بابا نان همی دادندی و مادر انار همی داشتندی

بابا نان همی دادندی و مادر انار همی داشتندی

نویسنده : K_karbare binam

وقتی به دنیا آمدیم، هوا خیلی تمیز بود، آبی بود، ابرها مشخص بودند. تهران فقط یک برج داشت، آن هم آزادی بود، و البته هوا با وجود همه مینی بوس‌ها و اتوبوس‌های آزادی و تاکسی پیکان و گاهی بنز سیاه‌های چراغ گردی سطح شهر، آبی بود. قد باباها بلد و روی مادرها خندان بود و چهره‌ها از هم قابل تشخیص بود، و هنر نزد همان مردمان بود.

آن روزها مردمان دیگری بودند که قدشان بلند نبود، چشمان‌شان تنگ بود، و چهره‌های‌شان از هم قابل تشخیص نبود، و قبلاًها تنها هنرشان چینی‌هایی بود که روی‌شان گل‌های جورواجور داشت.

ما به مدرسه رفتیم و بابا نان داد و مادر هم انار دانه کرد برای‌مان. البته قبلا هم بابا نان می‌داد و مادر انار دانه می‌کرد. نان‌هایی به بلندی قد باباها و انارهایی به خندانی روی مادرها. پس ما در مدرسه نوشتیم «بابا نان داد، مادر انار دارد».

بچه‌های مردم چینی ساز هم به مدرسه رفتند، ولی باباشان نان نداد و مادرشان انار نداشت. پس آنها نوشتند «کار، کار، زندگی».

ما شب‌ها از پشت آسمان پاک به ماه نگاه می‌کردیم که مثل روی مادر بود و مادر انار دانه می‌کرد برای‌مان و ما هی مشق می‌نوشتیم که «بابا نان داد، مادر انار دارد» و هی باز به ماه نگاه می‌کردیم. و صبح‌ها بعد از خوردن نان هم قد بابا، به مدرسه می‌رفتیم تا دوباره بنویسم: بابا نان ... .

چند سال بعد چینی‌ها بیشتر کار کردند و برای‌مان مترو زندند و ما از بلندی نان‌مان کم کردیم و به آن‌ها دادیم، و آن‌ها کیف کردند و چشمان‌شان بازتر شد و بیشتر خندیدند، و قیافه‌های‌شان از هم قابل تشخیص شد. اتوبوس‌های آزادی جمع شد، اما هوا تمیز نیست، سیاه است، همه جا ابر است. برج آزادی فقط سالی یک بار به کار می‌آید. و بقیه روزها تهران را با «الف» برج بزرگ دیگری می‌نویسند که پشت سیاهی‌ها پنهان است. قد باباها کوتاه است. مادرها چهره‌های خندانی ندارند و قیافه‌ها اصلاً قابل تشخیص از هم نیست و همه دماغ‌ها عمل کرده و همه ابروها قلم و تتوست.

بچه‌ها به مدرسه می‌روند، ولی دیگر نمی‌نویسند «بابا نان داد، مادر انار دارد» آنها اصلاً چیزی نمی‌نویسند، بیشتر می‌خوانند. و شب‌ها بدون انار مادران‌شان تبلت بازی می‌کنند، چون ماه از پشت این همه سیاهی معلوم نیست، و تبلت‌های چینی بهتر است. چینی‌هایی که حالا به ماه سفر می‌کنند و قدشان بلند است و یک چهارم دنیا را گرفته‌اند و همه چیز را چینی کرده‌اند. و عین خیال‌شان نیست.

 باباهای قدیم هنوز هم نان می‌دهند، نان‌هایی به خمیدگی قد خودشان، مادرها هم در آسایشگاه هستند ولی نه انار دانه می‌کنند، نه می‌توانند بخندند. و ما هم زیر این آسمان سیاه، روی تبلت‌ها و «...»های چینی کرچ شده‌ایم و بی‌خیال آسمان هستیم. بی‌خیال...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٨
٠
٠
فوق العاده بودددددددددواقعااحساس خوبی ازنوشته توننننننننن بهم دست دادنه بابت شکل فعلی جامعه بلکه بابت شکل قبلی جامعههههه ممنوننننننننننننن
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٨
٠
٠
موضوع خوبی رو انتخاب کردین و در شرح موضوعتون موفق بودین. تکرار مکررات در متن به چشم می خوره، شاید می شد از همان کلمات به سبکی تازه استفاده کرد. غلط هایی در متن هست که من شما رو مقصر نمی دونم و امیدوارم مدیریت سایت اقدام لازم رو داشته باشند. علی ای حال اون تغییر حال رو به قول دوستان حس کردم. سپاس.
sahar_m
sahar_m
٩٣/١٠/١٨
٠
٠
همین الان بابام با نون تازه اومد داخل گفت بیا بخور :))) وای خیلی لذت بردم .
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٨
١
٠
قلم توانایی دارید. با حرفِ متن موافقم... دلم گرفت...؛ مرسی.
چراغعلی
چراغعلی
٩٣/١٠/١٨
٠
٠
بسیار زیبا، روان و گیرا...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١٨
٠
٠
سلام: بسیار زیبا بود. ممنونم. ایام مبارک باد.
خورشید
خورشید
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
زندگی تو تهران سخت شده و باید بار سفر بست و رفت
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠