عشق 10 سکانسی / قسمت اول

عشق 10 سکانسی / قسمت اول

نویسنده : رویا خانوم

سکانس اول : 9 دی ماه 1390. ساعت 14:37

در راه خانه بودم. خسته از یک روز کاری شلوغ، بی‌حوصله پدالای زیر پایم را فشار می‌دادم. گوشی روی پایم لرزید. اس.ام.اس بود. بازش کردم. «میای پیشم دخی؟» خندیدم و جواب دادم: «آره. هستی؟» گوشی دوباره لرزید...«نه خانومم. سر کارم دیگه...کلید داری؟» جواب ندادم... گوشی را انداختم روی صندلی بغلی و پایم را محکم‌تر روی پدال گاز فشار دادم. کلید داشتم...

ماشینم را ته کوچه بن بست زیر درخت اقاقیا پارک کردم. چقدر این کوچه خلوت و باغ تهش را دوست داشتم. یک نگاه به پنجره‌های بدون پرده خانه انداختم و پیاده شدم. توافق کرده بودیم پنجره‌‌ها را پرده نزنیم تا از منظره باغ کامل فیض ببریم. کلید انداختم و رفتم توی خانه. همان دم در شوکه شدم. انگار در خانه بمب ترکیده بود. پوست تخمه و ته سیگار همه جا پخش بود. بالشتک‌های رنگی که با هم برای مبل‌های سفید و چاق راحتی‌مان خریده بودیم، کف خانه ولو بودند. سینک ظرفشویی پر از لیوان و بشقاب‌های کثیف بود. یک افتضاح کامل. رفتم در اتاق خواب. سعی کردم اصلا به اوضاع آشفته آنجا نگاه نکنم. مانتو و مقنعه را از تنم کندم و پرت کردن روی تخت. فلش را به کامپیوتر وصل کردم و شروع کردم. صدای خواننده مورد علاقه‌ام توی خانه پیچید؛ من و گنجشکای خونه، دیدنت عادتمونه...

 

سکانس دوم: 9 دی ماه 1390. ساعت 20:14

موهای خیسم را شونه می‌کردم و با آرامش به خانه که مثل دسته گل تمیز و مرتب شده بود فکر می‌کردم. اما هنوز از دستش عصبانی بودم. شانه را روی دراور گذاشتم و به ادکلن‌هایش که حالا مرتب و منظم کنار هم ایستاده بودند نگاه کردم. یکی‌ا‌ش را برداشت و یکم زیر گردنم زدم. از دستش عصبانی بودم اما بوی تلخ عطرش را باز هم به عطرهای زنانه‌ام ترجیح می‌دام. رفتم سر کمد لباس‌های‌مان. از دستش عصبانی بودم اما همان پیراهن بنفشی که دوست داشت را پوشیدم. بنفش رنگ مورد علاقه‌اش بود. یک رژ صورتی زدم و گذاشتم موهایم باز بماند. با رضایت به تصویر دختر جوان توی آینه نگاه می‌کردم که صدای زنگ توی خانه پیچید. یک تک زنگ. مثل همیشه. سی ثانیه بعد صدای چرخیدن کلید توی قفل در را شنیدم. قیافه آدم‌های عصبانی را به خودم گرفتم. یک دسته گل نرگس قبل خودش آمد توی خانه و بعدش صدای مردانه و چشم‌های خسته و پر از خجالتش پیدا شدند. خودش می‌دانست آماده‌ام که بکشمش. زل زدم بهش. دلم برایش غش می‌رفت. عشق شلخته من... «سلام خانومم.خسته نباشی» بوی ادکلن و سیگارش با بوی گل نرگس و کشک و بادجانی که روی گاز بود، قاطی شده بود و می‌زد توی دماغم. یادم رفت برای چه عصبانی بودم. رفتم جلو و گل‌ها را از دستش گرفتم. «سلام به روی ماهت. توام خسته نباشی» توی بغلش گم شدم. گل نرگس دوست داشتم. کشک و بادمجان دوست داشت. به جهنم که خانه را مثل میدان جنگ کرده بود. دوستش داشتم. دوستم داشت...

 

سکانس سوم: 5 مرداد 1391 ساعت 23:13

چهار زانو نشسته بود روی مبل جلوی تلویزیون. آنقدر توی سریال مورد علاقه‌اش غرق شده بود که اگر کنار گوشش آدم می‌کشتند نمی‌فهمید. به سیگار توی دستش نگاه کردم. نزدیک بود خاکسترش بریزد روی مبل‌های چاق سفید عزیزم. زیر سیگاری را گذاشتم جلوی دستش. دو تا لیوان نسکافه هم درست کردم و گذاشتم روی میز جلوی پایش. کتابم را برداشتم و کنارش نشستم. سرم را گذاشتم روی شانه‌اش. برگشت نگاهم کرد و خندید. روی سرم را بوسید و دوباره توی تلویزیون فرو رفت. به پنجره بدون پرده حال کوچک‌مان نگاه کردم. درخت‌های باغ همسایه دیده می‌شدند. نسیم خنکی می‌آمد. حالم خوب بود. سرم را بیشتر به شانه‌اش فشار دادم. دوستش داشتم. دوسم داشت. من و او توی این خانه کوچک چقدر خوشبخت بودیم، چشم‌هایم را بستم...

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
تو رو خدا اخرش بد نباشه..من غصم میگیره:(((((((((...مرسی:دی..عرض دیه ای هم ندارم:)فقط قهوه بهتر بودا:دی و اما یک سوال:ایا این داستان واقعی ست؟؟؟؟؟:/...ممنون:))))^_^
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
چون تو ده قسمته/و هر اپزویدش جدا گانه هست/پس گمون نمیکنم آخری داشته باشه(هر قسمت جدا از همه)
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
اهان..:))))))))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/١٦
٠
١
سلام. آره واقعیه
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
چند قسمته؟
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/١٦
٠
١
مدیر سایت سه قسمت کردن داستانو
خورشید
خورشید
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
منتظر بقیه اش هستم :)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
نیازی به مال دیگران ندارین/میتنونین مال خودتونو بنویسین /ما هم بخونیم
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
چون فکر میکنم فقط برای مجردا جالبه باشه.
خورشید
خورشید
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
شما الان با منید؟ خوبید ؟
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
این داستان رو یه متاهل نوشته و شما هم متاهل هستین /پس نیازی بهش نداریمن
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
اره با شمام/خوبم/دوباره بخونید متوجه میشید.
خورشید
خورشید
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
من یک نویسنده ام و از نوشته های خوب لذت می برم . کمی طرز فکرتون رو عوض کنید این طرز فکر اصلا شایسته انسان های فرهیخته نیست . البته اگر . . .
فائزه
فائزه
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
آخی^_^ براساس واقعیت بود؟؟:))) سیگار:|| ممنون رویا جان خیلی قشنگ بود:))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/١٦
٠
١
آره عزیزم. بله سیگار :)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
در مورد خودتون بود؟
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
واقعیه؟داستان خودتونه؟
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/١٦
٠
١
بله
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
سلام ... عالي بود حال كردم از محدود كارهاي سايت بود كه حسابي خوشم آمد / باز هم با اجازه خودم كپي شد يك جايي
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/١٦
٠
١
قابل نداشت آقای پدر :) لطفا در قسمت های بعدی هم همراه داستان باشین
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٠/١٨
٠
٠
سلام ... حتما
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
اول اینکه داستان واقعی ؟دوم براساس زندگی شخص خاصی؟ سوم خواهش غمناک نباشهههههههههههه ؟چهارممممممممم ببخشیدولی حسشودوست ندارم چون یادخاطراتی میندازممممم که حاضرنیستم یاداور ی بشنننننننن ولی احسنت برشماوقلمتانننننن
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
یعنی عشق نیمه کاره داشتین؟
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
چه خاطراتی؟!شما هم بعله!
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/١٦
٠
١
داستان واقعیه دلنیا جان. بله اول شخص داستان برای من خیلی خاصه. اگه غمگین دوست نداری بقیشو نخون پس :) تلخیه داستان هم بستگی به نظر خودتون داره عزیزم :)
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
جناب اتشروان چرافک میکنیدتمامی عشقاناپاکنننننننننننن که البته اسم اینهاعشق نیستتتتتتتتتت کابوس عشقههههههههه ولی بایدبگم منظورمن زندگی گذشته من بوددددددعشق همسربه همسرررررررر امیدوارم درک کرده باشید
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/١٥
٢
٠
به نظرم جالب نبود/خیلی خصوصیه این جور چیزا و مطرح کردنشون خوب نیست همه ما داریم از این سکانسها توی زندگیهای شخصیمون.شرط میبندم بیشتر کاربرا یه داستان دارن براش/خود من بخوام بنویسم 1000 قسمت میشه!(ولی گفتن نداره به نظرم توی جمع)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
راستش جالب که بود ولی نگفتنش بهتره به نظرم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
خدا قوت. انتخاب راوی اول شخص همیشه جسورانه است، دست مریزاد./ جسارت منو ببخشید ولی از همین قسمت اول میتونم به وضوح ببینم که خودتون رو (یعنی اول شخصِ داستان رو) بیگناه جلوه میدید. نه که این بیگناه جلوه دادن، بد باشه. عرضم اینه چون سکانس بندی کردید (یا اپیزودیک یه جورایی)، کاش اجازه میدادید در پایان خواننده قضاوت کنه. البته چون راویِ اول شخص انتخاب کردید طبیعیه که اختیارش رو داشته باشید. اما احساسم اینه قهرمان داستان هم آدم بی اشتباهی نبوده و در قسمت های بعد هم اشتباهی ازش سر نخواهد زد و به کل خودش رو مبرا میدونه و به اصطلاحِ عامیانه اش؛ عقل کل. این ممکنه در ابتدا واکنش مثبت و تحسین بهمراه داشته باشه؛ اما مثلا بعد از گذشت چند ماه(از زندگیِ قهرمان رو عرض میکنم) یقینا هم قهرمان و هم اطرافیان در قضاوتشون تجدید نظر خواهند کرد./ این نقد تخصصی نبود، فقط نظر شخصی من بود نسبت به انتخابِ این دیدگاه (اول شخص) برای این نوع داستانهایی که شبیهِ زندگی عادی همه ما هستند./ موفق باشید.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
ببخشید اشتباها کامنت من اینجا اومده، خودم مقصر بودم. خطابم به رویا خانوم نویسنده توانای این داستان هستش. جناب آتشروان عذرخواهم.
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/١٦
٠
٣
ممنون ازتون جنای شمشیری. خودتون هم میدونین نظرات شما همیشه برام مهم و قابل احترام و تامل برنگیزه. اما لطفا تا پایان داستان صبور باشین. این ماجرا کاملا واقعیه و اول شخص داستان در جریان اتفاقات تقریبا میشه گفت حل شده. امیدوارم تا پایان داستان همراهم باشین. ممنون از شما کامران میرزا :)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
راستش کمی حسودیم شد!!!
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
البته نظرم ربطی به حسادت نداشت و همچنان پایه نظرم هستم
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
اين مطلباي بخش بخش رو دوست دارم/ خسته نباشيد
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/١٦
٠
١
ممنون :)
saiideh70
saiideh70
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
منتظر میمونیم تا ببینیم چی میشه!
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
امیدوارم آخرش به طلاق منجر نشه!اگه آخری داشته باشه
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/١٦
٠
١
متشکر از صبر شما :)
sahar_m
sahar_m
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
قشنگ بود ، ممنون . ببینیم ادامه اش چی میشه
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/١٦
٠
١
ممنون از شما. این داستان ادامه دارد...
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٣/١٠/١٥
٠
١
نميدونم چرا ولی احساس میکنم اون آقا پدرتونه.
faride
faride
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
اوهوم! :دی
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
خدا کنه که همینطور باشه!
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/١٦
٠
١
نه پدرش نیست
faride
faride
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
خیلی زیبا نوشتین:)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/١٦
٠
١
ممنون فریده عزیز :)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/١٦
٠
١
دوستای خوبم از نظر همتون ممنونم. از آقای آتشروان هم ممنونم که به جای من به همه کامنتا جواب دادن :| نظر همتون برای من محترمه.ازتون خواهش میکنم تا آخر داستان همراه من و داستانم باشیم.بازم ممنونم ازتون :)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
یکی منو از سردرگمی در بیاره
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
متن در مورد کیه؟
zahra.bkht
zahra.bkht
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
من اصولا متنای طولانی رو نمیخونم!! ولی اینو خوندم چون با بقیه فرق داره... منتظرم...!:)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/١٦
٠
١
امیدوارم تا آخرش نظرت همین باشه عزیزم
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
متن رو خوندم . :) سکانس دومش رو خیلی دوست داشتم. از دستش عصبانی بودم اما همان رنگی را پوشیدم که او دوست داشت ...
k_nahavandi
k_nahavandi
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
دوستش داشتم ،دوستم داشت.....
k_nahavandi
k_nahavandi
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
ایشالله تا آخر هویجوری روابطشون باشه....
s_ehsan
s_ehsan
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
مرسی از نوشتتون.....
j-hoseinpoor
j-hoseinpoor
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
احساس میکنم این داستان را بر اساس صحبتهای دوست یا یکی از اقوام نوشته اید وخودتان در جریان تک تک امور قرار نداشته اید خود خوری شخصیت زن داستان وسریع ارام شدنش نشان اززبل بودن شخصیت مرد دارد..نکته :داستان طولانی صرفا داستان بهتری نیست داستان شما از دید اول شخص خوب است اما بیشتر به لوازم اطراف پرداخته شده تا پرداختن به شخصیتها .این کار باعث خسته شدن مخاطب میشود/واما نقطه قوت داستان که خیلی به دلم نشت گرهی است که شما در داستان زده اید وهمه مخاطبان منتظر ادامه داستان هستند .امیدوارم از دستم دلگیر نشده باشید این فقط نظر شخصی بود شما قلم قویی دارید .مستدام باشید.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
اوووووم باس تا تهش خوند.....
mirza
mirza
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
سلام، خبری از ادامه ی ماجرا نیست؟
Cold
Cold
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
:)) سریع بنویس طاقت ندارم...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣