افسانه جوان نیکوکاری که از راه به در شد
ارسالی برای مسابقه‌ای از جنس مجازی

افسانه جوان نیکوکاری که از راه به در شد

نویسنده : m_hatami

راویان چنین حکایت کنند که روزی روزگاری در «پرت آباد» جوان نیکوکار و مهربانی بود. صبح که از خانه بیرون می‌رفت به همه کمک می‌کرد، زمین مردم را بیل می‌زد، جالیزشان را آبیاری می‌کرد، توی صف می‌ایستاد و برای‌شان نان سنگگ دو رو کنجدی می‌خرید و پیر زن‌های ولایت را از خیابان رد می‌کرد و خلاصه این‌که دائم مشغول کمک به هم نوع بود و بد جوری مهرش در دل اهالی، به ویژه کد خدا و دخترش ته نشین شده بود.

در همان حوالی اما جوان بی‌هنر و بی‌ادبی بود که به هیچ وجه چشم دیدن او را نداشت و از هیچ عملی برای کنف کردن و از راه به در کردن آن بخت برگشته نیکوکار دریغ نمی‌کرد.

تا این‌که زد و طی عملیات خارق العاده، آن نیکوکار مهربان در قرعه کشی کارخانه بیل سازی ولایت، پول هنگفتی به مبلغ سه میلیون ریال برنده شد و فورا در برنامه «ماهعسل» حضور به هم رساند و مراتب شادی و ذوق مرگی خود را به سمع و نظر پرت آبادی‌ها رساند.

جوانک بعد از آن‌که از ماهعسل برگشت، مستاصل مانده بود که با این پول قُلمبه باد آورده چه کند؟

نشست و تمام گزینه‌هایش را روی کاغذ نوشت و گذاشت روی میز. گزینه‌ها عبارت بودند از :

1. اهدای پول به ننه قمر: تا بتواند دماغ دخترش را عمل کند بلکه بختش باز شود.

2. اهدای پول به پسر عمو مراد: چون طفلکی پول ندارد یک سیستم دوپس دوپس کننده قوی روی بی.ام.و اش نصب کند.

3. اهدای پول به مش رحیم: تا شهریه دانشگاه آزاد پسرش را جور کند تا آن زبان بسته مو سیخ سیخی را سربازی نبرده و کچلش نکنند.

4. اهدای پول به دایی صفر: که بتواند محصولات دامداری‌اش را در صدا و سیما تبلیغ کند.

5. اهدای پول به معلم کلاس اولش مریم خانم: تا بتواند هزینه شرکت در انتخابات شورای اسلامی شهر و روستا را تامین کند.

6. اهدای پول به..

 جوان نیکوکار در حال نوشتن گزینه‌های بعدی بود که جوانک حسود همچون اجل معلق سر رسید و گزینه‌ای مشکوک را گذاشت کف دستش و آن‌قدر در گوشش خواند تا جوان نیکوکار بیخیال گزینه‌های روی میز شد و دست در دست آن حسود فرومایه عازم موبایل فروشی شد و دستگاهی خرید مجهز به اندروید و اینترنت و سایر لوازم جانبی.

آری! مکر و حیله آن حسود جواب داد و حالا یک سال و ده ماه و دو روز است که خبری از آن جوان نیکوکار نیست!

او بعد از خرید آن جعبه اندرویدی فی الفور در ویچت و لاین و واتس آپ و وایبر عضو شد و حالا به جای بیل زدن، لایک می‌کند و به جای آبیاری جالیز پست می‌گذارد و به جای رد کردن پیر زن‌ها از خیابان شِیر می‌کند.

همچنین طبق آخرین اخبار، طبیب پرت آباد اعلام کرد که متاسفانه به دلیل سیر کردن بیش از حد در دنیای مجازی، شاهد علایمی از زخم بستر و روماتیسم انگشتان و آرتروز گردن در جوان نیکوکار بوده است..

اما آن حسود شیاد! با پولی که بابت رد کردن پیرزنان از خیابان و بیل زدن و آبیاری جالیز گرفت، بار خودش را بست و جزو پنج دانه درشت برتر پرت آباد قرار گرفت و با دختر کدخدا وصلت نمود و به کوری چشم جوان نیکوکار، جهت انجام ماهعسل عازم هاوایی است.

ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که دختر کدخدا آنقدر ها هم محترم نبود و گرنه چند سال دیگر هم دندان سر جگرش می‌گذاشت و وقتی جوانک نیوکار دعوت حق را لبیک گفت، او هم دعوت جوانک حسود را اوکی می‌داد.

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
خیلی قشنگ بود عالییی بود اصن مرسی
m_hatami
m_hatami
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
مرسی ممنون...
Narjes_khatoon
Narjes_khatoon
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
عالی بود.....نتیجه گیری آخرش که دیگه بنده دربرابرش سکوت میکنم!! موفق باشد!
m_hatami
m_hatami
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
ممنون ، نتیجه گیری آخر هم قابل شما رو نداشت :دی
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
موقع خوندن گزینه های روی میز و نتیجه گیری داستان از ته دل می خندیدم خخخخخ عالی بود :) / باور بفرمایید نسل سوخته دهه شصت نیست! نسل سوخته دهه هفتاد و هشتاد هس که این روزها هیچ آموزشی برای استفاده از انبوه تکنولوژی های وارد شده ب داخل کشور رو ندارن و همه به نوعی با اونها سر و کار دارن... / موفق باشین دوست عزیز :)
m_hatami
m_hatami
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
ممنون ... هر کسی به نوبه ی خودش یه جور میسوزه دیگه ، باید سوخت و ساخت :دی
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
منم کلی خندیدمممممممممم البته تصویرجالبی هم انتخابببب شدههههههههه ومخصوصا گزینه های روی میزززززززز خیلی جالببببببب بودننننننننن
m_hatami
m_hatami
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
مرسی خوشحالم که خندیدید...لبتون همیشه خندون...
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٣/١٠/٢٥
١
٠
چیز تازه ای بود. تلفیق جو گذشته با جو امروز اونم در قالب طنز با یه چارچوب مشخص که خیلی از روایتای تکراری داستانای دیگه رو نداره در نوع خودش قابل تحسینه. :))) / ولی خداییش همه داستان یه طرف نتیجه گیریش یه طرف ... :))))))
m_hatami
m_hatami
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
ممنونم از لطف شما تازگی از خودتونه :دی
Vania
Vania
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
اتفاقا دختر کدخدا خیلی هم محترم بوده..اومدیم آن جوانک نیکوکار تا ده سال بعد قصد لبیک به دعوت حق نداشت این طفلک باید به پای نمردن اون زندگیشو رو هوا نگه میداشت!...:)))موفق باشین
ghazale
ghazale
٩٣/١٠/٢٦
١
٠
نه خوب در اون صورت باید می رف می کشتش :ددی
m_hatami
m_hatami
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
آره اینم حرفیه ، از این دید به قضیه نیگا نکرده بودم :دی مرسی...
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/٢٥
١
٠
چه تلخی شیرینی!.. واقعا هنرمندانه بود .. ممنونم
m_hatami
m_hatami
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
چه تعبیر زیبایی... ممنون از حسن نظرتون
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
صادقانه براتون بهترین ها رو همراه با موفقیت در مسابقه آرزو میکنم.
m_hatami
m_hatami
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
منم صادقانه از شما ممنونم، مرسی
ghazale
ghazale
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
گزینه های روی میز اصن عالی بود :)))))))))
m_hatami
m_hatami
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
مممنون...خدا روشکر که خوشتون اومده...
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
:)) خیلــــــــی هم خوب (^_^) مگه دستم به اون جوانک حسود فرومایه نرسه :))))
m_hatami
m_hatami
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
مـــــــــــــرسی... جوانک فرومایه که الان هاواییه ، عمرن اگه دستمون بهش برسه :دی
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
جدی....پس حیف شد واقعــــن :))))
h.naderi
h.naderi
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
قرار بود 400 کلمه نوشته بشه !
m_hatami
m_hatami
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
بله...مگه بیشتر شده؟؟؟؟؟! فکر کنم بدون در نظر گرفتن حروف ربط و اعداد حدود 400 تا بشه :دی
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣