ما هم حرفی زده باشیم...

ما هم حرفی زده باشیم...

نویسنده : ردپای قلم

خب شاید این اتفاقی نباشد که من پا در این دنیای رمز آلود گذاشته‌ام، شاید خودم روزی و در جایی از خدا خواسته‌ام که، ای خدای بزرگ و مهربان، من را هم بیافرین.

درست است، یادم آمد، آن روز که خدا پدرم را می‌آفرید، من بودم، برایم خیلی جالب بود، از فرشته‌هایی که آن‌جا بودند، پرسیدم این کیست؟ قرار است به کجا برود؟ چرا این همه فرشته اطرافش جمع شده‌اند؟

آن فرشته به من گفت: این آدم است، پدر تو. او قرار است تا چند لحظه دیگر به زمین برود، این فرشته‌ها هم آمده‌اند تا او را تا آن‌جا بدرقه کنند که دو نفر از آن‌ها تا آخر با او می‌مانند.

آنجا بود که من هم دلم خواست بیایم ولی آن گونه که خیالم بود نشد. زمین جایی ست وحشتانک، اکنون هم منتظر هستم آن فرشته‌ها بیایند و مرا ببرند. البته فرشته‌ها گفته بودند که هر وقت دیدی کارت تمام شده بگو، یک فرشته نجات بخش داریم می‌آید دنبالت تا تو را دوباره برگداند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
مرتضی
مرتضی
٩٤/٠٩/٠١
١
٠
ان شاءالله که بیاد.
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٩/٠٣
٠
٠
کاش بیاید...با جام شهادت بیاید...
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٩/٠١
١
٠
سلام ... نگاهي زيبا بود متشكرم
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٩/٠٣
٠
٠
سلام...ممنون...مقصر قلممون...هرچی دلش بخواد می نویسه...
٩٤/٠٩/٠٢
١
٠
یعنی از همه ما برای به این دنیا اومدن سوال شده ،؟؟
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٩/٠٣
٠
٠
سلام... شاید...
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات