عشق 10 سکانسی / قسمت دوم

عشق 10 سکانسی / قسمت دوم

نویسنده : رویا خانوم

|| سکانس چهارم : 23 شهریور 1392 ساعت 21:10

صدای عطسه و سرفم تمام خانه را پر کرده بود. توی آشپزخونه کوچک صورتی‌مان دور خودم می‌چرخیدم. قرص‌هایم را گم کرده بودم. گلویم و چشم‌هایم می‌سوخت. صدای پایش را شنیدم: «چرا پاشدی خانومم؟»

«قرصامو ندیدی؟»

«پیداشون می‌کنم برات. تو برو استراحت کن من میارمشون برات»

دوست داشتم نق بزنم...«سوپ میخوام»

خنده‌اش گرفت. مهربان بود. خیلی. «شما برو توی اتاق، من درست می‌کنم برات خانومم»

دستم را گرفت برد توی اتاق. کمک کرد روی تخت دراز بکشم. پنجره را باز کرد و کولر را خاموش کرد. پتو را کشید رویم. پیشانی داغم را بوسید و رفت... از توی آشپزخانه صدای زمزمه آوازش و تلق و تولوق ظرف می‌آمد. به دیوار سبز اتاق‌مان خیره شدم. پر از عکس بود. عکس‌های ما دوتا. چقدر قشنگ بودند. بوی سوپ توی خانه پیچیده بود. چشم‌هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. فکر کردم چقدر خوب است که از تمام دنیا الان اینجایم. توی این خانه سفید... کنار او... چقدر خوب که دارمش...      

                                   

|| سکانس پنجم: 11 بهمن ماه 1392. ساعت 22:55

برف می‌آمد که از خانه زدیم بیرون. آرام آرام و با احتیاط راه می‌رفتیم و سیگار دود می‌کردیم. چارچنگولی چسبیده بودم بهش. هم سردم بود، هم می‌ترسیدم سُر بخورم. با حرارت در مورد مشکلی که توی محل کارش پیش آمده بود حرف می‌زد. با دقت نگاهش می‌کردم. مثلا دارم گوش میک‌نم. اما گوش نمی‌کردم. به نیمرخ مردانه‌اش خیره شده بودم. به تک و توک موهای سفیدی که روی شقیقه‌اش در آمده بود. به خال سیاه کوچولوی کنار لاله گوشش. به ته ریش نرمش و لب‌های برجسته و کبودش. دلم زیر و رو شد برایش. دوست نداشتم اینجوری حرص بخورد. همین‌طوری که نگاهش می‌کردم یواشکی از روی کاپوت یک ماشین یک مشت برف برداشتم... هنوز داشت نق می‌زد. دستش را کشیدم «ببین منو» برگشت طرفم. برف‌ها را پاشیدم توی صورتش و الفرار... شوکه شد... دوید دنبالم... «بگیرمت تیکه بزرگت ناخون انگشت کوچیکه پاته فسقلی»... از ته دل قهقهه می‌زدم که یکهو کله پا شدم روی برفای وسط کوچه. رسید بالای سرم. هنوز نفس نفس می‌زدم و می‌خندیدم. خم شد سمتم. دست‌هایم را آوردم بالا و جلو صورتم گرفتم...« ببخشید.غلط کردم» سرم را یک وری کج کردم و زل زدم بهش. خندید. دستش را دراز کرد طرفم... «پاشو فسقلی. کارت ندارم. پاشو اونجوری نگام نکن دلم رفت»...دستش را کشیدم. افتاد رو برف‌ها کنارم. دوباره قهقهه زدم... دوسش داشتم... دوستم داشت...

 

|| سکانس ششم: شب سال تحویل 1393

کنار هم پای سفره هفت سین کوچک‌مان نشسته بودیم. دستش را محکم گرفته بودم و به تلویزیون نگاه می‌کردم. پیراهن و شلواری که برایش خریده بودم تنش بود. صورتش و موهایش را تازه اصلاح کرده بود. بوی خوب کرم موهایش و ادکلن تلخش را حس می‌کردم. کف دستم را کشیدم به چین‌های روی دامن نوی عیدیم. کادوی خودش بود. برای خودش پوشیده بودمش اولین بار. مضطرب بودم. همیشه دم سال تحویل حالم اینطوری بود. دستش را فشار دادم. چرخید طرفم. دستش را انداخت دور شانه‌ام. می‌فهمید حالم را. به تنگ ماهی اشاره کرد...«ببین.اینا منو توییم‌ها. ببین این قرمز کوچولوئه تویی فسقلی من» خندم گرفت...«من فسقلی نیستمممم»...«هستی. خانوم کوچولوی فسقلی منی». زبان درازی کردم برایش. موهای را کشید. تا آمدم اذیتش کنم، دعای سال تحویل شروع شد. جفت‌مان صاف نشستیم. ضربان قبلم رفت بالا. بیشتر توی بغلش فرو رفتم و توی دلم تند تند دعا می‌خواندم. او هم چشم‌هایش را بسته بود و لبانش تکان می‌خورد. چشم‌هایم را بستم و شروع کردم با خدا به حرف زدن «خدایا تو از حال دلم با خبری... خدایا خوشبختی کوچک ما رو از چشم بد دور نگه دار... خدایا مرد منو برام حفظ کن... خدایا همیشه دوستم داشته باشه... خدایا عاقبتمونو به خیر کن... خدایا...خدایا...» توپ سال نو در شد. به چشماش خیره شدم. دنیای آرام توی چشم‌هایش دلم را زیر و رو کرد. سرم را گذاشتم روی شانه‌اش و اشک‌هام سر خوردن پایین. صدایش توی گوشم پیچید «سال نو مبارک خانومم» دوباره توی دلم خدا را صدا کردم... «خدایا ازم نگیرش»

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
saiideh70
saiideh70
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
بله زندگی همین لحظه های کوچیک که دلت میخواد همیچ وقت تموم نشن...ممنون ار شما...منتظر میمانیم
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
سکانس6 رو بهتر پسندیدم / ممنون :)
k_nahavandi
k_nahavandi
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
بعضی جاهاش سوتی داشت...مثلا سکانس چهار ، سرماخورده بود اونوقت کولر روشن بود؟؟ یا اون تیکه که میگفت بوی سوپ تو خونه پیچید ، سوپ ی دقیقه ای که آماده نمیشه.... ....... ولی با این حال مهم نیته...عالی بود..ممنون....
r_qalam
r_qalam
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
آفرین..به این دقت....
zahra.bkht
zahra.bkht
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
خب تابستون بوده گرمشون شده!! شاید سوپ آماده داشتن تو یخچال اون موقع گذاشتن گرم شه :)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
به تاریخش هم اگر همینقدر دقت میکردین متوجه میشدین تابستونه. پس روشن بودن کولر عجیب نیست :) در ضمن پیچدن بوی غذای در حال طبخی مثل سوپ احتیاج به زمان زیادی نداری :) ممنون از دقت و توجهتون
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
بعله(: منتظر قسمت بعدی هستیم. ممنون :)
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
رویاجون خاطراتت اگه واقعی خیلی نزدیک به خاطرات منههههههههه ازخوندنش ناراحت میشمممممممم ولی دوسشون دارم منم همین دعاهاروسرسال تحویل کردم ولی ازدست دادمششششششش یک جاخوندم اگه خداچیزی ازتون گرفت یالیاقت داشتنشوندددداشتیدیالیاقت بهترازاوناهستیددددددد امیدوارم منم جزدسته دوم باشممممممممم
r_qalam
r_qalam
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
من معتقدم خداحق همه بنده هاش رو ی روزی ی جایی داده یا میده....یا متوجه نبودیم یاچشامون رو بسته بودیم...واینکه..تو این دنیا هیچ چیز ماندندی نیست جز نام نیکو
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
امیدوارم همینطور باشه که حداقل دلمون خوش باشه
خورشید
خورشید
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
مثل متن قبلی خوب بود و لبریز از عاشقانه ها
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
منتظر سومیش می مونم . :)
Vania
Vania
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
قشنگ بود و پر از عاشقانه..فقط عنوان یه حس رو به آدم القا میکنه که انگار این عشق بعد ده سکانس تموم میشه!
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
شاید همینطور باشه خب :)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
از 4 بع بعد دیگه جرات خوندنشو ندارم
یکی !
یکی !
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
:))))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
چراااااااااا؟ راستی ممنون که مثل بار قبل تمام کامنتارو جواب ندادین :)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
حسادت
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
خدا کنه تهش خوب تموم شه...هندی نشه فقد:|:)))
s_ehsan
s_ehsan
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
عاشقانه ی زیبایی بود....ممنون
sahar_m
sahar_m
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
من باید اول قبلی رو بخونم بعد بیام اینو بخونم :)
r_qalam
r_qalam
٩٣/١٠/٢٦
١
٠
سلام...سکنس پنج...سیگارکشیدن خیلی بده...تبلیغ سیگار...ازسیگارمتنفرم....متنتون رو دودی کرد...خراب شد...وخیلی خیلی...ریزعاشقانه شده....بین حقیقت و واقیعت و داستان بودنش. ی خوش باوری هست.... ولی دست به قلمتون خوبه....انصافاخوبه
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
داستان واقعیت داره. اگه وقت بذارین و بقیش رو بخونین متوجه میشین
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
خوب بود. منتظرم ببینم انتهای داستان به کجا میرسه. شیوه ی روایت و نوشتار کم نقص بود. مرسی.
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
ممنون که وقت گذاشتین برای خوندنش جناب شمشیری
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
سلام ... آقاي شمشيري لطف نظر من را هم ببينيد لطفا
zahra.bkht
zahra.bkht
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
مث همیشه فقط این متن طولانی رو خوندم! عالی بود. منتظر بقیشم.. آخرش جدا نشن فقط :|
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
ممنون زهرای عزیز :)
vesal
vesal
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
بذا برم اولیشو بخونم:)
vesal
vesal
٩٣/١٠/٢٦
٠
٠
آخخخی عزززززیززم خیلی قشنگ بود :)خدا برا هم نگهتون داره:)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/٢٧
١
٠
خدا برای همدیگه نگهتون داره/به پای هم پیر شین
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
:|
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
تمام آرزوهام به باد رفت
Cold
Cold
٩٣/١٠/٢٧
١
١
وای چقد فوق العاده :)..مام همه حسارو تجربه کردیم...ولی موقع تحویل سال سر یک سفره نبودیم تا حالا....عالی بود!
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
چطوری فرزندم؟ کم پیدایی
Cold
Cold
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
بد نیستیم ،میگذرونیم...خطامون مشکل پیدا کرده نت رو هواست! نیم ساعت وصله 24ساعت قطع =)...شما خوبی؟؟
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
سلام ... ديالگ در سكانس 4 «پیداشون می‌کنم برات. تو برو استراحت کن من میارمشون برات» قسمت «من ميارمشون برات» اضافه است /// در سكانسهاي بعدي پشت سرهم بودن كمي از زيبايي كاسته است /// قسمت با قوت اين مطلب اين بود كه با اينكه با همسر هستيد ولي به ذهن او وارد نميشويد و كنش هاي او را خيلي خوب نوشته‌ايد ///
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
ممنون که نقدش کردین آقای پدر. اما من متوجه نشدم پشت سر هم بودن یعنی چی؟؟
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
سلام ... برويد از تخم مرغها بپرسيد
فائزه
فائزه
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
:))))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
چرا خنده؟ :))
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
توروخدا آخرشو خوب تموم کن باشه؟متن روون و قشنگی بود،ی پایان قشنگ خوشگلترش میکنه ها.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥