برسد به دست عموی بچگی‌ام

برسد به دست عموی بچگی‌ام

نویسنده : Soraya_Sh

می‌خواهم مثل گذشته‌ها با تو حرف بزنم؛ مثل همان بچگی‌ها که بهت می‌گفتم «عمو». بچه بودم چه می‌دانستم خوب است یا بد؛ هر چند هر کسی می‌شنید چنان چپ چپ نگاهم می‌کرد که پشیمان می‌شدم. ولی یادت است از آن به بعد همیشه یواشکی صدایت می‌کردم؟ یواشکی می‌گفتم «عمو»؟ یادت است بعدش یاد گرفتم، برایت نامه می‌نوشتم. من می‌گفتم عمو و حس می‌کردم داری بهم لبخند می‌زنی و حتی گاهی دستت را روی سرم می‌کشیدی و نوازشم می‌کردی؟

این‌ها حس نبود که واقعیت بود، مگر نه عمو؟ بزرگ که شدم دیگر بهت نگفتم عمو ولی حس می‌کردم تو هم صبورانه به حرف‌هایم گوش می‌دهی و سرت را آرام آرام تکان می‌دهی و آخرش دست‌هایم را می‌گیری و آرامم می‌کنی و بهم اطمینان می‌دهی که همه چیز خوب می‌شود؛ یادت است آن سالی که به خاطر یک آرزو چقدر آمدم خانه‌ات؟ یادت است هر شب می‌آمدم و با دل آرام برمی‌گشتم خانه و چقدر خوب بودم و خوشحال؟ هنوز هم که هنوز است بعد از این همه سال با این‌که آن آرزو خیلی ازش گذشته ولی هنوز هم همه می‌گویند به خاطر دعاهای من بوده که تو آرزو را مستجاب کردی؛ چون بچه بودم و دلم پاک؛ حالا چه؟

تو مطمئناً باز هم می‌توانی عموی من باشی ولی من دلم آن‌قدرها پاک نیست؛ مگر نه؟ حالا هر وقت با تو حرف می‌زنم، حس می‌کنم خیلی خشک و جدی نشستی و با یک اخم کوچولو روی صورتت به حرف‌هایم گوش می‌دهی و آخرش هم بدون لبخند و دست نوازشگری بهم می‌گویی که تقصیر خودم بوده. شاید چون دیگر بچه نیستم لوسم نمی‌کنی؛ آری؟ یادت است آن روز چقدر خوشحال شدم که خانم میم و آقای الف از اسمم تعریف کردند؟ یادت است چقدر می‌گفتند خوش به حالت که توی آسمان‌هایی و نزدیک خدا؟ چقدر آن زمان دلم می‌خواست بگویم آن عموی بچگی‌ام بوده ولی ترسیدم باز هم چپ چپ نگاهم کنند و تو بخندی؛ دلم برایت تنگ شده خدا؛ خیلی خیلی دلم برایت تنگ شده؛ خیلی وقت است نامه‌هایی که می‌نویسم، آخرش نوشته شده «برسد به دست آقای خدا»

این‌ها نشان می‌دهد من با تو غریبه شدم؟ ولم کردی به حال خودم که عاقل شوم؟ که تنبیه شوم؟ خب شدم دیگر؛ از همین امروز قول دادم عاقل باشم؛ نمی‌گویم باز هم عموی من باش؛ چون هنوزم نمی‌دانم صدا زدن تو با این کلمه درست است یا نه؛ ولی خب خدای من که هستی؛ تو همان خدایی هستی که همیشه وقتی گرفتار بودم به دادم رسیدی فقط یک بار گفتم «خدا کمکم کن» تو آمدی و کمکم کردی؛ پس هنوز هم کنارم باش؛ و از امشب منتظرم باش که باز هم بیایم خانه‌ات؛ دلم برایت تنگ شده آقای خدا ... 

برسد به دست آقای خدا ...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
naser_j
naser_j
٩٤/٠١/٠٣
٢
٠
,خیلی زیبا یه موضوع عالی با پرداختی بهتر از اون کاش با خدا مثل بچگی ها بودیم هرچند خدا با ما این گونه است و پا کج گذاشتن های مان را میگذارد به حساب بچگی مان ولی کاش ما هم مثل بچگی بودیم
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١١
٠
٠
خدا خداست و ما بنده ایم ...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٣
٠
٠
وااااییی! چه اشتباه بدی در تیتر رخ داده!!! ادمین محترمممم کمککک!
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٣
٠
٠
بله بله چرا تیتر اینطوری شده ؟!!!
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
اقا ما از صبح فکر می کنیم این عمو چگی کیه!!! اصلاً یه وعضی!!!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
آخیش! دوستان آرامشتونو حفظ کنید. خطر رفع شد. تیتر درست شده! :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
آخیش یه نفس راحت :)))
s_sali
s_sali
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
من ذهنم رفت سمت چگوارا :)
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١١
٠
٠
از ایمیلی که بهم اومده بود خیلی جا خوردم خوشحالم که درست شد :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٣
٠
٠
مادرم همیشه میگفت به خدا بگو "تو" نه "شما " چون خدا خیلی بهت نزدیکه چقدر نوشتتون یادها و خاطره ها رو تو دلم زنده کرد هعی :(( خیلی خوب نوشته بودید و البته که خدا همیشه منتظرمونه و هیچ وقت تنهامون نمیذاره :) یا رب نظر تو برنگردد :)
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١١
٠
٠
اشتباه بزرگ آدمها همینه که فکر میکنن بین خودشون و خدا فاصله زیاده همین باعث میشه نسبت به خدا ناامید بشن و حتی خیلی وقتا فراموشش کنن در صورتی که خود خدا می فرمایند که از رگ گردن به ما نزدیک تر هستند :)
aban_y
aban_y
٩٤/٠١/٠٣
٠
٠
عنوان نوشته رو درست کنید لطفا! خیلی صمیمانه بود نوشته تون! دلی بود! تصور خیلی از بچه ها تو دوران بچگیشون ملموس کردن و تصور شمایل برای خدا هست چه خوب که با خدا دوست هستین ایشالا همیشه دوست باشین
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١١
٠
٠
اشتباهی رخ داده بود توسط دوستان که خیلی زود حل شد خدا رو شکر . متشکر از نگاه زیبای شما .
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٣
٠
٠
به دلم نشست... :-))
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١١
٠
٠
خوشحالم :)
arwen
arwen
٩٤/٠١/٠٣
٠
٠
زیبا بود و بر دل نشست
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١١
٠
٠
متشکرم .
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
حالا چرا آقای خدا؟؟
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١١
٠
٠
خوب هر کسی خدا رو یه جور می بینه و حس میکنه ؛ با رنگ های مختلف حتی ... منم اینطوری ام :)
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
خیلی خوب نشته بودید :)) راستی واقعا عمو صدا میکردید؟؟
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١١
٠
٠
مرسی ، بله :)
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
هوم اینم باید بگم. یادتون باشه خدا خیلی مهربونه هااا هیچوقت به بنده هاش اخم نمیکنه حتی اگه گناه های بزرگی انجلام بدن همیشه بنده هاشو میبخشه. :) اینو به شخصه در زندگیم شاهد بودم
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١١
٠
٠
مهربان ترین ِ مهربانان :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
اول فکر کردم راجع به شهیداس اخه تا حالا نشنیده بودم کسی خدا رو عمو صدا کنه :) ..چه لفظ قشنگی ولی..عمو..چرا به فکر خودم نرسید؟:) ..دلنوشته ی زلالی بود..منم چندبار نه تو بچگی بلکه همین چندوقت پیشا حس کردم بغلم کردو دستمو گرفت چون بیش از حد درمونده بودم کمکم کرد فکر کنم..و اتفاقا دل منم پاک نیست..ولی بازم کمکم کرد..پس بازم عمو صداش کن و مطمئن باش دست به سرت میکشه دوباره..شاید اصلا چون به جای عمو میگی اقای خدا حس غریبگی بت دست داده...هوووم؟ :)
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١١
٠
٠
دست به سرم کشید و گرفت در آغوشم زمزمه ی امید و شادی کرد در گوشم
s_sali
s_sali
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
خیلی صمیمی و دلنشین بود. . .
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١١
٠
٠
متشکرم از شما .
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٠
٠
١
:( :"(
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١١
٠
٠
چرا؟
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١١
٠
١
شاید چون برای من هم خدا همین قدر دور شده متاسفانه :( راستی چرا بهم منفی دادی؟ منظور بدی نداشتم. تحت تاثیر متن قرار گرفتم فقط! مرسی به هر حال :)
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١١
٠
٠
ولی من منفی ندادم ... 0-O
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠