من آن روباهی‌ام که دیگر کسی نمی‌تواند اهلی‌اش کند!

من آن روباهی‌ام که دیگر کسی نمی‌تواند اهلی‌اش کند!

نویسنده : وبگردی

 من از همان‌هایی هستم که ساعت‌ها و روزها چشم می‌دوزند به آسمان تا باران ببارد و برای روز بارانیشان صد تا ایده دارند و صد تا کار ردیف می‌کنند... با خودم می‌گویم اگر باران ببارد آن خیابان را زیر باران بدون چتر می‌دوم، اگر باران ببارد یک ساعت تمام زیرش می‌ایستم تا از گیس‌هایم آب بچکد، اگر ببارد قول می‌دهم به چترم نگاه نکنم، اگر ببارد حتی از پشت پنجره هم که شده آنقدر نگاهش می‌کنم تا چشم‌هایم سنگین شود، می‌گویم و می‌گویم و اگر و اگر برای خودم می‌بافم. اما وقتی بارید عین ارواح سرگردان می‌خزم زیر پتو و آنقدر صبر می‌کنم  و توی دلم می‌گویم بند بیا، تا باران بند بیاید!

می‌گویند صبر کن! می‌گویند برای پیش آمدهای خوب صبر کن. تو هم صبر می‌کنی. قبل از خواب یادت می‌‌افتد که صبر کنی. موقع درس خواندن وقتی حواست پرت می‌شود یادت می‌افتد که صبر کنی. موقعی که داری کره صبحانه را روی نان می‌مالی، موقعی که داری پولت را می‌شمری تا به راننده تاکسی بدهی، موقعی که حواست به حشره‌ای پرت می‌شود که از درخت دارد بالا می‌رود، موقعی که استاد دارد اسلایدها را عوض می‌کند، موقعی که مادرت دارد مایع ظرف شویی را روی اسکاچ می‌ریزد، موقعی که زنگ آیفون را اشتباهی می‌زنند هم فراموش نمی‌کنی که صبر کنی! آن‌قدر صبر می‌کنی و صبرت را پشت زمینه رویایت می‌کنی که می‌شود عادت هر روزه‌ات. صبر می‌شود عادت هر لحظه‌ات. انگار که دستت را گرفته باشند و کشیده‌ات باشند به غاری تاریک و خواسته باشند که زندگی کنی؛ اما وقتی روزی می‌رسد که قرار است رویایت واقعی شود، روزی می‌رسد که دیگر قرار نیست صبر کنی و دستت را می‌گیرند و از غار بیرونت می‌آورند، همین که اولین نور می‌خورد توی صورتت دلت می‌خواهد جیغ بکشی و برگردی توی همان غار تاریک. دلت می‌خواهد بروی بخزی زیر پتو و هی توی دلت بگویی بند بیا. بند بیا. بند بیا. دلت می‌خواهد برگردی به روال گذشته‌ای که یک عمر به تو گفته بودند با آن خو بگیر.

به جایی رسیده‌ام که دوست دارم بگویم من خو گرفته‌ام با این منطق. من دیگر دلم می‌خواهد با همین صبر زندگی کنم. با همین سر کنم. نه می‌خواهم کسی مرا اهلی کند، نه می‌خواهم کسی را اهلی کنم. من همچنان منتظر باران می‌مانم، وقتی هم بارید باز هم گلوله می‌شوم زیر پتو. من برای بیرون رفتن از این غار صبر می‌کنم اما از آن بیرون نمی‌آیم. نه نور. نه باران. نه آن رویاهای رنگارنگ.

==============

منبع:

http://sorme-sorme.blogfa.com/post/896

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٢٢
٠
٠
آن‌قدر صبر می‌کنی و صبرت را پشت زمینه رویایت می‌کنی که می‌شود عادت هر روزه‌ات.... قشنگ بود.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/٢٢
٣
٠
و این اشتباه صابرین هست!! من نمیدونم مگه واسه هر تصمیم ساده ای باید کل لحظه های خوب آتی رو قربانی اکنون کرد؟! مگه آدم چقدر عمر میکنه که با خیالات و اوهام بگذروندش بدون مزمزه واقعیتهای شیرینی که در آینده منتظرش نشستن و ممکنه با "صبر" از دست برن!؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٢٢
٠
٠
... و چه انتخابِ عکسِ بی نظیری! قاب بندی و مفهوم بی نقص!
sahar_m
sahar_m
٩٣/١٠/٢٢
٠
٠
آقای شمشیری بیشتر با حرف هدی موافقم تا شما :)
mirza
mirza
٩٣/١٠/٢٢
٠
٠
متن های انتخابی عالیست، متعالی باشد ان شاءالله!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/٢٢
٢
٠
عکس بی نظیره. عاشق روباههام.
par!sa
par!sa
٩٣/١٠/٢٢
٠
٠
هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووم!
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٢٣
٠
٠
خیلـــــــــــــــــی هم قشنــــــــگ (^_^)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/٢٣
٠
١
دارم فکر میکنم بهش...
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/٢٣
٠
٠
فقطططططططط سکوتتتتتتتتتتتتتتتت
a_shamshiri
a_shamshiri
٩٣/١٠/٢٣
١
٠
آفرین لذت بردم واقعا زیبا بود. مستدام باشید
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
سلام:متشکرم.موفق باشید.
س ُرمه
س ُرمه
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
واقعا از لطف همگی سپاس. اصلا انتظار باز نشر مطلبم رو هم نداشتم. یک دنیا ممنون.
پربازدیدتریـــن ها
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

وقتی که دلت...

٩٦/٠٤/٣١
از حسرت هایمان می نویسم

نامه هایی به همسرم / قسمت اول

٩٦/٠٥/٠١

چه حسی تو عمق موهامون!

٩٦/٠٥/٠٢
از قیمت پیاز تا ژن خوب

اونایی که ژن خوب ندارن نیان پیج من، مرسی اه!

٩٦/٠٥/٠٤
امان از روزی که دلمان یخ بزند

سرد نباشیم

٩٦/٠٤/٣١
قول بده جز من نخواهی

ما مردها از یک بیماری رنج می بریم

٩٦/٠٥/٠٤
رابطه های نیمه تمام

ترس از تنهایی

٩٦/٠٤/٣١
همه خوبن، دولت بده

رابطه دولت و کودک آزاری چیست؟

٩٦/٠٤/٢٩
چقدر به هم می آمدیم

شال گردن

٩٦/٠٥/٠١
روز آف؛ بهترین روز هفته

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت هفتم

٩٦/٠٤/٣١
شعری سروده خودم

یهو یک عده دختر آفریدند

٩٦/٠٥/٠٤
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

نو به بازار آمده...

٩٦/٠٤/٢٩
می گذارم همه چیز از دست برود

ترس از دست دادن

٩٦/٠٤/٣١
در حسرت زندگی بنجامین باتن!

معضلی به نام چاقی

٩٦/٠٥/٠٣
اصیل و گس

خرمالوی من

٩٦/٠٥/٠٤
با حوصله و امید

مرداد را باید سرفرصت زندگی کرد

٩٦/٠٥/٠٣
راز قدرت پدرها

در پیرژامه پدری

٩٦/٠٥/٠١
در باب اهمیت انتخاب رشته

برسد به دست پسا کنکوری ها

٩٦/٠٥/٠٥
تبلیغات