بیا خودآزاری کنیم!

بیا خودآزاری کنیم!

نویسنده : وبگردی

بیا امروز از چیزهای خوب حرف بزنیم. بیا ژاکت‌های‌مان را بیاندازیم روی شانه، بنشینیم توی بالکن، مور مورمان شود و خم به ابرو نیاوریم. اصلاً بیا خودآزاری کنیم. همان بازی محبوب‌مان. همان بازی‌ای که بر اساس قوانینش باید از زجری که می‌کشیم لذت ببریم. بیا سرمای پاییز را بفرستیم لای استخوان‌های‌مان ولی لبخند بزنیم. اصلاً قه قه بزنیم زیر خنده و فوت کنیم توی ماگ شکلات داغ‌مان. بیا شیرینی بخوریم. بیا خامه‌های روی شیرینی را لیس بزنیم و چرت و پرت بگوییم. بگذار امروز نه خبری از حرف‌های کسل کننده کاری باشد و نه گله و شکایت از این و آن. بیا بی‌خیال دنیا شویم و فقط از چیزهایی حرف بزنیم که ما را به خنده می‌اندازد. بیا به همه چیز بخندیم. بیا خنده‌دار شویم. خنده‌دارتر از دلقک دماغ قرمز سیرک بزرگ خلیل عقاب. بیا آنقدر مسخره بازی درآوریم که از شدت خنده به نفس نفس بیافتیم و اشک از گوشه چشم‌هایمان پایین بریزد. بیا از خودمان بگوییم. از چند سال پیش. از وقتی بچه‌تر بودیم. وقتی عاشق این و آن می‌شدیم و دو شب و سه روز عاشق می‌ماندیم. بیا از حماقت‌هایمان بگوییم و خودمان را مسخره کنیم. می‌دانی که هیچ چیز خنده‌دارتر از این نیست که خودمان را سوژه کنیم. بیا از خاطرات‌مان بگوییم. از مسافرت پارسال زمستان. از کلبه جنگلی و آتش شومینه‌ای که دم به دقیقه خاموش می‌شد و جوراب‌های پشمی و سیب زمینی‌های کبابی. از صدای زوزه گرگ‌های نیمه شب. بیا به خودمان بخندیم که چطور میز و صندلی‌ها را پشت در گذاشته بودیم که مبادا گرگ‌ها داخل شوند. بیا از چهارشنبه بازار بگوییم. از بوی ماهی و سبزی‌های تازه توی سبد حصیری‌مان. از دوچرخه سواری توی جاده‌های آسفالت نشده. از زمین خوردن و گلی شدن و چرخ پنچر. از پیاده قدم زدن کنار دوچرخه بی‌سوارمان زیر درخت‌های خوش رنگ خیس. از غروب آفتاب و صورتی و نارنجی شدن آسمان. بیا از چیزهایی که دوست داریم حرف بزنیم. از لم دادن روی کاناپه و لیس زدن قاشق بستنی و تماشای یک فیلم ترسناک. از خزیدن و بیرون آمدن دختربچه‌ای با موهای بلند و سیاه از تلویزیون. بیا از آرزوهای‌مان بگوییم. از آن‌هایی که بهشان رسیدیم و خطشان زدیم و آن‌هایی که هنوز دست نیافتنی به نظر می‌رسند؛ مثل اسباب بازی‌های مناسبتی بالای کمد بچه‌ها. بیا تا شب توی بالکن بمانیم. تا وقتی که انگشت‌های‌مان یخ کند و شروع کنیم به عطسه کردن و آب دماغ‌مان سرازیر شود. بگذار امروز همه چیز خوب باشد. حتی بهتر از آنچه که واقعا هست.

===========

منبع:

http://analiakbari.blogfa.com/post-263.aspx

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
به هر حال موفقیت همه ی دوستان از جمله وبگرد محترم آرزوی ماست.
sahar_m
sahar_m
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
چرا مطالبتون سانسور نداره؟ دلم همه اون خوراکی ها رو خواست. مسئولین پاسخگو باشن :(( خیلی قشنگ و عالی بود. تشکر
a_shamshiri
a_shamshiri
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
خاطره بازی قشنگی بود آدم می تونست تصورش کنه و لذت ببره
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
کلن خاطره بازی تو بالکن معرکه ست :))))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
خیلی قشنگ بود... جدیدا وبگردی هاتون حرف نداره... واقعا عالی. مرسی.
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١٠/١٨
٠
٠
خیلی زیبا بود :)
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٨
٠
٠
عالیییییییییییی بوداحسنتتتتتتتتتت
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١٨
٠
٠
سلام: قشنگ بود.ممنون
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
خاطرات باهم بودن

ساعت یازده

٩٥/١١/٣٠
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات