بی تو خانه بارانی ست
برای مادرم

بی تو خانه بارانی ست

نویسنده : Soraya_Sh

سلام مامان ...

حال ِشما که قطعاً خوب است؛ از حال ِما اگر بپرسید؛ باید بگویم که زندگی جریان دارد. بی شما، با بغض، پر از دلتنگی. پدر ما را به جلو رفتن تشویق می‌کند و به نظرش من نقاش ِخوبی شده‌ام. خودم هم از طرح‌های آخرم راضی هستم. استادم نیز همینطور ...

تا یادم نرفته بگویم که قرار بود کلاس رنگ و روغن هم بروم. حتی قرار بود کلاس عکاسی هم ثبت نام کنم  و خبرنگاری حتی. یادتان هست چقدر به این‌ها علاقه داشتم؟! هنوز هم علاقه دارم بیشتر از قبل.

مادرم؛ هنوز هم نگاه کردن به عکس‌های شما که پر از لبخند ِزیبایتان است برای من سخت است و به ثانیه نکشیده چشمانم پر از اشک می‌شوند. ولی خوب بلدم خویشتن داری را؛ خوب بلدم لبخند زدن را در حالی که قلبم می‌سوزد. حتی آن وقتی که سریال ستایش پخش شد؛ همان سکانسی که دختر ستایش با گریه از اتاق خارج شد و پرستارها را صدا زد که مادرش نفس نمی‌کشد. آه مادر انگار آن سکانس را از روی صحنه آن شب ِما برداشته بودند. همان شبی که در بیمارستان بودید که لبخندتان ماند روی لب‌هایتان و دیگر نفس نکشیدید. التماس‌ها و ضجه‌های ما. آن روز تلویزیون روشن ماند و هر کدام از ما بغض‌مان را شکستیم .

این روزها به کلمه «مادر» حساسیت دارم. هر که مادرش را صدا می‌زند پر از بغض می‌شوم. جای‌تان بدجور خالیست مادر جان. جای‌تان خالیست مادر جان. جایتان خالیست ...

پدرم تنهاست و شما بیشتر از هر کسی می‌دانید. چرا که هر ثانیه با هم بودید. بیرون رفتن‌تان، خندیدنتان، پیاده روی‌های عصرانه و مسجد رفتن‌های شبانه‌تان. مادر این روزها پدرم تنهاست و هر چقدر هم ما دور و برش باشیم، هیچکدام «شما» نمی‌شویم.

جای شما که خوب است ولی دعا کنید ما هم عاقبت به خیر شویم. پدر می‌گوید شما می‌توانید شفاعت ما را بکنید. می‌گوید شما پاداش ِتمام ِمهربانی‌ها و فداکاری‌هایتان را گرفته‌اید. می‌گوید جایتان خوب است و ما همه مطمئنیم که پدر درست می‌گوید .

مادر جان من حضور ِشما را در تک تک ِلحظاتم حس می‌کنم. لبخندتان را از کارهای خوبم حس می‌کنم و چقدر دوست دارم وقتی را که کار خوبی انجام می‌دهم، زیرا که لبخند ِشما پر می‌شود در ذهنم؛ در قلبم ...

ولی باز هم دلم برای‌تان تنگ است. دلم برای تمام ِلحظاتی که کنار همدیگر بودیم تنگ است. لحظاتی که همه پر از مهربانی و فداکاری ِ شما بود. لحظاتی که شما برای‌مان زیبا ساختید.

نامه طولانی شد مادر؛ ببخش که کمی لوس شده‌ام. راستش بیرون از این‌جا خیلی ادای آدم بزرگ‌ها را در می‌آورم. ادای آدم‌هایی که شاد هستند و قوی. ولی واژه‌ها را نمی‌شود گول زد. گرچه لبخند به لبم دارم ولی چشمانم پر است از اشک، از بغض، از دلتنگی ...

سلام مرا به خدا برسان. از طرف من ازش تشکر کن. بگو که قدر ِ نعمت‌هایش را می‌دانم، بگو که لبخندش را حس می‌کنم. بگو که خوشحالم که باز هم کنار من است .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ye_pesar
ye_pesar
٩٣/١١/٠٥
١
٠
گاهی اوقات نمیشه نوشت و احساس واقعی رو بیان کرد ، فقط می تونم بگم هر کسی به راحتی با این پست ارتباط برقرار می کنه چون اینگار حداقل یه بار تو زندگیش نبود مادرش و نیاز همیشگی بهش رو احساس کرده که البته کلمات هم به زیبایی کنار هم جمع شده بودند که جا داره بابتش تشکر کنم / اینم بگم که مادر انسانی فرا زمینیه و لطف محبتش قوانین فیزیک رو زیر پا می ذاره و مطمئنا همه از وجودش بهره مندیم
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١١/١٤
١
٠
خوشحالم که تونستین با مطلبم ارتباط برقرار کنین ولی امیدوارم که هیچکسی این غم رو تجربه نکنه .
دلنیا
دلنیا
٩٣/١١/٠٥
٠
١
ثریابانو این داستان واقعییییییییی بوددددددددددددددددددد
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١١/١٤
٠
٠
بله ، واقعیت ِ زندگی ِ من :(
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/٠٥
١
٠
در کنارت روزگارم خوب بود / فصل فصل زندگی مطلوب بود/ در نگاهت خستگی معنا نداشت /وسعت پاک تو را دریا نداشت /آه ای جاری تر از خورشید خوب /کاشکی هزگز نمی کردی غروب! هیــــــــــــــــع رزوگار.... خدا تن همه پدر مادرا رو سالم نگه داره.... و خدا همه ی رفتگان رو بیامرزه و روح ایشون رو قرین رحمت وشادی کنه...
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١١/١٤
٠
٠
مرسی از لطفت گلم :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
به دلم نشست ... از لحاظ نگارشی هم شروع و پایانی بی نظیر داشتید(بخصوص شروعی استثنایی). دلنوشته ها همیشه به دل می نشینن... خدا همیشه حافظ شما باشه خواهرم.
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١١/١٤
٠
٠
مرسی از شما و نگاه ِ زیباتون به نوشته هام :)
Shadi_kh
Shadi_kh
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
خدا رحمتشون کنه... انسان بیش از زندگیست،آنجا که هستی پایان می یابد او ادامه می یابد...
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١١/١٤
٠
٠
مرسی از شما :)
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
مرسي:(
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١١/١٤
٠
٠
چرا غمگینی ؟:(
علیرضا
علیرضا
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
خیلی زیبا و دل نشنی نوشته بودید، ان شاءالله خدا همه مادرها و پدرها رو در پناه خودش حفظ کنه و رفتگان رو رحمت کنه
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١١/١٤
٠
٠
خدا همه رفتگان رو بیامرزه
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٠٧
٠
٠
خیلی خوب بود / خدا مادرتون رو بیامورزه:))
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١١/١٤
٠
٠
مرسی از همدردی ِ شما .
راد
راد
٩٣/١١/١٥
١
٠
سلام این مطلب رو قبلا در وبلاگ خوبتون خونده بودم اما هر بار برام تازگی داره. مادر حقیقتی ست اثبات شده. خدایش رحمت کند.
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
تبلیغات
تبلیغات