من از مرگ می‌ترسم

من از مرگ می‌ترسم

نویسنده : وبگردی

مرگ چیز ترسناکی ست. عجیب و ترسناک. من دل دیدن مرگ خودم را ندارم. این چند وقت فقط به مرگ فکر می‌کنم. به مرگ‌هایی که در خواب می‌بینم. مرگ خودم. مردن واقعا پروسه عظیم و سختی ست. من درباره مرگ، نویسنده جسوری نیستم. اقرار می‌کنم که همیشه از مرگ ترسیده‌ام. از نوع مردن و بیشتر از نوع مردن از زمان مردنم می‌ترسم. من می‌ترسم جوانمرگ شوم. یعنی حالا بمیرم که هیچ چیز بلد نیستم. من درباره مردن چیزی نمی‌دانم. وقتی که یک تکه گوشت بی‌مصرف می‌شوم و مرا بی‌رحمانه روی سنگ‌های مرمر و سرد غسالخانه غلت می‌دهند و بدون دقت و مهربانی توی مستطیل خاکی می‌گذارند. من از پوشیدن لباس سفید وحشت دارم. وقتی تلقینم می‌کنند. وقتی من از کنار قبر بالامی‌روم و به خودم نگاه می‌کنم وحشت دارم. من از شنیدن صدای ملکوت وحشت دارم. حالم بد می‌شود. بدنم می‌لرزد. من ظرفیت مردن را ندارم.

این روزها عجیب فکر می کنم به مرگ نزدیکم. نزدیک. و خدا می‌داند چقدر می‌ترسم وقتی که شب‌ها از خواب بیدار می‌شوم تا به دستشویی بروم، توی راه دردی احساس می‌کنم. رد ناخن‌هایم را توی کف دستم می‌بینم و خونمردگی‌اش را می‌مکم. می‌روم توی دستشویی و ذکر می‌گویم. چشم‌هایم را می‌بندم. شیر را باز می‌کنم و می‌بندم. فکر می‌کنم چه کارهایی دارم که باید قبل از مردنم انجام دهم. باید یک سری فایل از توی لپ تاپم حذف کنم. یک سری فایل از توی گوشی‌ام. یک سری مطالبی که نوشته‌ام را باید بایگانی کنم. در یک جای امن. یک سری عکس را باید دسته بندی کنم. کمی برای توبه و دعا خواندن وقت داشته باشم. و حرف‌هایی که باید به مادرم بگویم که به پدرم بگوید. ولی حالا نمی‌توانم این کار را انجام دهم. شاید به این زودی‌ها نمردم. این حرف‌ها را باید بعد از مرگم به مادرم بگویم. چراغ دستشویی را خاموش می‌کنم. همه جا عین قبرم تاریک می‌شود. اما می‌توانم راه بروم. کورمال و با کمک حس مسیر یابی‌ام تخت گرمم را پیدا می‌کنم که در آستانه سرد شدن است. پتو را می‌کشم سرم. پاهایم سرد می‌شوند. پتو را با انگشت‌های پایم می‌کشم پایین‌تر. فکر مرگ باز به سراغم می‌آید. زیر لب می‌گویم: «رب الشرح لی صدری و یسرلی امری» فکر نوشتن وصیت سراغم می‌آید. باید زودتر یک وصیت نامه تنظیم کنم. آدم‌های بزرگ، زمان حیاتشان رازها را فاش نمی‌کنند. حتی دخالتی توی تصمیم‌گیری‌های مشترک نمی‌کنند. آن‌ها وصیت‌نامه می‌نویسند. چون می‌دانند فقط در آن صورت است که تصمیم‌شان عملیاتی می‌شود.

هر آدمی حرف‌هایی برای گفتن دارد. حرف‌هایی که بعد از مرگش می خواهد بزند. وصیت وصیت وصیت.. از لغتش خوشم نمی‌آید. ولی هر چه که هست باید یکی داشته باشم. باید بدانند آن‌هایی که باید بدانند، که من چه می‌خواستم، چه کردم، چگونه می‌خواستم، و چرا و چه ... . اعتراف نامه. این اسم خوبی می‌تواند باشد. باید بعد از مرگم مجهولاتم را حل کنند. باید بدانند که فرمول حل این مجهولات را کجا پنهان کرده‌ام. این نهایت غریبگی ست که آدم نتواند مجهولاتش را حل کند. آدم‌ها همیشه تنها می‌میرند و با هیچ فرمولی هم نمی‌شود غریبگی مردنشان را ثابت کرد. باید پتویم را عوض کنم، به قد من نمی‌آید. وقتی پتو را سرم می‌کشم، پاهایم سردشان می‌شود.

======

منبع:

http://hene.blogfa.com/post-276.aspx

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
اتفاقا مرگ و خدا به سفارش حضرت لقمان، چیزهاییست که از ذهن نباید پاک بشه و مدام باید وول وول بخوره در ذهن، به همین خاطر به نویسنده تبریک میگم. و اینکه این شتر بالاخره خوابش می بره، و ترس هم نداره چرا که مهم روحه که اگه به روح اعتقاد داشته باشید، میره به آسمون ... در ضمن احترام میت رو غسال و غساله ها حفظ می کنند، نگران نباشید.
s_ehsan
s_ehsan
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
خیلی ممنون٬بعضی وقتها فراموش می کنیم که قراره یه روز بمیریم..ازامام علی (ع) هم حدیثی در این زمینه داریم که می فرمایند باهوش ترین شما کسانی هستند که فراوان به یاد مرگندو...(امیوارم درست گفته باشم)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
آفرین :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
سلام ودرود برشما: یاد مرگ از خیلی جهات خوب است.ولی منکه فکر میکردم از مرگ میترسم وقتی خوب فکر کردم دیدم نه از مرگ نمیترسم.از عدم آمادگی وعاقبت اعمال و رفتارم است که میترسم.اگر 50%به اعمالم مطمئن بودم از مرگ نمیترسیدم.سپاسگزارم از مطلب لازمتون.زنده و شادمان باشید.
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/١٦
٢
٠
عاشقشم!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
منم دوسِش دارم، نه به دلیلِ آقای آتشروان! بدلایلِ خودم! واقعا مگر ترس داره؟ دل کندن هاست که همیشه ترس داره... مرگ تازه اول رسیدنه... رسیدنِ به آرامشِ ابدی.
Vania
Vania
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
مرگ! من یه مدته دنبال یه قبر خالیم برم توش بخوابم....تو فکر کار تو غسالخونه هم افتادم..حتما هم اگه رفتم سعی میکنم بانهایت احترام رفتار کنم با اموات هرچی باشه امانت دار روح خدا بودن..البته از مرگ و دراصل از اون لحظه آخر میترسم ولی خب راهیه که باید رفت..
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
منم ازش نمیترسم اگه خودتواماده کنی هیچ وقت ازش نمیترسی توهیچ شرایطیییییییییییییییی
خورشید
خورشید
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
شاید بیشتر از مرگ از اعمال خودمونه که میترسیم
o_khorashadi
o_khorashadi
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
من هم وقتی به تنهایی و تاریکی قبر فکر می کنم خیلی می ترسم .
حسام الف
حسام الف
٩٣/١١/١٦
٠
٠
ممنونم از اینکه مطلب رو باز نشر کردید و ممنون از خوانندگان این مطلب که نظراتشون رو منعکس کردند. سپاس
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤