روزی که فهمیدم نازی ناز نیست!
ارسالی برای مسابقه‌ای از جنس مجازی

روزی که فهمیدم نازی ناز نیست!

نویسنده : S_sad

بالاخره نازی‌ را راضی کردم که قراری گذاشته و یکدیگر را ببینیم. البته به خاطرش مجبور شدم قول ازدواج بدهم که خیلی هم به آن بی‌میل نبودم. نازی، زیبا و خوش اندام بود (البته در چند عکسی که از او دیده بودم). در چت‌هایمان، که کم هم نبودند، اخلاقش دستم آمده و مورد پسند واقع شده بود. کمی دلواپس بودم برای دروغی که گفته بودم. البته امیدوار بودم برای نازی فرق نکند پدرم همان کارخانه‌داری باشد که فکر می‌کند یا کارمند بازنشسته‌ای که هست.

روز قرار فرا رسید. کمی زود‌تر از موعدِ مقرر در محل، که پارکی بود در یکی از محله‌هایِ نزدیک، با دسته‌گل حاضر شدم. نیمکتی پیدا کرده و نشستم به انتظار. دقیقه‌ای نگذشته بود که دختری کنارم نشست. نازی نبود. آمدم بگویم که خانم بروید جایی دیگر من قرار دارم و این‌ها که لب به سخن گشود. «سلام! من نازی‌ام» چشم‌هایم از فرط تعجب داشت از حدقه بیرون می‌زد و خون در رگم یخ زده بود. دخترِ مذکور سر سوزنی به نازیِ من شباهت نداشت. «ببین احمد برات توضیح میدم فقط چند تا نفس عمیق بکش» به دستورش عمل کرده و چند نفسِ لرزانِ نیمه عمیق کشیدم. کمی اکسیژن که به مغزم رسید نگاهی به صورتش انداختم. بدک نبود. سبزه‌رو و عینکی با دماغی تقریبا بزرگ و لب‌هایی بسیار باریک‌تر از ایده‌آلِ من. اما «نازی» نبود! 

نگاهِ موشکافانه‌ای به چهره‌ام انداخت و سرش را به نشانِ رضایت تکانِ خفیفی داد که یعنی خوبه آروم شدی و شروع کرد «اینترنت امن نیست. آدم چه میدونه؟ من که نمی‌تونستم اعتماد کنم و عکس واقعیمو بهت بدم! اگه تو زرد از آب درمیومدی و پخشش می‌کردی چی؟ اگرم عکس نمی‌دادم که اصلا چت نمی‌کردی. مثل باقیِ پسرا.» کمی عشوه قاطیِ لحنش کرد «میخواستم از دستت ندم.»

آنقدر شوکه بودم که قدرتِ تعقلم را از دست داده بودم. باز درآمد که «اون عکسم از صفحه‌ی یه نفر دزدیدم. نگو کار بدی کردم. اون اگه نگران آبروش بود که عکسشو نمیذاشت همه ببینن. این همه دیدن تو هم روش! حالا هم اگر دنبالِ اون صورت و قد و بالا اومدی به سلامت. اگرم واقعا از خودم خوشت اومده همونجور که گفتم باید بیای خواستگاری. من آدمِ دوستی نیستم» و راهش را کشید و رفت و مرا با آن تحیر و تعجب، رویِ نیمکتِ پارک باقی گذاشت. 

بی‌بی راست می‌گفت که قدیم‌ها عطر و بویِ همه‌چیز دلنشین‌تر بود. مثل عشق‌هایِ قدیم که ردپای‌شان در قصه‌ها باقی مانده است.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/٢٥
١
٠
جالبببببببببب بودولی فک کنم برای مسابقه یک خورده بایدمتفاوتترباشه
S_sad
S_sad
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
سلام. ممنون. بله شاید بهتر بود ایده‌ی متفاوت تری داشتم. کارای بقیه کاملا تازه بودن :)
م-نص
م-نص
٩٣/١٠/٢٥
١
٠
خیلی قشنگ توصیف کرده بودین..ادم ی جورایی تو متنش غرق میشذ..عالی بود
S_sad
S_sad
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
خیلی ممنون از شما :)
Vania
Vania
٩٣/١٠/٢٥
١
٠
بی‌بی راست می‌گفت که قدیم‌ها عطر و بویِ همه‌چیز دلنشین‌تر بود. مثل عشق‌هایِ قدیم که ردپای‌شان در قصه‌ها باقی مانده است.:)))....اون دختر اگه اهل دوستی نبود چرا از اول رابطه رو قبول کرد؟!....هرچند سوژه خیلی جدیدی نبود اما به هرحا تلاشتون رو کردید....ممنون و خداقوت
S_sad
S_sad
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
فضای مجازی برای خیلی از دخترا و پسرا موقعیت دوستی به وجود آورد در صورتی که اون آدما تو دنیای واقعی نمیخواستن یا نمیتونستن دوستی ای داشته باشن! بله سوژه جدید نبود. :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٢٦
١
٠
زاویه دیدِ بسیار خوبی رو انتخاب کرده بودید. صادقانه براتون بهترین ها رو همراه با موفقیت در مسابقه آرزو میکنم.
S_sad
S_sad
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
خیلی ممنون ازتون :)
Niva
Niva
٩٣/١٠/٢٦
١
٠
بعله متاسفانه از اين دسته اتفاقات تو دنيای مجازی زياد می افته.ممنون
S_sad
S_sad
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
:)
نینا
نینا
٩٣/١٠/٢٦
١
٠
ممنون جالب بود...حر آخر اون دختر خانوم هم خیلی عالی بود اما دروغایی ک ب هم گفتین .......
S_sad
S_sad
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
بله دروغا...
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٢٦
١
٠
بله... از ماست که برماست....دروغ شد واسشون مثل حرف راست/نمی دونن این جاده بی اتنهاست/دیگه یادشون رفته کی هستن و/نمی دونن این اشتباه از کجاست... مرسی ازش ما قشنگ نوشتی (^_^)
S_sad
S_sad
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
و مرسی از شما :)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/٢٧
١
٠
:| مثه داستانای مجله های خانواده بود
S_sad
S_sad
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
:)))
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٣/١٠/٢٧
١
٠
خط آخر خیلی زیبا بود :) موفق باشین :)
S_sad
S_sad
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
مچکر :)
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
بلال فروشی ناموفق

سیگارت بهمن / قسمت دوم

٩٥/١١/٠٣
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
ترانه ای سروده خودم

تولدت مبارک عشقم

٩٥/١١/٠٤
آسوده بخوابید

مبارزان آسمانی آتش

٩٥/١١/٠٢
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
غریبانه

خدانگهدار، سفرت بخیر!

٩٥/١١/٠٤
از آلودگی هوا تا رفتار عجیب شاخ های اونستاگرام

فائزه در سرزمين عجايب / قسمت اول

٩٥/١١/٠٥
آتش در نبودت بی رحم می تاخت!

کاش بودی باران

٩٥/١١/٠٢
شعری سروده خودم

برخیز و بگو زنده ای!

٩٥/١١/٠٢
خشت خشت دلش لرزید

بعد از تو

٩٥/١٠/٢٩
تبلیغات
تبلیغات