دنیا را برایم ذره‌ای بهشت کن

دنیا را برایم ذره‌ای بهشت کن

نویسنده : mahnaz_ai

می‌شود بیایی و در خانه‌ای که هیچ وقت ساخته نمی‌شود ساکن شویم؟!

نه از آن کلبه‌هایی که در جنگل است! یکی از همان طبقات آپارتمان‌های بی‌روح کافیست.

یا می‌شود به سلیقه تو، کنار پنجره اتاق خواب گلدان رز بگذاریم و در پنجره آشپزخانه گل‌های شب بو بکاریم به سلیقه من؟! می‌دانی شب بو شب‌ها مرا عاشق‌تر می‌کند.

آشپزخانه پنجره ندارد؟ خب گلدان شب بو را کنار گلدان رز تو می‌گذاریم، زیباتر می‌شود، نه؟

راستی یادم نبود به عطر گل‌های شب بو حساسیت داری. خوب بیا اتاق خواب را پرتغالی کنیم و پرده را سبز یشمی؟ چطور است؟ عالی می‌شود، نه؟

یام آمد... رنگ تیم مورد علاقه‌ات آبیست. خوب این دیگر عالی می‌شود. بیا قفسه کتاب کنار پنجره باشد تا تو هر شب برای من کتاب بخوانی و من هم برایت آرزوهایم را نقش کنم.

آره... می‌دانم، کارت زیاد است و شب‌ها تا بیدار ماندن ماه نمی‌رسی. خوب می‌شود اگر خانه‌ای بزرگتر بگیریم که آشپزخانه‌اش پنجره دارد و تو شب‌ها زودتر به خانه بیایی!

می‌شود رنگ مورد علاقه‌ات پرتغالی می‌شد؟!

بیشتر می‌خندیدی و در رویای خانه کوچک‌مان عاشق‌تر بودی؟

حتی این خیال هم رنگ واقعیت دارد!

تو تنها به بازیگر بی‌مزه کمدی می‌خندی.

واقعیت این است. کنار تو تنهاتر شده‌ام! حتی در این خیال ناخوش! خنده‌های بلند،‌ رنگ‌های شاد، دویدن به شوق دیدنت را جرم می‌دانی. اخم می‌کنی و برایم شرح می‌دهی که یک خانم نباید ناپرهیزی کند!

قانع می‌شوم... راست می‌گویی. من دیگر بزرگ شده‌ام،‌ نمی‌توانم وقتی پشت ویترین اسباب بازی فروشی می‌ایستم، از شوق جیغ بکشم و تمامی آن‌ها را بخواهم. یا وقتی باران می‌زند، لباس‌هایم خیس باشد.

هی... می‌شود کمی در این رویا جیغ بزنیم و بخندیم؟ می‌شود دنیا را برایم ذره‌ای بهشت کنی؟

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
mirza
mirza
٩٣/١٠/٢١
١
٠
طبق آنچه که من فهمیدم، تقابل میان رویایی که در ذهن شماست و واقعیتی که در واقع وجود دارد در متن نهفته، درسته؟ اگر واقعا منظور این باشد، به هدفتون رسیدین. ولی با اینکه سه بار متن رو خوندم، هنوز برای من سواله که چرا پرتغالی؟
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/٢٢
١
٠
چون پرتغالی دوست داره :| الان این سواله پیچیده ای بود جناب میرزا؟ :|
mirza
mirza
٩٣/١٠/٢٢
١
٠
متوجه این منظور هستم بانو، میگم چرا پرتغالی؟ چرا پرتقالی نه؟
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
سلام آقای میزا ممنون که نوشتمو خوندین و نظر دادین،‌اره دقیقا.... چونمن خودم تو ذهنم یه ارمان داستان دارم که دونفر عاشقانه ب هم هستن ..و واقعا خوده واقعی همو دوس دارن.. اما گاهی وقتا اینقد که به واقعیت فکر میکنیم ..رنگ بوی رویا هم عوض میشه. رویا ینی اون چیزی که هرچیزی که دوس داری هس،اون چیزی که ته دلت میخای...وای گاهی نمیشه.ذهنتم میشه یه واقعیت ولی حالا چرا پرتغالی چون تقابل رنگ ابیه،‌چون نارنجی و ابی مکمل رنگی هم هستند ولی اینجا میشن تضاد، شاید مثل تقابل رنگ دونیم معروف ابی و قرمز
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/٢١
١
٠
رویاهای زیباییییییییییی داریدددددددددددددد امیدوارم بهشون برسیددددددددددد
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
ممنون دلینای عزیز
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٢١
١
٠
شیک نوشتین... همه ی ما تو زندگیمون یه ابر قهرمان داریم که ازش میخوایم دنیامونو بهشت کنه :)) قلمتآن مستدآم (^_^)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٢١
١
٠
دقیقا مفهوم یک "قهرمان" مستتر در این یادداشت بود... که بخوبی بهش اشاره کردید.
mirza
mirza
٩٣/١٠/٢٢
١
٠
بر عکس، از این متن، علی الخصوص خط های آخر بوی نفرت از شخصی استشمام میشه، مثلا این جمله رو ببینید: "خنده‌های بلند،‌ رنگ‌های شاد، دویدن به شوق دیدنت را جرم می‌دانی" بعید می دونم پای قهرمان در میان باشد.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٢٢
٠
٠
نفرت؟؟ این کلمه خیلی برای اون خط سنگینه؟! من اینطور فکر نمیکنم :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٢١
١
٠
دلنشین و زیبا... لذت بردم. موفق باشید.
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
ممنون:)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/٢٢
١
٠
واقعیت این است. کنار تو تنهاتر شده‌ام! حتی در این خیال ناخوش! یادته گفتم خیلی شبیه من مینویسی؟ :) دلتنگیات حداقل برای من قابل درکه. یکم ذهنتو جمع و جور تر کنی فوق العاده مینویسی از نظر من . موفق باشی :)
mirza
mirza
٩٣/١٠/٢٢
١
٠
منظورم پرتقالی بود بانو!
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
مرسی رویای عزیزم،منم نوشته هاتو خوندم خیلی بهم نزدیکیم...مرسی واسه نظراتت،اره به قول یکی از دوستام میگف که هر کسی واسه خودش یه دایره المعارف داره که خودش میدونه و فکر میکنم ما تو این دایره المعارف با هم شریکیم...بازم ممنون دوسته خوبم:) رویای عزیز
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
و دست اخر اقای میرا...نفرت اخر این نوشته به خاطر اینکه رویا داره رنگ خیالشو از دس میده ،‌نفرت ازاینکه واقعیت تلخ همه جا هس،‌شاید یه خانم بهتر این موضوع درک کنه، و من هنوز باید بنویسم تا احساساتم قابل درک باشه وایه همه
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤