آن خانم تپلوی توی اتوبوس!

آن خانم تپلوی توی اتوبوس!

نویسنده : N_Vazirpanah

تجربه ثابت کرده است آدم راز دلش را به آن خانم تپلوی توی اتوبوس که با چرخ دستی خرید صورتی‌اش نشسته است، راحت‌تر می‌گوید تا دوست چندین و چند ساله‌اش. چون آن خانم نمی‌آید نصیحتش کند در آن وقت کم! یا بعدها از آن در دادگاه بر علیه‌ات استفاده نمی‌کند.

زیرا  این راز دل آدم اصلا به دردش نمی‌خورد. مگر در مراسم سبزی آش پشت پا پاک کنی آن روز عصر در منزل اقدس خانم که پسرش تازه به خدمت مقدس سربازی اعزام شده است. و اینگونه می‌شود که در مقابل دوستانمان خودسانسوری می‌کنیم و در مقابل آن خانم تپلوی توی اتوبوس که چرخ خرید صورتی دارد نه!

دوستان خوبی باشیم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
علی ای حال تجربه ثابت کرده آدم راز دلش رو به کسی نگه خیلی بهتره! ممنون عزیزم :) موفق باشی :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
موافقیم.... منم همینایی که خانوم شیعه زاده گفت :)))
نینا
نینا
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
دقیقا حرفت رو تایید میکنم متشکرم
h.naderi
h.naderi
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
منم با این نظر موافقم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
من هم موافقم... اما حرفِ نویسنده محترم درددل و رازها رو برای همه گفتن نیست... احساسم اینه که توصیه به "دوستِ خوب بودنه". و خانوم تپلوی توی اتوبوس فقط یک مصداق بود برای دلی که "دنبالِ یک دوستِ خوب میگرده". من که برداشتم اینه و بهمین دلیل خیلی لذت بردم برای مختصر گویی هوشمندانه این یادداشت.
a_shamshiri
a_shamshiri
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
تاحالا به این نکته توجه نکرده بودم آخه اصولا آدم کم حرفیم، ولی واسم جالب بود آخی..
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
چی شدددددددددددمن نفهمیدمممممممممم مگه رازدل بایدبه کسی بگیییییییی حالاچه دوست چه خانم تپل تواتوبوس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خورشید
خورشید
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
راز دل و فقط باید به خدا گفت
ali_y
ali_y
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
سلام، خوب بود مختصر و مفید... قبول دارم که گاهی نصیحت شنیدن ممکنه آزار دهنده باشه ولی کلیتش خوبه ، بنده سعی می کنم از نصیحت دوستان فرار نکنم ...
پربازدیدتریـــن ها
پیامی از تو

چایی را می‌ریزم همسرم

٩٦/٠١/٢٨
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
هنوز تو را به خدا نسپرده بودم

عجب غروب غریبی است!

٩٦/٠١/٢٧
شعری سروده خودم

غزلِ شیرین ترین تردید

٩٦/٠١/٢٨
داستان کوتاه

رنگ پریده تر

٩٦/٠١/٢٧
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
از رویای پرواز تا ...

زمین پیما

٩٦/٠١/٢٨
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
ازدواج اشتباه

خط فاصله

٩٦/٠١/٢٧
دشمن خدا

دروغ ممنوع!

٩٦/٠١/٢٩
با همان سرعت و دقت

ضَرَبَ، ضَرَبا

٩٦/٠١/٢٧
چقدر نبودنت توی ذوق می زند

شاید یک شروع جدید

٩٦/٠١/٢٩
احساساتی که ابراز نشدند

مادر، دوستت دارم تا آن سوی ابدیت

٩٦/٠١/٢٧
شاید بتوان شنید!

خدا را نمی‌توان دید اما...

٩٦/٠١/٢٨
اندر حکایت انتخابات ریاست جمهوری

ناموسا می دانستید؟!

٩٦/٠١/٢٩
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
تبلیغات
تبلیغات