خود خواهی‌های من...

خود خواهی‌های من...

نویسنده : ردپای قلم

جادوی شب در من اثر کرده است، روز و شبم یکی شده‌اند، همواره در تاریکی به سر می‌برم، پرده‌های اتاق ذهنم را کشیده‌ام و شیرینی بی‌خود خواب تنم را بی‌حرکت کرده است. چشمانم را به روی همه زیبایی‌ها بسته‌ام و تنها به یک چیز فکر می‌کنم، مبادا که من از جایم تکان بخورم، سختم نشود!

خانه‌مان باغی ست پر گل، پر میوه، که من باغبان بسی بیرحم آنم، خنده‌های حسن، فاطمه، محمد صالح... آه چقدر این‌ها زیبایند. چرا من نمی‌بینم که حسن بزرگ شده است و به من که پدر او هستم نگاه می‌کند. او یاد می‌گیرد که وقتی بزرگ شد مثل پدر کنجی از خانه بنشیند و نگاهش را به صفحه سرد گوشی ثابت کند. او همواره می‌پرسد بابا تو داری چه کاری انجام می‌دهی و من همواره به او می‌گویم: هیچی بابا برو... برو پپیش مامانت.

سر حسن پر از سؤال است. هرچند او بیش از اندازه می‌پرسد ولی این خوب است. اما هر بار که می‌پرسد جواب قانع کننده‌ای نمی‌گیرد. فاطمه عاشق این است که من صبح تا شب با او باشم، عاشق این است که من او را بغل بگیرم و راه ببرم، فاطمه دختر خوبی است اما کم توجهی‌های من باعث شده است که او همواره بهانه‌گیری کند. محمد صالح هم بسیار بانمک است. مادرش را یک لحظه رها نمی‌کند، وابسته اوست، اما مادرشان... خزان زندگی شاخه‌ها و ساقه‌هایش را خشکانیده، شده است شبیه آن گل‌های خواستگاری که عروس‌ها آن را خشک می‌کنند.آری او هنوز هم گل است.

من و او خوب می‌دانیم که اگر من خودخواهی‌های خود را کنار بگذارم، بهار پایش به خانه باز می‌شود و صدای بلبلان و عطر عاشقی، بوی سیب عشق در خانه می‌پیچد. دوست دارم بهار زندگی‌مان بیاید.

دعایمان کنید...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
همچین پدری با این روحیه شاعرانه، وهمچون مادری مثل گل، بهار یعنی همین! انشاءالله زندگی تون بهاری و بر وفق دلتون...
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/١٥
٠
٠
سلام...ممنونم...دارم خجالت میکشم...
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
ان شاالله هرچه زودتر ... ولی خودتونم باید همت کنید :)
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/١٥
٠
٠
لام..ممنون...قطعاهمینطوره...ولی هرجا رفتم کمر همت بخرم ببندم...نداشت...به زور یکی پیدا کردم...اندازم نیست...
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
جادوی شب در من اثر کرده است. روز و شبم یکی شده‌اند. اینها همه تکمیلند و کاما نیاز نداره. مثل شعرهاتون نابِ ناب :)
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/١٥
٠
٠
سلام...حق با شماست....ممنون از تذکر...ما به من لطف دارید...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
سلام:زنده وشادکام باشید
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/١٥
٠
٠
سلام...کتابتون مبارک باشه...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/١٦
٠
٠
سلام:متشکرم ازلطفتون.اگرچندجلدباقیمانده هم ردبشه خیلی خوب میشه.دلتون شادوجونتون سلامت باد.
هاچ
هاچ
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
چه شروعِ خوبی داشت. :) اما از ته دلم برای خوشحالی و خوشبختیتون دعا می کنم :)
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/١٥
٠
٠
سلام...بسیار ممنون...خداخیرتون بده...خوشبخت شید و سپید بخت.،.
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٥/١٥
٠
٠
بهار زندگیتون هرچی زودتر بیاد انشاءا...اسم نی نیه جدیدتونو "بهار"هم میتونین بذارین که زندگیتونو بهاری کنه:)))به عنوان یه مرد احساسات لطیف ونابی دارین:)
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/١٥
٠
٠
سلام...ممنون از شما...حسابی از خودم خجالت کشیدم...
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٥/١٥
٠
٠
همین ک این یادداشت زیبارو نوشتین ینی ب فکرشونین:)
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/١٥
٠
٠
لام...ممنونم...دعا کنید...
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٥/١٥
٠
٠
بزرگترین اهرم نابودی هر زندگی خودخواهیه جناب قلم ، زندگیتون شاد و روزهاتون پر از شادی در کنار همسرتون و بچه های نازنینتون. :)
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/١٥
٠
٠
سلام...همینطوره...امان از خودخواهی...دعا کنید.،،
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٦
٠
٠
خیلی عالی بود جناب رد پای قلم ... نوشتتون خیلی به دلم نشست ..... بیخیال این زندگی مجازی ، سختی ها و ناخوشی ها و بداخلاقی ها و بی حوصلگی ها یکی بعد از دیگری میان و میرن و هیچ چیزی موندگار نیست ، اما این وسط بزرگترین غم ، لحظاتیست که میتوانست به شادی بگذرد ، به قهقهه های بازی کودکان با پدرشان ، به نگاه پر از لبخند همسر ، اما صرف دیدن صفحه گوشی شد
پربازدیدتریـــن ها
تجربه اولین نمایشگاه کتاب

اردو در نمایشگاه

٩٦/٠٢/٢٨
شعری سروده خودم

کافه

٩٦/٠٢/٢٦
برای 30 سالگی ام

هوایی ام به هوای تو

٩٦/٠٢/٢٨
شعری سروده خودم

نمی دانست هوای یار به سر داری

٩٦/٠٢/٢٧
شعری سروده خودم

عشق

٩٦/٠٢/٢٦
شعری سروده خودم

کی گفته جنگِ بر سرِ رای افتخار است؟

٩٦/٠٢/٣٠
دلت نیامده مرا صدا کنی

شاه مقصود دلم

٩٦/٠٢/٣١
فیلتر دوستان

اندر مزایای انتخابات!

٩٦/٠٢/٢٨
حواس مان به کائنات هم باشد

خانم های مجلس بخوانند

٩٦/٠٢/٣١
این کار خطرناک

مردان شیشه ای

٩٦/٠٢/٢٨
لعنت به خاطرات

راننده تاکسی عاشق

٩٦/٠٢/٢٧
گرمی دست هایت

کبریت می فروشم

٩٦/٠٢/٢٧
برنده مناظرات او بود

بهترین نامزد انتخابات

٩٦/٠٢/٢٧
این کتاب را حتما بخوانید

کتابی از آلبادسس بدس

٩٦/٠٢/٢٨
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
ابلیس گونه مردود جهان شدم

در آن شب نخست

٩٦/٠٢/٣١
شعری سروده خودم

مشتری بی مدار

٩٦/٠٢/٣٠
بینندگان عزیز با شما هستیم

یک داستان اخباری

٩٦/٠٢/٢٧
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
«دوستت دارم»های زندگی

بعضی از آدم ها...

٩٦/٠٣/٠١
تبلیغات
تبلیغات