این جواهرخانه خالی نیست!

این جواهرخانه خالی نیست!

نویسنده : h_ghasemi

زمین را نگاه کن! ما کجا ایستاده‌ایم؟ ببین! درست در مرکز دنیا! اصلا بیا و از امروز فکرکن زمین برای من و توست که چنین به سرگیجه گرفتار ... که چنین در حال فرار بین دستان خورشید می‌چرخد. می چرخد و گُر می‌گیرد و آتش!؟ نه! 

زمین را نگاه کن! همین زمین بی‌ادعای خاکی زیر گام‌هایت را. ببین! همین کوره راه دلگیر مغیلان که می‌گویی زیر پایت را خالی کرده و افتادن و زمین گیر شدن و خون جگر شدنت را دیده و دم برنیاورده. همین که سندگدل و بیرحمش می‌خوانی! نه آن‌قدرها هم سیاه نیست، حتی خاکستری هم نیست. بیین چه موجی می‌زند از سپید و آسمانی.

زمین را نگاه کن! جواهر است که موج برداشته بین پلک‌ها و پولک‌ها و گوش ماهی‌ها. نترس صنوبر صبورا؛ نترس! این لرزلرزه‌های زانوانت را به حساب شوق پرواز بگذار و بگذر از گناه کویر که جواهرخانه‌ها و گنجینه‌هایش را پنهان نگاه داشته تنها برای تو... تنها برای تو. اصلا مگر بهشت ترس داشته برای پروانه سانان؟! خودت قضاوت کن! ماندن در این دوزخ هر روزه دود و آتش و اندوه پَرسوزی که ترسناک‌تر است. کافی ست به بال‌هایت دوباره رجوع کنی، کافی ست به بال‌هایت پر بدهی؛ پرّ ایمان!

و باور کن تا خم نشوی، تا نیفتی، تا نشکنی دستت به زمین و گنجنامه‌هایش نخواهد رسید. زانوانت را بسپار به زمین و سنگلاخ‌ها و خارهایش! درد را چند فشار دندان رد خواهد کرد. نترس! حالا جواهراتت را بردار، مرهم زخم‌هایت هم با من!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
آخه من خیلی به زمین نگاه می کنم ولی جواهر پیدا نمی کنم .خخخ :ولی خوب بود .
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
خیلی هم خوب ممنون
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
پروانه سانان‎:)‎ ترکیب ابتکاری بامزه ای بود. متن هم جالب توجهه.
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
من به معجزه زمین ایمان دارم،اگر زمین نبود تو نبودی و هیچ راهی هموار نبود
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
سلام؛ مثل همیشه خواندمش و مثل همیشه لذت بردم و مثل همیشه عالی بود. اینجا: «همین که سندگدل» منظور سنگدل بوده؟... به هر صورت مرسی که می نویسین :)
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
زمین واقعا جواهره ؟ مرسی هدی جان زیبا بود :)
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/٠٤/٢٤
٠
٠
سلام. «حالا جواهراتت را بردار، مرهم زخم‌هایت هم با من!» این قسمت لذت خوندن این متن زیبا رو واسم چند برابر کرد.جسارتا حس میکنم مطالب اخیر از دغدغه های اجتماعی بیشتر حرف داره تا دغدغه های شخصی که البته شایدم اشتباه برداشت کردم. خانوم قاسمی ببخشید که این رو میگم اما چون از شخصیت بزرگ شما آگاهم خواستم احساسم رو بیان کنم. حس میکنم این متن یه نگاه نصیحت گونه داشت. کاش درد رو چند فشار دندان رد میکرد. اما گاهی درد کمر میشکند. گاهی دردی که ناشی از کج فهمیهای آدمهای زمینیست و نه خود زمین انسان را از زمین و زمان متنفر میکند و اوج آرزوها میشود به اعماق زمین رفتن و خاک شدن :(((. شایدم من اینروزا خیلی دلگیرم یا شاید خیلی از نصیحت فراری که حتی متنی که اصلا نصیحت گونه نبوده رو به این دید نگاه کردم. واقعا در جایگاه اظهار نظر نیستم و امیدوارم عفو کنید جسارتم رو .... :)))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٥/٠٩
٠
٠
شما بزرگوارید. امیدوارم که به زودی به حال های خوب و خوبتر برسید.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٤/٢٤
٠
٠
بهله...آغوش بازکرده به لبخند آفتاب...زرین و پرسخاوت و سرسبز و دلگشا...بگذار چون زمین...من بگذرانم شب طوفان گرفته را....آنگه به نوش خند گهربار آفتاب...یش تو گسترم همه گنج نهفته را.... شیک مثل همیشه :)) قلمت مستدآم عزیز جان (^_^)
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٢٤
٠
٠
جواهر به زیر پا و گردِ هوا می گردیم.. کافیست خم شویم..
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠