خاطرات یک آدم آهنی در سفر به دنیای آدم‌ها
ارسالی برای مسابقه‌ای از جنس مجازی

خاطرات یک آدم آهنی در سفر به دنیای آدم‌ها

نویسنده : S_Alami

ساعت ۶ صبح. خورشید خانم قصه ما یواش یواش دارد برمی‌گردد. صدای آمدنش را می‌شود شنید. صدای دل انگیزی دارد. به ناگاه صدایی از یک جعبه بیرون می‌آید. زیینگ زینگ. دستی به سختی از زیر پتو می‌آید بیرون بعد از چند ثانیه جست‌وجو جعبه را پیدا می‌کند. با دستش چندتا کد وارد می‌کند، بعد صدا قطه می‌شود. آرام از تختش بلند می‌شود. پس خروس هماسیه چی؟ پس قوقولی قوقو چی؟ ساعت زنگی آهنی خانه مادر بزرگ چی؟

دست صورتش را می‌شوید، می‌رود سر کار. در راه مدام این جعبه دستش است. بهش می‌گوید موبایل. یا در حال نوشتن است یا در حال خواندن. یک چیزی دارد به اسم اینترنت، از طریق آن همش دارد مطلب می‌خواند یا می‌فرستد. اصلا حواسش به این منظره قشنگ نیست. اصلا به رقص شاخه‌ها در باد نگاه نمی‌کند. دست‌های خورشید را نمی‌بیند که دارد گل‌ها را نوازش می‌کند.

ساعت‌ها پشت سر هم می‌گذرند. ساعت ۲ بعد از ظهر. بعد از کلی پشت یک جعبه گنده نشستن و گشتن تو کلی صفحه‌های خیالی، از پشت میزش بلند می‌شود، موبایلش را بر می‌دارد می‌رود خانه. لباسش را عوض می‌کند. نهارش را بر می‌دارد می‌رود توی اتاقش.

پس غذا خوردن با خانواده چی؟ پس کنار هم بودن چی؟

موبایلش را بر می‌دارد. می‌رود توی همان اینترنت. یک جایی هست بهش می‌گویند شبکه اجتماعی. شروع می‌کند به حرف زدن با یک مشت نوشته و متن. جالب است هر چه این می‌نویسد، آن متن‌ها هم جواب می‌دهند. خودش می‌گوید آدم اند فقط ما نمی‌توانیم ببینیم‌شان. گفت به این‌ها می‌گویند آدم‌های مجازی.

عقربه ساعت شمار هی دور و دور تر می‌شود.

یک جایی را بهم معرفی می‌کنهد. اسمش فیس‌بوک است. همان شبکه اجتماعی است. می‌رود صفحه خودش را باز می‌کند. واستا واستا. این صفحه او نیست که. یک اسم دیگر است. یک فامیل دیگر. این آدمی که من می‌شناسم فرق انگیلیسی از عربی را نمی‌تواند تشخیص بدهد، بعد چه طوری توی آمریکا زندگی کرده؟ این پسر داستان ما از بس یک جا نشسته ۲۰ کیلو اضافه وزن دارد، هیکل ورزشکاری‌اش کجا بود که این‌جا نوشته؟ راستی سیکس پک چیست؟ چه قدر دروغ؟ مگر خود واقعی‌ات چه ایرادی داری؟

یکی برایش پیام می‌فرستد. می‌گوید دلش برایش تنگ شده. هی می‌گوید: نوکرم، سلطانی، تاج سری... با خودم می‌گویم روی چه حساب این‌ها را می‌گوید؟ او در یک شهر، این در یک شهر دیگر. این‌ها که فقط از روی دو تا متن هم را می‌شناسند. بهم می‌گوید این اسمش دوستی مجازی است.

ازش می‌پرسم مگر دوستی واقعی چه ایرادی دارد آخر؟ هیچی نمی‌گوید. ساعت یک شب. می‌رود توی تخت خوابش. پس خانواده‌ات چی؟ نمی‌خواهی ببینی‌شان؟ نمی‌خواهی باهاشان حرف بزنی؟ آنا واقعی‌اند ها.

بدون توجه می‌رود توی رختواب می‌خوابد و صبح دوباره همان داستان...

 به این دنیا می‌گویند مجازی. زندگی مجازی. اما من می‌گویم دنیای دروغ... دروغ

============

خاطرات یک آدم آهنی در سفر به دنیای آدم‌ها.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mirza
mirza
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
سلام؛ تنها آرزوی موفقت شما را در این مسأله ی خطیر که روز و شب نویسنده ها رو ازشون گرفته، از خداوند متعال خواستارم به معنای واقعی کلمه!
S_Alami
S_Alami
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
سپاس :)
Narjes_khatoon
Narjes_khatoon
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
و چه زندگیه مسخره ایه!!!حیف که نمیدونیم....داریم مفت و مجانی بهترین فرصتامون رو از دست میدیم!حیف...
S_Alami
S_Alami
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
امیدوارم به زودی بفهمیم.
m-nik110
m-nik110
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
بهتر بود از کلمات توی بهش استفاده نکنید و متن را از حالت محاوره به نرم نویسی نزدیک کنید مثلن به جای توی بنویسید در به جای بهش بنویسید به او:)موفق باشید :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
سلام: بسیار متشکرم. برایتان آرزوی موفقیت میکنم دوست گرامی.
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
سپاس
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
براتون بهترین ها رو آرزو میکنم.
h.naderi
h.naderi
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
سجاد جان به طور کلی من می تونم بگم نوشته های شما از زیاده نویسی رنج می برن. ببین همین نوشته رو میشه در دو سوم حجم فعلی هم نوشت. فقط کافیه قسمت های اضافی رو حذف کنی و کلمات دیگه ای رو برای فضا سازی استفاده کنی
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
به نظرمن زیادگیرایی نداشتتتتتتتتتتتتتت البته این تنهانظرمننننننننننننن
Vania
Vania
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
چرا آدم آهنی؟ آدم آهنی خودش یه جورایی مجازیه!...و اینکه کمی طول و تفصیل زیاده میشد کوتاهتر بشه...موفق باشید
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
و آدم آهنی چه اسم آشناییه واسه من.... مرسی از شما جالب نوشتی(^_^)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
مرسي بابت هشدارتون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
sahar_m
sahar_m
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
:/ چه زندگی مزخرفی ! واقعا خیلی ها اینجوری هستن
M_BARF
M_BARF
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
خودمونیم الان دیگه یه جورایی همه درگیرش شدیم ! { دیگ به دیگ میگه روت سیاه ؟؟؟ :)) }
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨