در شهریور ماه ِ 85 جا مانده بودم ...

در شهریور ماه ِ 85 جا مانده بودم ...

نویسنده : Soraya_Sh

دختر نوجوانی بودم که به پدرم گفته بودم «احساس می‌کنم بزرگ که شدم قیام خواهم کرد» خنده خواهرانم را هنوز هم یادم هست و لبخند ِآرام ِپدر را که گفته بود «آفرین!»

بعدها شاید خودم هم به این فکرم خندیده بودم که قیام برای چه؟! خودم هم آن روز متوجه ِ منظورم نشده بودم ولی پدرم خوب می‌دانست منظور ِدختر ِرویاپرداز ِنوجوانش از قیام؛ انجام ِ یک کار ِبزرگ است! در حالی که من بلد نبودم منظورم را بیان کنم؛ پدر متوجه اصل ماجرا شده بود و به من آفرین می‌گفت. امروز که داشتم خاطره آن روزم را مرور می‌کردم به یاد حرف خودم و خنده خواهرانم افتادم؛ هر سه ما فکر می‌کردیم «یک دختر رویا پرداز ِخیالاتی باز هم در خیالاتش غرق شده است» ولی پدر خوب فهمیده بود منظورم را .

اول دبیرستان که تمام شد یک روز ِ تابستانی به همراه مادرم به مدرسه‌مان رفته بودم. تا در رشته الکترونیک ثبت نام کنم؛ در طول راه ِمدرسه برای مادرم از دستگاه‌هایی که قرار بود چند سال دیگر اختراع کنم، حرف می‌زدم و مادرم با لبخند نگاهم می‌کرد و گاهی تأیید می‌کرد؛ سعی کرده بودم با پر حرفی ؛ تمام ِحرف‌های دوستانم را فراموش کنم که همه می‌گفتند «با این معدل خوب بهتری بری رشته ی ریاضی» و من با وجود ِ علاقه فراوانی که به درس ریاضی داشتم، تصمیم گرفته بودم رشته الکترونیک را انتخاب کنم و یک روز مخترع شوم !

وقتی مدیر مدرسه با خونسردی ِتمام گفت که امسال در هنرستان کلاس‌های رشته الکترونیک برگزار نمی‌شود، پر از بغض شده بودم و دلم خواسته بود کوله‌ام را بردارم و بروم از این شهر ... ولی بعد با بی‌میلی و با صدایی کاملاً آرام گفته بودم «پس کامپیوتر ...» سال‌های قبلش رشته الکترونیک داشتیم و سال‌های بعدش نیز ... فقط همان سال ... همان سال ِکذایی ...

از مهرماه ِ همان سال یادم رفت که قرار بود کار بزرگی انجام دهم؛ برنامه نویسی‌ام خوب بود و آقای «ت» همیشه با تحسین پروژه‌هایم را بررسی می‌کرد و به نرم افزارهایی که برنامه نویسی کرده بودم با اشتیاق نمره می‌داد ولی خوشحال نبودم و حس می‌کردم شهریور ِگذشته؛ خودم را جا گذاشته‌ام !

با این‌که همیشه شاگرد ممتاز ِکلاس بودم ولی هیچ علاقه‌ای به اول شدن نداشتم؛ حتی روزی که دبیر تربیت بدنی در گوشم گفت «با این‌که خانم هستی؛ ولی آقای گل ِ کلاس شدی» هیچ ذوقی نکردم و بعدترش روزی که خبر ِ چاپ ِ شعرهایم در دانشگاه ِ آزاد ِ شهرمان پیچید، خیلی خونسرد و آرام به زندگی ادامه داده بودم و به نظرم همچین هم کار ِمهمی نکرده بودم؛ من می‌دانستم که در شهریور ماه ِ 85 جا مانده‌ام .

دیگر هیچکس از من نپرسید که چه شد قیامی که از آن حرف می‌زدی؟ و هیچ‌کس منتظر ِثبت اختراع ِمن نبود !

به نظرم در یک روز تبدیل شده بودم به یک آدم عادی؛ که روزگار می‌گذارند و احتمالا سال‌ها بعد تبدیل می‌شد به زنی که بوی قورمه سبزی می‌دهد ... وقت‌هایی که دلم برای روزهای «بزرگ اندیشی‌ام» تنگ می‌شد با هر که حرف می‌زدم می‌گفت «این چیزا واسه آدمای پایتخته» و من قانع نمی‌شدم !

بنظرم من آدم ِ کارهای بزرگ بودم ؛ دلم می‌خواست تمام ِ وسایل ِ برقی ِ خانه را تعمیر کنم؛ دلم می‌خواست فوتبالیست ِ موفقی باشم که هنرش گل زدن با پای چپ بود؛ و حتی دلم خواسته بود شعرها و داستان‌هایم را چاپ کنم و صفحه اول ِهمه کتاب‌هایم بنویسم «تقدیم به پدر و مادرم ...» ولی احساس می‌کردم تمام ِاین‌ها خیالات ِیک دختر ِرویاپرداز است که در شهریور ماه ِ 85 جا مانده است !

حالا گاه‌گاهی شعرهایم که نه ولی نوشته‌هایم در روزنامه‌ها چاپ می‌شوند؛ آدم‌های زیادی دوست دارند با من همکلام شوند و خیلی‌ها از شخصیتم خوش‌شان می‌آید ولی هنوز هم کار ِ بزرگی انجام نداده‌ام ...

چندی پیش پدرم می‌گفت: «تو بزرگتر از این هستی که بنشینی توی خانه و صبح را شب کنی و شب را صبح! تو آدم ِراه رفتن در اجتماعی؛ آدم ِ ایستادن روی سکوی اراده و موفقیت» و من فکر کرده بودم که چرا در شهریور ماه ِ 85 خودم را جا گذاشته‌ام؟ ... و چرا دیگر حرفی از قیام نزده بودم و شاید پدرم را هم ناامید کرده بودم .

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٠/٢٧
١
٠
سلام.اممم راستش ب نظر من اگر قرار باشه هر کس توی زندگیش فقط با ی اتفاق از همه چی اینطوری نا امید بشه خیلی بده.ب نظر بنده شما باید ب آینده و حالت فکر کنی نه اینکه همیشه توی گذشته خودت غرق بشی و افسوس بخوری،شما اگر اون رشته رو نرفتی عیبی نداره سخت بود قبول کردنش اما عیبی نداره میتونی ی قیام بکنی .....قیامی ک حتی مخترعین هم بعضیا شون نتونستن انجام بدن ...اونم قیام نفس هستش قیامی ک تورو ب خدا به امام زمانت میرسونه .....اون موقع اون قیام از همه قیام های توی زندگیت بالاترین میشه .................................
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
دقیقاً بعدها ، که خیلی وقت هم ازش نمیگذره به این نتیجه رسیدم که هنوز برای قیام دیر نیست و تازه فهمیدم قیام ساختن ِ یه وسیله ی الکترونیکی نیست ... و فکرهامو باز پر و بال دادام .
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٠/٢٧
٠
١
عالي بود:)
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
مرسی :)
m-nik110
m-nik110
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
خیلی خوب بود!حس های خیلی روان بودند چیز زیادی ندارم بگویم فقط امیدوارم هر چه زودتر برگردی به امروز ...جا ماندن در یک روز خیلی درد دارد!
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
برگشتم ... سخت و بسیااااااار غم انگیز ولی برگشتم :( :)
saiideh70
saiideh70
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
مهم نیست رویای ما بزرگ باشه یا کوچیک اگه تلاش کنیم ممکنه بهش برسیم یا نه نرسیم اما هیچ وقت حسرت نمی خوریم دوست عزیز هنوز دیره برای ناامید شدن و همچنین رشته کامپیوتر ظرفیت بالایی داره برای پیوند به رشته های دیگه مثل الکترونیک!
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
خب ، شاید قیام رو اشتباه معنی کرده بودم ... الان فکر میکنم من آدم کارهای بزرگتری هستم :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
قلمِ "به روز" و "قدرتمندی" دارید؛ لذت بردم از شیوه ی ساده ی نگارشی شما..
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
مرسی از نظر ِ لطفتون :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
خیلـــــــــــــــــی هم عالـــــــــی....لذت بردیم از نگارش زیبای شما....شاید این دغدغه ی خیلیا باشه چه میشه کرد.... براتون آرزوی روزای شاد و قیامهای بزرگتر رو میکنم (^_^)
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
مرسی دوست ِ گلم :) ان شاءالله همه مون بتونیم افراد مفیدی باشیم :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٣٠
٠
٠
ان شالله :)
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
خییییییلی خوب :)
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
خیییییلی مرسی :)
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
ازهروقت شروع کنیدزیباستتتتتتتتتتت منتظرشروع شماهستمممممممممممم
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
استارتشو زدم :) ان شاءالله خدا کمک کنه :)
Vania
Vania
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
بنظرم فقط به خاطر اون رشته رو نرفتن این قدر نامید شد و اون اتفاق انقدر تاثیر گذاشته خیلی بده..اینطوری که آدم بخواد از نرسیدم به بعضی خواسته هاش حالا هرچقدر مهم اینطور بمونه توی گذشته که به جایی نمرسه..به قول امام علی: اگر به آنچه می خواستی نرسیدی از آنچه هستی نگران نباش!..تو همین موقعیت هم میشه به اون چبزها رسید یه همت میخواد که احساسات منفی رو دور ریخت و از نو شروع کرد
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
آره ، الان که فکرش رو میکنم می بینم واقعا چیز زیادی رو از دست ندادم و عوضش میتونستم اون سالهایی ک به ناامیدی گذشت رو کارهای مفیدتری انجام بدم ولی هیچ وقت برای شروع دیر نیست :)
ساجده
ساجده
٩٣/١٠/٣٠
٠
٠
ثریا کاش منم میدونستم کجا جا موندم که حالم این روزها اینجوری ناجوره :(
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١١/٠١
٠
٠
چند تا راه پیشنهاد میدم که خودم انجام دادم خیلی کمکم کرد ... 1. یه کاغذ بردار همون لحظه هرچی تو ذهنته و دغدغه ات هست رو بنویس لازم نیست حتما جمله بندی داشته باشه در قالب کلمه هم باشه ... یه جوری که خودت بدونی منظورت چی بوده قطعا همشون هم به هم بی ربط هستن . ولی اینکار رو بکن و به صورت درهم برهم بنویس چون مرتب نوشتن باعث میشه بعضیاش از ذهنت پاک بشه ، حتی اگه کاغذ پر شد و جا نشد از پشتش یا کاغذ دیگه ای استفاده کن ... خلاصه سعی کن تمام چیزایی که در آن ِ واحد تو ذهنت هستن رو بنویسی . 2. زندگیتو یه مرور کن از اولش ... از همون جایی که یادت میاد جاهایی که حس بد داشتی یا خوب ... تحقیر شدی یا تشویق ... خندیدی یا گریه کردی ... دعوا کردی یا آشتی و و و ... 3. تمام مشکلات و اتفاق های بد رو توی ذهنت بیار و دلیلشون رو پیدا کن ... (حتی آرزوهات ، مثلا ... من میخواستم فلان چیز رو بخرم نشد ... چرا؟ دلیلش به اندازه ی خودش مهمه شاید هم بیشتر) نمیگم کارگشاست ولی کمی آروم میکنه ... یعنی حداقل واسه من اینطور بود .
ترنم
ترنم
٩٣/١١/٠١
٠
٠
دقیقا همونطور که من در تابستان 85 جا ماندم...بعصی اوقات به خودم میگم شیمی دانی که مهندس کامپیوتر شد...
m_heydarpoor
m_heydarpoor
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
واقعا چرا؟
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
ثریا جان ممنونم از راهکارت.نوشتن به من هم خیلی وقتها خیلی انگیزه ها میده.تا یه جاهایی اینکارو کردم اما کاملش میکنم حتما.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠