به جای نوشتن یاد گرفتم فرض کنم!

به جای نوشتن یاد گرفتم فرض کنم!

نویسنده : s_ai

این‌که اول ابتدایی بودم یا دوم را نمی‌دانم اما هر چه که بود، بوی مداد گلی‌های تراش خورده می‌دادیم و انشاهایی که اگر چه چهار خطی بودند، اما پدرمان را در می‌آوردند تا نوشته شوند. اشک‌هایی که با هر نیم نمره غلط امتحان روی پیست گونه‌های‌مان می‌دویدند. ذوق زیر پوست نازکمان می‌خزید، وقتی مبسر می‌شدیم و تخته چقدر بزرگ جلوه می‌کرد برای این‌که تا ته دنیا جلوی اسم بچه‌ها منفی‌ها را ردیف کنیم و کک‌مان هم نگزد!

راستش را بخواهی معلم را به خاطر ندارم. مثل حفره‌ای که پر نشود، در وسطی‌ترین وسطِ خاطرات؛ جایش خالیست. به خاطر ندارم اولین «الف» الفبا را چطور نوشتم؛ به خاطرندارم معلمی که یادم نمی‌آیدش این روزها؛ چند بار دفترم را خط زد تا برای «سین» پنج دندانه نگذارم و سرکش «ک» را که همیشه خدا فراموش می‌کردم بگذارم. اما این را خوب می‌دانم که نوشتنم از همان ابتدای کار می‌لنگید. نه این‌که معلم بد بگویدها ... نه! ذهن بود دیگر! برای خودش فلسفه می‌بافت که مثلا چرا نباید «سین» پنج دندانه می‌داشت و چرا الف را نخواباندند راحت باشد؟! چرا نقطه‌های «شین» باید سه تا باشد و به «سین»ِ بیچاره نقطه‌ای نرسد؟

نوشتن تنها جنگی تحمیلی، جنبشی اجباری بود که یک باره به جان‌مان انداختند و شاید درست در آغوش برگه‌ای که امتحانی می‌خواندنش خاموش شد و پایان یافت. من از همان ابتدا نوشتن را خوب نفهمیدم اما فرض کردن را خوب فهمیدم، اصلا می‌دانی چیست؟ اگر از من بپرسی می‌گویم فرض کردن درست همان زمان‌ها، لابه‌لای زنگ ریاضی، در هیاهوی تمرین‌های صفحه‌ای که نمی‌دانم چند بود شروع شد. همان جا که معلم ما را به فرض کردن وا داشت ... فرض کردیم که چهار سیب داریم و دو تا می‌خوریم و باز خواست‌مان کردند که چند سیب می‌ماند؟ «فرض کردن» انقلابی نرم بود که آرام آرام وجودمان را فرا گرفت. فرض کردن را خوب یادمان دادند.

این روزها شاید معلم را به خاطر نداشته باشیم. شاید بی گدار به آب بزنیم و تا ته دنیا برای «سین»هایمان دندانه بگذاریم و کک‌مان هم نگزد. شاید بوی مداد گلی که هیچ ... بوی خودکار هم ندهیم و کیبورد سرد گرمای مدادهای تراش خورده آن زمان را نداشته باشد. اما فرض کردن ملموس‌ترین واقعه این روزهای‌مان شده است. مثلا من که فرض می‌کنم همه چیز خوب است و هیچ کار دنیا نمی‌لنگد، در کافه آن سر چهار راه مشغول نوشیدن یک فنجان اسپرسو گرم و خوردن کیک فندقی محبوبم هستم، در آرامشی لطیف فرو رفته‌ام، فرض می‌کنم عابری از دور نزدیک می‌شود، معلم باز گشته است، فرض می‌کنم حفره‌ای در حال پر شدن است!

# سوزان ابریشمی

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
:) عالی بود ! دمت گرم !
s_ai
s_ai
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
خوشحالم که مورد قبول واقع شد !
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
فکر می کنم سرکش «گ» منظورتون بود و ایضا مبصر! قبلا عذر می خوام و از ویراستار جیم هم خواهش می کنم اقدامات لازم رو مبذول کنن.
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
در کل همین فرضیات شما بود که تبدیل به لغت شد و ما لذت بردیم از خوندن!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
:)))))))))
s_ai
s_ai
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
با سپاس از نظرتون . منظور همان ک بود و در مورد مبصر ... نوشتن را خوب یادم نداده اند !!! :دی
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
نه اختیار دارین، واقعا خوب نوشتین، امیدوارم از من نرنجیده باشین.
s_ai
s_ai
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
نکته و انتقاد به جایی بود , دلیلی برای رنجش وجود نداره ! بسیار سپاس گزارم .
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
آفرین... بنظرم موضوعت، نگاهت ، نتیجت ..کلماتت..همه و همش خیلی دقیق و آگاهانه بود..دوسش داشتم..ممنونم
s_ai
s_ai
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
سپاس گزارم !
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
منکه هیچ وقت برا سین دندونه نذاشتم.... با اسپرسو که موافق نیستم خیلی تلخه ولی کیک فندقی محشر ترین کیک دنیاست :)))) بعضی حفره هام همین خالی بمونن بهتره.... مرسی از شما شیک نوشتی (^_^)
s_ai
s_ai
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
مرسی از حضور همیشگی شما !
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
:)))))زیبا بودش......کلمات زیبایی به کار برده بودین.متشکرم.
s_ai
s_ai
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
تشکر از حضورتون .
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
سلام: خیلی خوب بود. همواره در پناه خدا سلامت باشید.
s_ai
s_ai
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
سپاس گزارم جناب حسنی !
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
سلام: سلامت باشید.
مریمی
مریمی
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
ﻓﺮض ﮐﺮدﯾﻢ ﮐﻪ ﭼﻬﺎر ﺳﯿﺐ دارﯾﻢ و دو ﺗﺎ ﻣﯽ‌ﺧﻮرﯾﻢ و ﺑﺎز ﺧﻮاﺳﺖ‌ﻣﺎن ﮐﺮدﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﺳﯿﺐ ﻣﯽ‌ﻣﺎﻧﺪ؟;))))
s_ai
s_ai
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
ریاضی رو اینطور تو ذهنمون چپوندن ... شما رو نمیدونم . :) سپاس از حضورتون .
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
قلم توانایی دارید. دلنشین بود.
s_ai
s_ai
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
سپاس گزارم از حضور همیشه به موقتون .
Vania
Vania
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
یا اینکه چرا مبصر با با ص می نویسند و نه با سین!خخخ
Vania
Vania
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
شاید اگر نوشتن رو هم با فرض کردن یادمان می دانند بهتر یاد می گرفتیم..مثلا فرض کنید سین سه دندانه دارد!....ریبا نوشتین ممنون
s_ai
s_ai
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
سپاس گزارم . نظر خوبی بود ! راه حلی که برای ما عملی نشد !
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
مطمئنم نمره انشاتون همیشه بیست بودهههههههههههه احسنت برشماوقلمتاننننننننننننننن
s_ai
s_ai
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
شاید نوشتن هم از همان انشا های چهار خطی شروع شد ... سپاس از حضورتان !
خورشید
خورشید
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
به دلم نشست . یک نوستالژی بازی حسابی
s_ai
s_ai
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
تشکر خورشید جان . لطف داری !
j-hoseinpoor
j-hoseinpoor
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
فرض کردن خوب آموختند ولی نیاموختند آدمیت را...! قلمتان پاینده
s_ai
s_ai
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
سپاس گزارم.
آسمانه
آسمانه
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
مطلبتون رو دوست داشتم :) ممنون
s_ai
s_ai
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
ممنون ازشما و حضورتون .
saiideh70
saiideh70
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
وای بعد از مدت ها خیلی خیلی چسبید مخصوصا اخرش که از اون پایان های مورد غلاقه من بود ... دستتون درد نکنه با این نوشته بسیار عالی
s_ai
s_ai
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
خوشحالم که مورد قبولتون واقع شد . سر بلند باشین . متشکرم .
sahar_m
sahar_m
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
خیلی دلنشین بود و حس خوبی داشت. خیلی قشنگ بود
s_ai
s_ai
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
سپاس گزارم .
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٠/١٨
٠
٠
زيبا بود و دلنشين!!!!!
s_ai
s_ai
٩٣/١٠/١٨
٠
٠
سپاس فراوان !
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
کاش به خودمان بیاییم

پیش به سوی نابودی

٩٥/١٢/٠٨
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
زندگی کردن با نقاشی ات را دوست دارم

بابا لنگ دراز عزیزم

٩٥/١٢/٠٨
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
من هم یکی از آن 99 نفر هستم!

مجلس تحریم یا مجلس ترحیم؟

٩٥/١٢/٠٧
تبلیغات
تبلیغات