مبادا خودم نباشی؟!
برسد به دست سی سالگی‌ام

مبادا خودم نباشی؟!

نویسنده : Soraya_Sh

سلام، نمی‌پرسم خوبی یا نه؟! که اگر هنوز هم عادت این سال‌های من را داشته باشی بی شک از این سوال کفرت در می‌آید. زمانی که این نامه را می‌خوانی من نیستم و این غم انگیز است. زمین و زمان را هم که به هم بدوزی نمی‌توانی من را برگردانی مگر خواب‌ها به کمکت بیایند یا نوشته‌ها و رویاها و خاطرات.

من این روزها که فقط یک ماه و نوزده روز دیگر مانده تا بیست و سه ساله شوم کم حوصله شده‌ام. نصفه شب‌ها نوشتنم می‌آید، واژه‌ها حمله می‌کنند به سمت گلویم که خفه‌ام کنند و تا زمانی که قلم و کاغذ را با همدیگر آشتی نداده‌ام رهایم نمی‌کنند. این روزها به زور لبخند می‌زنم و همین شادم می‌کند؛ وقتی غمگینم؛ وقتی عصبی هستم؛ وقتی دلم گرفته باشد فرشته که باشد می‌شود سنگ صبورم. ناراحتش می‌کنم ولی حس حضورش دل گرمم می‌کند.

راستی بالاخره به آرزویت رسیدی؟ زندگی در یک سوئیت مجردی؟ داشتن یک شغل مناسب؟ دوربین عکاسی؟ موفق شدی به سراسر ایران سفر کنی؟ وای به حالت اگر آن زمان هنوز هم در کلافگی این روزها مانده باشی؟ تکیه کلامت چه؟ همین تکیه کلام‌های من است؟ یا دایره لغاتت را گسترده‌تر کرده‌ای؟ هنوز هم «اوهوم» و «پخ» را زیاد به کار می‌بری؟ هنوز هم برای اس.ام.اس دادن به جای «نه» می‌نویسی «ن»؟ هنوز هم شیرینی و شکلات زیاد می‌خوری؟ راستی نگار چه شد؟ از او خبر داری؟ فاطمه؟ شکورا؟ دیشب خواب مولود را دیدم؛ خواب صدیقه را؛ مبادا ازدواج کرده باشی؛ آن گوی بنفش که هدیه نگار بود را هنوز داری؟ هنوز هم دوست داری شب‌ها با صدای آهنگش بخوابی؟ دفتر یادگاری‌هایت به کجا رسید؟ چند نفر برایت نوشته‌اند؟ هنوز هم همه را به یاد داری؟ هنوز هم وقتی رنگ بنفش یا یاسی می‌بینی از ذوق جیغ می‌کشی؟ راستی؛ وقتی کلافه‌ای و عصبی هنوز هم پشت سر هم و یک نفس حرف می‌زنی؟ مثل آنشرلی تند تند و پشت سر هم؟ یا نه؛ آرام شده‌ای و خانمانه رفتار می‌کنی؟

نکند عشق فوتبالت پریده باشد و دختربچه‌ها را دوست نداشته باشی؛ نکند از کنار یک بچه برّه سفید بی‌خیال بگذری و یادت نیاید که چقدر دوست‌شان داشتم؟ آه، غمگینم می‌کند فکر این‌که نمی‌توانم همه دوست داشتنی‌هایم را برایت بفرستم. می‌ترسم ماشین زمان همه را ببلعد؛ وقتی این نامه را می‌خوانی نکند تنها نباشی؟ یا بخندی به نوشته‌هایم؟ هر چند من دیگر نیستم ولی دوست دارم جواب نامه‌ام را بدهی. قربان شما یک عدد بانوچه .

برسد به دست سی سالگی‌ام.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/٠٢
١
٠
هوممم چه جالب منم یه همچین چیزی برای خودم تو کاغذ نوشتم و گذاشتمش که سال ها بعد بخونمش :)
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
این کار رو دوست دارم :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠٢
١
٠
ایده متفاوت و جذابی بود. تعلیقِ پرکششی گذاشته بودید که تا سطر آخر جواب میداد. یکی دو موردِ مختصرِ اضافه گویی و تکرار بیدلیل داشتید و یک علامت سوال نابجا.(جمله ای که با "وای به حالت" شروع میشه طبعا نمی تونه به علامت سوال ختم بشه). پرداختی که کرده بودید و این "ایده یک خطی ساده" رو تبدیل کرده بودید به یک رویابافیِ دخترانه ی جذاب، نقطه قوت این یادداشت بود. میانه کار کمی فرمان توی دستتون لغزید اما سُر نخوردید به سمتِ "بیراهه گویی". این فرم نوشته ها بشدت پتانسیلِ "منحرف شدن از مسیر اصلی" رو دارن که شما به سلامت ازش عبور کردید... بیشتر بنویسید خانم ثریا، "جنس قلم شما" از اون مدل جنس هاست که هر چی بیشتر بنویسید بیشتر جوانه میزنه و رشد میکنه. بیشتر نوشتن و تمرین توصیه من به همه دوستان هستش اما اینجا منظورم دقیقا اینه که شما هر چه بیشتر سعی کنین بنویسید، "ابداعات و خلق های" پخته تری رو خواهید داشت. توی همین مطلب شروع و پایان رو با هم مقایسه کنید، سیرِ صعودیِ محسوسی داشتید. گاهی وقتها برخی قلمها حتی طیِ یک یادداشت "رشد" شون به چشم میاد. بی صبرانه منتظر یادداشت های آینده شما هستم... :-)
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
آره این علامت سوال رو قبول دارم شاید به رسم عادت ِ جمله های قبل و بعدش بوده چون این نامه متعلق به زمانی بوده که من خیلی روی علائم توجه ِ حرفه ای نشون نمیدادم، خوشحالم که نقطه ی قوت داشته یادداشتم :)، کاش دقیقاً اشاره می کردید که میانه ی راه که فرمان لغزیده کجای نوشته بوده و کدام جمله باعث شده که از مسیر اصلی منحرف نشم، اگر که اشاره می کردید قطعاً سعی خودم رو میکردم که در یادداشت های بعدی حواسم به این لغزش باشه. شما به قلم و نوشته های من لطف دارید، راستش نوشتن یکی از دوست داشتنی های من و خوب نوشتن یکی از رویاها و اهداف ِ منه ولی متأسفانه به دلیل ِ شرایط و کم کاری های قدیم و نبود ِ بعضی از موارد نتونستم آموزش ِ خوبی ببینم، یعنی کلاً نتونستم آموزش ببینم، چرا که همیشه دنبالِ استاد ِ اختصاصی بودم که بهم اصول ِ اولیه ی یک نوشته رو آموزش بده و من هر نوشته رو براش بفرستم و نقد ِ شدید بشه. خوشحالم که این نظر ِ مثبت رو نسبت به نوشته های من دارید و نقد می کنید، راستش این نوشته متعلق به اواخر ِ بیست و دو سالگی ِ منه و حالا در اوائل ِ بیست و چهار سالگی بسر میبرم، ترسم اینه که برخلاف نظرِ شما این روند نزولی بوده باشه، باز هم متشکرم از نقد شما و امیدوارم یادداشت های بعدی ِ من باز هم نظر ِ مثبت ِ شما رو جلب کنن.
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠٢/٠٣
١
٠
بسیار جالب بود اینکه آدم به 30 سالگی اش نامه بنویسد و چه خوب که اگر این نامه ها را نگه دارد و آن زمان بخواندشان. قلمتان پایدار :)
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
ان شاءالله اون زمان می خونمش:)، مرسی از نظر ِ لطفت دوست ِ عزیز :)
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٢/٠٣
١
٠
من وقتی فکر می کنم به اینکه مثلا برای چهل سالگی ام نامه بنویسم، همش با خودم میگم «اصلا مطمئنی تا اون موقع زنده هستی؟»
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
خب، قطعاً هیچکسی نمیدونه که تا کی زنده ست، ولی ما می نویسیم که اگر زنده بودیم اون موقع بخونیم... شاید بهتر بود اولش رو اینطوری شروع کنم: "سلام من ِ سی ساله، هنوز زنده ای؟"
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٢/٠٣
١
٠
در ضمن یادداشتتون بسیار خوب بود. هم کشش داشت و هم متن اش روون بود البته پاراگراف دومش به بقیه متن نمی اومد؛ چون نوعی دلنوشته نخ نما شده درش استفاده کرده بودید.
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
مرسی از نظر لطف شما، آره پاراگراف ِ دومش به قول ِ شما یه دلنوشته بود که خواسته من ِ سی ساله رو از اون حال و هوایی که من ِ بیست و سه ساله موقع ِ نوشتن ِ نامه داشته باخبر کنه.
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
چه ایده جالبی ثریا. اما چه بخوایم چه نخوایم سی سالگی ما با الانمون فرق داره.
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
خب اگر فرق نداشت که دیگه نیازی نبود نامه نوشته بشه، چیزی نبود برای جالب بودن :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤