درس، درس، امتحان!
زندگی دانش آموزی ما در دی ماه

درس، درس، امتحان!

نویسنده : مـی نـا

صندلی‌های سالن امتحانات برچسب خورده‌اند و چند نفری هم در سالن‌اند . من بین ِردیف‌ها دنبال ِصندلی‌ام می‌گردم. صندلی‌ام را پیدا می‌کنم. درست جلوی مراقب ِامتحان نشسته‌ام. درست مثل پارسال. به این فکر می‌کنم که وقتی مراقب روی صندلی‌اش بنشیند و پایش را تکان دهد اعصابم خط خطی می‌شود. دسته صندلی‌ام را بالا و پایین می‌برم. جیر جیر نمی‌کند. چه خوب! صندلی ِسال پیشم جیر جیر می‌کرد و باید حواسم را به سوال‌ها،  به وقت و به صدای صندلی می‌دادم که اعصاب ِ بقیه را خرد نکند.

ساعت 7 و 40 دقیقه است. بچه‌ها با هم حرف می‌زنند. قبل امتحان، وقتی همه بلند بلند سوال می‌پرسند و عجله دارند، انگار صفر درصد از درس را بلدی. بیخیال درس می‌شوم. شروع می‌کنم به حرف زدن با رفیق ِصندلی عقبی. صدای مدیر می‌آید که در بلندگو برای هزارمین بار درخواست می‌کند ساکت باشیم تا از وقت امتحان‌مان کم نشود. به رفیقم موفق باشیدی می‌گویم و بر می‌گردم .

برگه‌های ِامتحان ِجغرافی را با عجله کنار پای چپ‌مان می‌گذارند . ردیف‌های کناری هنوز برگه نگرفته‌اند. باید صبر کنیم تا مدیر فرمان ِآتش صادر کند و برگه‌ها را برداریم. امتحان شروع می‌شود.

سوال‌ها را جواب می‌دهم و خودکارم را روی میز می‌گذارم. برگه‌ام را دوباره می‌خوانم. جامدادی و کاپشنم را بر می‌دارم. از بین ِ ردیف‌ها رد می‌شوم تا به جلوی سالن برسم. برگه‌ام را روی میز می‌گذارم و به سمت در می‌روم. در ِ سالن روغن کاری نشده و قیژ قیژ صدا می‌دهد. از صدای جیر جیر صندلی هم بدتر است. آرام بازش می‌کنم و بیرون می‌روم .

این رویه‌ی هر روز است؛

امتحان می‌دهیم. امتحان پشت ِ امتحان، درس پشت ِ درس، کتاب پشت ِ کتاب.

زندگی دانش آموزی ما در دی ماه!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
آینده ای زیبا در انتظار شماست، موفق باشید!
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
اين زندگي دانش آموزي زماني خاطره شيريني ميشود- امتحان پشت امتحان معني اينو وقتي حس ميكني كه دوتا امتحان تو يه روز داشته باشي يا شايدم تو يه ساعت
sahar_m
sahar_m
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
عیب نداره به جاش ذهنتون تغذیه میکنه و کم کم شروع به فعالیت و نوآوری میکنه. موفق باشی
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
تا بوده همین بود....آرزوی موفقیات شدید :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٧
١
٠
با جزئیات و تصویری و خوب بود. موفق باشید. میشد البته پایانِ غافلگیرکننده ای هم برایش رقم بزنید. (که البته اگر هدفِ ذهنی شما وقایع نگاری یک روز یا ماهِ عادی و بی نوسان بود، بسیار عالی منتقل کردید)
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/١٨
٠
٠
نع! با نظر دوستان چندان موافق نیستم. من باب اینکه آینده ای زیبا در انتظار است البته... همون طور که لزوما همه ی دیپلم به بالاها به زندگی زیبایی نرسیدن، خیلی از زیر دیپلمی ها هم بودن که با کنار گذاشتن آداب و رسوم قدیمی و رو آوردن به استعدادهایی که از کودکی درون خودشون کشف کرده بودن، به مدارج بسیار بالاتری از خیلی از درس خونده های بی کار رسیدن و حتا نامشون هم در تاریخ ثبت شد. بله، از مدرسه فراری بودن، از چرند و پرندهایی مثل جغرافیا و فیزیک و حرفه و فن و شیمی و ... بی زار بودن؛ ولی در عوض می دونستن برای چی ساخته شدن. می دونستن جوهر وجودشون رو خداوند برای چه کاری خلق کرده... یه عده ای پشت کردن به ندای قلبشون، یا هم که به اجبار والدین یا قیّم، مجبور به ادامه ی تحصیل اونهم در حوزه هایی شدن که در هیچ دوره ای از زندگیشون، استعداد و علاقه ای به اونها نشون ندادن... ولی یه عده ای هم، عذاب یکی، دو سال سرزنش رو به جون خریدن، و در عوض به هدفی به مراتب والاتر رسیدن که همانا استفاده از استعداد ذاتی شون بود که شاید هیچ ربطی به پزشکی، مهندسی، خلبانی، قضاوت و یا سایر شغل های محترم و با آبروی جامعه ی امروزی نداشتن... یه مقدار* دلم پر بود، فکر کردم شاید اینجا بد نباشه به اندازه ی یه اتم ازش بکنم... موضوع رو مرتبط دیدم و گفتم... مینا خانم، ابراز همدردی اینجانب رو پذیرا باشین... البته اگه... پ.ن: * = مقدار زیاد پ.ن2: مرسی واسه این مطلب :))
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١٠/١٨
٠
٠
چقدر دلم برای اون ایام تنگ شده .
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٨
٠
٠
امتحان خوبه دوست دارممممممممممممم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١٨
٠
٠
سلام: زمان تحصیل میگفتیم کی تموم میشه.بعد میگفتیم حیف دوران خوبی بود کاش تموم نمیشد.میگذرد مثل برق و باد.امیدکه موفق و سلامت باشید.
پربازدیدتریـــن ها
پیامی از تو

چایی را می‌ریزم همسرم

٩٦/٠١/٢٨
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
هنوز تو را به خدا نسپرده بودم

عجب غروب غریبی است!

٩٦/٠١/٢٧
شعری سروده خودم

غزلِ شیرین ترین تردید

٩٦/٠١/٢٨
داستان کوتاه

رنگ پریده تر

٩٦/٠١/٢٧
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
از رویای پرواز تا ...

زمین پیما

٩٦/٠١/٢٨
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
ازدواج اشتباه

خط فاصله

٩٦/٠١/٢٧
دشمن خدا

دروغ ممنوع!

٩٦/٠١/٢٩
با همان سرعت و دقت

ضَرَبَ، ضَرَبا

٩٦/٠١/٢٧
چقدر نبودنت توی ذوق می زند

شاید یک شروع جدید

٩٦/٠١/٢٩
احساساتی که ابراز نشدند

مادر، دوستت دارم تا آن سوی ابدیت

٩٦/٠١/٢٧
شاید بتوان شنید!

خدا را نمی‌توان دید اما...

٩٦/٠١/٢٨
اندر حکایت انتخابات ریاست جمهوری

ناموسا می دانستید؟!

٩٦/٠١/٢٩
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
کمی هم به فکر خودتان باشید!

تقدیری از دولت عزیز

٩٦/٠١/٢٨
تبلیغات
تبلیغات