عشق 10 سکانسی / قسمت سوم

عشق 10 سکانسی / قسمت سوم

نویسنده : رویا خانوم

سکانس هفتم: 15 شهریور 1393. ساعت 18:20

خواب بودم که آمد خانه. چشم‌هایم را که باز کردم دیدم کنارم دراز کشیده و زل زده بهم...«سلاام. کی اومدی؟» جواب نداد. نگران شدم...«خوبی؟ چیزی شده؟»... آه آرامی که کشید دلم را لرزاند. از روی تخت بلند شد و رفت سر کمد. حوله‌اش را برداشت و رفت طرف حمام...«خوبم خانومم.تا یه دوش می‌گیرم حاضر شو بریم بیرون هم یه دور بزنیم، هم بریم کتابفروشی»...خودش را انداخت توی حمام و در را بست.

شانه‌هایم را بالا انداختم و بلند شدم. حتما خودش حرف می‌زند. توی ماشین هم ساکت بود. فقط صدای خواننده می‌آمد که می‌خواند «قصه منو غم تو، قصه گل و تگرگه. ترس بی تو زنده بودن. ترس لحظه‌های مرگه»... دلم شور می‌زد. حالش گرفته بود. اما حرف نمی‌زد. توی کتابفروشی هرکدام رفتیم یک طرف. او رفت سمت سی.دی‌های محبوش و من رفتم سمت قفسه رمان‌ها. داشتم کتاب شوهر آهو خانم را ورق می‌زدم و فکر می‌کردم جای این کتاب توی کتابخانه کوچک‌مان خالی است. آمد کنارم ایستاد. یک حسی ته دلم می‌گفت الان می‌گوید. دستش را گذاشت روی شانه‌ام. چرخیدم سمتش. سرش را انداخته بود پایین و با انگشت‌های دستش بازی می‌کرد. وقتی توی چشم‌هایم نگاه نمی‌کرد، می‌فهمیدم می‌خواهد چیزی بگوید که دوست ندارم. ساکن نگاهش کردم و منتظر شدم... «مامان حالش خوب نیست... بابا دست تنها مونده»... باز هم هیچ چیزی نگفتم و نگاهش کردم. سرش را انداخت پایین و ادامه داد...«باید برم... بهم احتیاج دارن» ...صدایش توی سرم پیچید. باید بروید. گفت باید. پس حتما می‌رود. بغضم را با یک نفس عمیق فرو دادم. شوهر آهو خانم را گذاشتم سر جایش و از کتابفروشی زدم بیرون. دلشوره‌های لعنتی من هیچوقت بی‌دلیل نبودند.

 

سکانس هشتم : 28 مهرماه 1393. ساعت 19:11

شب تولدم بود. پشت میزه کافه همیشگی‌مان نشسته بودیم و دست‌های همدیگر را محکم گرفته بودیم. می‌خواست برود. حریص وجودش شده بودم. چه شب تولد گریه ناکی. کافه‌چی کیک تولدم را آورد. سعی کردم به شمع‌های روی کیک نگاه نکنم. نمی‌خواستم اشک‌های سرگردان ته چشمانم را ببیند. یک بسته بزرگ خوشگل گذاشت جلویم. برش داشتم و نگاهش کردم. پلک زدم و اشک‌هام ریخت. حالش آشفته شد. آه... لعنتی... نمی‌خواستم ناراحتش کنم. تند تند اشک‌هایم را پاک کردم و خندیدم. بسته را کشیدم جلویم و بازش کردم. شوهر آهو خانم و یک جعبه کوچولو داخلش بود. کتاب را ورق زدم. صفحه اول کتاب نوشته بود. برای خانومم... بقیه‌اش را نخواندم. بغض توی گلویم مثل یک گردوی درشت شده بود. کتاب را بستم و جعبه کوچک را برداشتم. یک حلقه زرد ساده با یک تک نگین براق وسط یک عالمه گلبرگ قرمز چشمم را زد. گیج نگاهش کردم. خندید .از آن خنده‌هایی که دلم می‌رفت برایش. با چشم‌هایش به شمع‌ها اشاره کرد. خم شدم که فوتشان کنم...« آرزو یادت نره خانومم». چشمانم را بستم و از ته دلم آرزو کردم براش؛ خوشبخت باشی مرد من، هرجای این دنیا باشی دلم با توست، هرجای این دنیا باشی، من، خانم تو ام، اشک‌هایم دوباره سر خورد پایین، صدای خواننده تو سرم پیچید:

 we will stay for ever this way.you are safe in my heart and my heart will go on and on

شمع 24 سالگی‌ام خاموش شد.

 

سکانس نهم: 26 آبان 1393. ساعت 00:00

نشسته بودم روی تخت‌مان. به چمدانش که داشت کم‌کم پر می‌شد خیره مانده بودم. دست‌هایش تند تند  لباس‌ها را می‌چپاند توی چمدان و با خودش حرف می‌زد. صدای چارتار توی خانه پیچیده بود... «جاری شو...سپردمت به جاده های رها...»

خرس قهوه‌ای بزرگ روی تخت را بغل کردم و سرم را توی گردنش فرو بردم. تمام تلاشم را می‌کردم که خفه بشوم اما هجوم اشک و بغض داشت من را می‌کشت. با خودم فکر کردم نباید با گریه بدرقه‌اش کنم. فکر کردم فردا این موقع خانه نیست. توی دلم عزایی به پا بود. خانه خالی، خانه غمگین، خانه سوت و کوره بی تو. تمام دردم آه شد و یک دفعه از گلویم زد بیرون. دستم را جلوی دهنم گرفتم و وحشت زده نگاهش کردم. نگاهم کرد. دستش را کشید توی موهایش. دلم ضعف رفت برایش. خدایا، فردا نیست. من توی موهای کی دست بکشم شب‌ها. پیراهن دستش را پرت کرد روی زمین و آمد سمتم. بغلم کرد. آنقدر محکم که صدای استخوان‌هایم را شنیدم. دردم آمد و زار زدم. شانه‌هایش لرزید. دلم ریخت و زار زدم. موهایم را بو می‌کشید. «نکن اینجوری با خودت...نگام کن... نمی‌رم که بمونم... من برمی‌گردم...خیلی زود...خانومم نگام کن... منتظرم می‌مونی نه؟» نگاهش کردم. چشم‌هایش...آخ دلم تنگ می‌شد برای چشمایش... به سکسکه افتاده بودم. دوباره رفتم توی بغلش و چشم‌هایم را بستم. تمام روز و شب‌هایی که کنارش بودم مثل یک فیلم روی دور تند از جلوی چشمانم رد شد. می‌دانستم که منتظرش می‌مانم. می‌دانستم که... برمی‌گردد. می‌دانستم که فردا برای بدرقه‌اش نمی‌روم فرودگاه. برای آخرین بار خودم را به آغوش سپردم، دلم از الان برایش تنگ شده بود.

 

سکانس دهم : 13 آذر ماه 1393. ساعت 14:37

توی راه خانه‌ام. خانه سفید خودمان. نیستش و من بدجوری سرگردان و دلتنگم. دیشب باهاش حرف زدم. صدایش خوشحال نبود. اما عادی بود. پرسید ناهار چی خوردم. برنامه فردایم چیست. پیرزن همسایه چطور است. انگار نه انگار که آن سر دنیاست. دست چپم تیر کشید. «قلب لعنتیه من چته؟! از وقتی رفته سر ناسازگاری گذاشتی. صبر داشته باش، گفته بر می‌گرده دیگه»

رسیدم به خانه. کلید داشتم. چقدر خوب که این‌جا را پس نداده بودیم.رفتم داخل. از مرتب بودن خانه دلم گرفت. همه چیز سر جای خودش بود، جز او. ینی الان کجاست؟! چه کار می‌کند؟! کامپیوتر را روشن کردم و رفتم توی لیست آهنگ‌های مورد علاقه‌مان. صدای همایون توی خانه پیچید. «رفت آن سوار کولی... با خود تو را نبرده... شب مانده است و با شب... تاریکی فشرده»

یک بغض کوچولو نشست توی گلویم. سیگار روشن کردم و بی‌هدف راه افتادم توی خانه. به گوشه و کنار خانه سر زدم. به گل‌های‌مان آب دادم. سیگار را از پنجره بدون پرده پرت کردم توی باغ همسایه و رفتم توی اتاق‌مان. همان اتاق سبز که رو تختی گلدارمان مثل باغ کرده بودش. چشمم به جای خالی عکس‌های دو نفرمان افتاد. آن‌ها را هم برده بود. صدای بلند گریه‌ام توی اتاق پیچید. پایم روی زمین به یک چیزی خورد. خم شدم و برش داشتم. همان پیراهن چهارخانه هدیه عیدش بود. همان که هر وقت می‌پوشیدش و آستین‌هایش را تا می‌زد دلم غش می‌رفت برایش. پیراهنش را پوشیدم و توی عطر تنش گم شدم. دراز کشیدم روی تخت و دست چپم را آوردم بالا و زل زدم به حلقه ساده‌ام. سرم را توی بالشش فرو بردم و زار زدم. داشتم می‌مردم. یک صدای موذی تو سرم می‌گفت «ساده‌ای خانوم کوچولو... برنمی‌گرده... برنمی‌گرده»

دیگر گریه نمی‌کردم. مبهوت بودم و جا مانده. همایون هنوز داشت می‌خواند...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١١/٠٣
١
٠
سلام .... زیبا بود /// پارگرافت اول «خودش را انداخت توی حمام و در را بست» ناسازگار با روایت قبل /// پارگراف دوم مثل اولی روان نبود //// سکانس 8 معنای داستانی نداشت راوی گرفتار خاطره گویی شد/// سکانس 9 را نخواندم چون به نظرم اضافه آمد//// سکانس 10 دو پارگراف اول عالی بود و آخرید واژهای اتاقمان،گلدارمان، خرابش کرد //// از اینکه وقت گذاشتم و این مطلب زیبای چند سکانسی را خواندم حسابی لذت بردم ///// مرسی موفق باشید
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
سلام . ممنون از نظرات خوبتون. اما منم چندتا سوال دارم. واسه سوال اول منظورتون از "روایت قبل" کدوم قسمت داستان بود؟ سوال دوم اینکه چرا سکانس نهم به نظرتون اضافه بود؟
h_looshi
h_looshi
٩٣/١١/٠٣
١
٠
آخ خدا چقد غمگین ....
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
پیش میاد دیگه :)
mirza
mirza
٩٣/١١/٠٣
٢
٠
سلام؛ بهتون تبریک میگم بابت قلم زیباتون! با تک تک واژه ها در سکانس 7، 8، 9 یه مقدار اشک ریختم، البته که ما مردا هم دل داریم و گاهی، بعضا اشک می ریزیم. علی ای حال، فکر می کنم آخر داستان بود، عاقبت چی شد؟ پایانتون؟
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
خودمم وقت نوشتنش گریه داشتم آقا میرزا :) تصمیم گیری در مورد پایان داستان به عهدع خودتونه دیگه. یه جور گنگ نویسی که خواننده رو درگیر میکنه
mirza
mirza
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
از لحاظ حسی که به مخاطب دادین، حرف نداشت و خوب نوشته بودین، اما خب از لحاظ پایان کار یه مقدار ضعیف عمل کردین بانو، نیت شما درسته، ولی این یک نوع بلاتکلیفیست! اونی که آخرش رو گنگ میذارن، مال جایی که موردی را اعمال می کنن و دریافت نتیجه را به عهده ی مخاطب میذارن. علی ای حال، باز هم به خاطر قلم زیبا، بهتون تبریک میگم.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٤
١
٠
بهترین پایان ممکن بود با توجه به محتوای خصوصیش.
mirza
mirza
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
صد البته محتوا خصوصیست، اما در نوشتنش در یک فضای عمومی، فرقی برای مخاطب نخواهد داشت، البته که این پایان هم بد نیست.
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
دقیقا میخاستم همین احساس بلاتکلیفی که شخصیت زن داستان هنوز هم داره رو برسونم :)
دلنیا
دلنیا
٩٣/١١/٠٣
١
٠
رویاجون باورکن باهرقسمتش کلی گریه میکنمممممممم خیلی غمگینههههههه حس وحال خودمهههههههههه
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
و حس و حال من :) مهم اینه که تموم شدن روزای تلخ
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
مرسي:(
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
خاهش میکنم عزیزم :)
آسمانه
آسمانه
٩٣/١١/٠٣
١
٠
خیلی زیبا بود فقط اخر نفهمیدم ارتباط اینا چی بود ؟ چرا اون رو با خودش نبرد؟ چرا اونجا رو پس نداده بودن یا باید می دادن؟ اخرش چی شد.. قلمتون زیباست و کلماتی که کنار هم قرار داده بودین خیلی احساس برانگیز بود .
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
من هم نظر آسمانه رو دارم
faride
faride
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
هومممم
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
همش رو براتون تو کامنت خودم منویسم. فکر همه درگیرش شده :))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
سلام: دلتون شاد و جانتون سلامت باد. متشکرم
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
ممنون آقای حسنی عزیز :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
سلام: خواهش میکنم.
m-nik110
m-nik110
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
ده سکانس دنبال کردم اما اخرش ...با یک انتظار آمدنی تمام شد یا با یک انتظار دلخوش کنی که نمی آید!آخرش آمد مرد قصه؟
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
نه :|
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
چه غم گین ... :(
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
هوم :|
montaghed
montaghed
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
سلام ... نمی دونم، باید هر ده تا سکانسو بخونم ببینم جریان از چه قراره، بیام خدمت شما.
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
بخونین خب :)
par!sa
par!sa
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
چرا نیاد؟ :|
faride
faride
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
چونکه!:/
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
زیرا :|
par!sa
par!sa
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
خب چرا :| ازون همه دوس داشتن بعیده ک نیاد :|
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
فعلا که نیومده. ما هم منتظریم ببینیم چی پیش میاد!
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١١/٠٣
١
٠
توی انجمن نوشتین ازدواج نکردین /پس این ده سکانس از کجا امده؟
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
من جواب سوالمو میخوام/
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٠٥
٠
١
ای نمیتونه ماجرای دو نفر که ازدواج نکردن باشه یعنی؟
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
کامنت آخر
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١١/٠٣
١
٠
جریان خیانت بوده یعنی؟
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١١/٠٣
١
٠
خیلی متاسفم/پیش میاد
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
خودتون سوال میکنین خودتون هم جواب میدین؟ :))))
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
چون حدس زدم اگه جواب بدین به سوالم همینو باید میگفتم.
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
جریان خیانت هم نبوده
vesal
vesal
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
چقد دردناک بود:(
faride
faride
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
خیلی زیبا نوشتی...اما داستانو گفتی که واقعیه!ولی تو انجمن گفتی که ازدواج نکردی؟! نمدونم گیج شدم یکم! ولی خب از تاریخ سکانس آخر زیاد نگذشته!هنوز وقت واسه برگشتن هست!:)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
مینویسم براتون
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
کجا مینویسین دقیقا رویاخانوم؟!؟!منم دقیقا سوالات دوستان واسم پیش اومده!!!
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
برای منم بنویسین
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
کامنت آخر
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
یعنی میشه توی زندگی منم کسی بیاد که به این شدت عاشقم باشه!!بعید میدونم/مردم چه عشقای دارن خوش به حالشون ): دریغ ...
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١١/٠٤
١
٠
پیراهنش را پوشیدم و توی عطر تنش گم شدم!!! شما زدین رو دست عشقای اسطوره ای!!!
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
نمیدونستم ممکنه توی این دوره زمونه اینطور عشقها هم باشه و دو نفر انقدر همدیگرو دوست داشته باشن!
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
اقا چند بار گفتم اینطور مطالب عمیق عاشقانه رو نزارین هم دل میسوزونه هم دل ما مجردا رو آب میکنه /ای بابا
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
بعد خوندن این 10 سکانس فهمیدم که من تو دنیا خیلی بد بخت و تنهام/اح/کاش نمیخوندم
فائزه
فائزه
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
ای بابا نگین این حرفو :)) خب شما چرا برای تشکیل خانواده اقدام نمی کنین؟؟:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
قلم شیوا و توانایی دارید. بر خلاف پیش بینی من؛ بسیار زیبا و آگاهانه تموم کردید پایان رو. موفق باشید.
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
دیدین گفتم تا آخرش بخونین :) ممنون که وقت گذاشتین
mahdi_yar
mahdi_yar
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
ایده ی ده سکانسی بودنش زیبا بود / دز عشقولانه اش زیاد بود اما . مجرد های جمع دلشان گرفت :) :پی بیشتر یه حالِ شرح حال نویسی داشت تا داستان اما نثر روانی داشت و میتوانستی روی موج کلمات سوار بشی .. چشم انتظارِ داستان های بعدیتان هستیم
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
واسه منی که در حد حرفه ای رمان میخونم عـــــــــــالـــــــــــی بود...مثل رمان نویسای حرفه ای نوشتین!!!مهمترین وبهترین ویژگیش هم واقعی بودنش بود!!!قلمتون مستدام...
admincheh
admincheh
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
شمع 24 سالگی ام خاموش شد ..!
فائزه
فائزه
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
عزیزم...:(
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
سلام ... تا اینجا «خودش را انداخت توی حمام و در را بست» متن روان و یک دست بود ابا این جمله یکباره متن اسپرت شد/// سکانس 9 بود و نبودش فرقی نمیکرد البته برای من /
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٠٥
١
١
سلام به همه. ممنون که برای خوندن این داستان وقت گذاشتین. چندتا نکته رو لازمه براتون بنویسم تا ذهناتون باز بشه. اولا که داستان چون ویراستاری شده این همه غلط املایی پیدا کرده :))) به خدا اولش اینجوری نبود :))) دوم اینکه تارخ ها واقعی نیستند. اما بسیار به واقعیت نزدیکند. سوم اینکه شخصیت های داستان زن و شوهر نیستن. چهارم اینکه تصمیم در مورد اینکه شخثیت مرد داستان برمیگرده یا نه به عهده خودتونه. در ادامه اینکه اون خونه سفید بدون پرده رو هنوز پس ندادن :) باز هم ممنون
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
راستی خانواده شخصیت مرد داستان هم مقیم ایالات متحده هستن :)
خاصـ استم
خاصـ استم
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
سلام رویا جون من دیر مطلبتو خوندم خیلی قشنگ بود مثه رمان غرقش شدم فقط یه سوال راستش یه کم سخته باورش ک اون دوس داشتن اون اقا الکی باشه یه عمر کسیو سرکار بذاره... نمیدونم... ولی من یه حسی بهم میگه بر میگرده!
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/١٣
٠
٠
دوست داشتن و حس بین اونا الکی نبوده عزیزم. اما الان جفتشون بلا تکلیفن. شخصیت مرد داستان یه جورایی بین عشقش و ایران و خانوادش اون سر دنیا گیر کرده. متوجه منظورم میشی؟
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٣/١١/١٣
٠
٠
اره متوجه ام چی میگی...خو پس خداروشکر عشقشون پاک بوده اتفاقا عین همین موضوع این 2 نفر یه رمان خونده بودم قبلا! البته اون تو تهران و یه شهرستانی گیر کرده بود بین عشقشو خانواده اش! انشالا هرچی صلاحه هردوشونه بشه
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٣/١١/١٥
٠
١
عااالی بود رویااا جونم خیلی قشنگ بود اوکجایی که انگشتر کادو داد من فهمیدم که زنو شوهر نیستن وداره یه جورایی میشنهاد از دواج میده اما از اینکه هنوز برنگشته ناراحت شدم
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/١٥
٠
٠
سلام اونی جونم. کجایی کم پیدایی
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٣/١١/١٦
٠
٠
خخخ هستم عزیزم همین دور برا :)
Cold
Cold
٩٣/١٢/٠٢
٠
٠
هعــی مامان بزرگ...غم با ما زاده شده ،مارو رها نمیکنه :(
sr_talebi
sr_talebi
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
تنکیو.......جالیب بود ولی گریم در اومد
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
رفت آن سوار کولی...باخود تو را نبرده
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
آخه چرا؟؟؟؟
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٤
٠
٠
بعد ان انقلابی که در من راه انداختی .هیچ دیکتاتوری نتوانست رامم کند ... + معمولا نوشته ها رو با نظرات میخونم ..توی قسمت بندی سایت قسمت اول و اخر رو خوندم ..نه که دوم جذاب نباشه ..اجحاف ئه توی این دست نوشته ها دنبال جذابیت باشیم ..وقتی " تو " یه جای نوشته داری له میشی بی انصافیه من چرایی نداشتن ضربان محکم یک قلب رو بپرسم ....حس میرزا منطقی بود ..ما با درد جامعه بدرد میایم ..
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦