلاستیکی‌ات را از ویترین در بیاوری و بیفتی به جان باغچه! من پدر خوش شانسی هستم که توانستم یادت بدهم چطور می‌شود شاخه شکسته پرتقال را توی ماسه کاشت. احساس می‌کنم مثل پدرهای واقعی شده‌ام. از این‌هایی که عکس سیاه و سفیدشان توی قاب کوچک دیوار هال هست، بدون این که کسی بودنشان را احساس کند. از این هایی که سیبیل دارند و بچه به بغل دارند با تعجب توی دوربین نگاه می‌کنند.

و شاید برای همین باشد که سیبیل‌هایم را دوست دارم.

==============

منبع:

http://raaya.blogfa.com/post/32

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٨
١
٠
حس زیباییییییییییی بودممنوننننننننن حس پدرشدن کسبش نمیکنمممممممم ولی قشنگ ودوست داشتنیییییییییییییییی
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٨
١
٠
تنها چیزی که می تونم بگم اینه که این متن زیبایی های خاصِ خودش رو داره، یعنی کسی که هم سن و سال نویسنده باشه و یا به نوعی موقعیت های ذکر شده در متن رو درک کرده باشه، سریعا خودش را در موقعیت ها حس می کنه و این از نقاط قوت یک متنه که مخاطب و یا به عبارتی خواننده را با خودش همراه کنه. انتخاب این عنوان برای این متن که بویی از طنز در آن استشمام نمیشه، مناسب نیست. ولی سر جمع عالی بود. وبگردی ها مستدآم!
sahar_m
sahar_m
٩٣/١٠/١٨
١
٠
آخی چه متن احساساتی بود . مرسی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٨
٠
١
احساسی و بی شیله پیله. لذت بردم.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١٨
٠
٠
سلام:خیلی متشکرم
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٢١
٠
٠
:))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
نمی خواهم برگردم

حجره بهشت

٩٦/٠٣/٢٧
تبلیغات
تبلیغات