بهترین فرشته خدا

بهترین فرشته خدا

نویسنده : Soraya_Sh

باید بنویسم، باید از بهترین فرشته خدا بنویسم، باید راه بیفتم، بروم پیدایش کنم، بنویسم که چه شکلی است و صدایش چگونه است. باید از مردم سوال کنم که آیا او را ندیده‌اند در آسمان؟ نشانه‌هایش بدون شک دو بال ِسفید است و نگاهی که نور دارد و لبخندی که زیباست. باید کفش‌هایم را بپوشم و راه بیفتم. از کوچه خارج می‌شوم و به خیابان می‌رسم.دست‌هایم را می‌چپانم توی جیب‌هایم و به فکر فرو می‌روم. می‌شود بهترین فرشته خدا را دید؟ اگر سرش شلوغ باشد؟ اگر از آدم‌ها دلخور باشد؟ اگر اصلا نخواهد ما آدم‌ها او را ببینیم چه؟

با تنه‌ای که ناخواسته به یک زن ِگوشت تلخ می‌زنم از فکر بیرون می‌آیم، نگاهش می‌کنم، یک چیزهایی می‌گوید انگار خیلی عصبانیست، نگاهم را به زمین می‌دوزم و دوباره راه می‌روم. باید حواسم باشد. دارم به دیدن بهترین فرشته خدا می‌روم. باید روحم پاک باشد و نگذارم چیزی مثل یک دعوای لفظی در خیابان روحم را خدشه دار کند.

از پیچ اول می‌گذرم. باید از یکی از همین مردم بپرسم «شما بهترین فرشته خدا را ندیده‌اید؟ چه شکلی ست؟ دو بال سفید دارد؟ لبخند می‌زند؟» اما این آدم‌ها گرفتارتر از حد تصورم هستند. با خودم فکر می‌کنم بهترین فرشته خدا چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد؟ باید هر رفتارش بیانگر یکی از صفات ِخدا باشد؟ باید یک جورهایی خدا را به ما بشناسد؟ مگر نه «کمال همنشین اثر می‌کند» پس باید خیلی به خدا شباهت داشته باشد.

از پیچ دوم می‌گذرم. پیاده رو این بار خلوت است و می‌شود فکر کرد و قدم زد و به کسی تنه نزد. بهترین فرشته خدا می‌تواند دستی باشد که وقتی زمین خوردیم به سوی‌مان دراز شود و ما را بلند کند. می‌تواند نگاهی باشد که وقتی نگرانیم به صورت‌مان دوخته شود و خیال‌مان راحت شود. می‌واند لبخندی باشد که وقتی خسته‌ایم شاداب‌مان کند. شاید صدایی باشد که وقتی ناامیدیم در گوش‌مان زمزمه کند که «خدا هنوز هست» یا وقتی که بیخوابیم لالایی ِآرام ِنیمه شب شود. شاید گوشی باشد برای شنیدن ِحرف‌های‌مان. قلبی برای نگهداری ِرازهایمان. آغوشی گرم که وقتی درمانده‌ایم به رویمان گشوده می‌شود. لبخندی که جنس مهربانی ست. یا پاهایی که همیشه همراهمان بوده. شاید هم نگاه نگرانی باشد که وقتی دیر کرده‌ایم به جستجوی ماست.

از پیچ سوم که می‌گذرم سرعتم کمتر می‌شود. چقدر این ویژگی‌ها آشناست برایم. انگار که خاطره داشته باشم با آن لبخند، با آن آغوش، با آن نگاه، انگار که آن صدا به گوشم آشنا آمده باشد. انگار که آن پاها همراهی‌ام کرده باشند وقتی که تنها بوده‌ام. انگار که یک روز، یک جایی آن دست‌ها موهایم را نوازش کرده باشد. مگر می‌شود من با بهترین فرشته خدا خاطره داشته باشم؟ مگر می‌شود با من راه رفته باشد؟ مگر نه او باید نزدیک به خدا نشسته باشد و حرف‌های آدم‌ها را به خدا برساند؟ مگر نه باید خیلی سرش شلوغ باشد؟ پس چرا همه چیز برایم آشناست؟ انگار که جنس آن صدا سال‌ها در گوشم زمزمه می‌شده.

میشود که همه مردم هم او را دیده باشند؟ یعنی باور کنم بهترین فرشته خدا روزی به زمین آمده؟ می‌رسم، نوشته‌ها را برای بار nهزارُم می‌خوانم و زانو می‌زنم. دست‌هایم را روی سطح سردش می‌کشم و چشم‌هایم را می‌بندم. اولین قطره اشک که سُر می‌خورد زمزمه می‌کنم «بهترین فرشته خدا این‌جا بود. بهترین فرشته خدا زمانی در کنار من بود. دست‌هایم را گرفته بود تا راه رفتن یاد بگیرم. مرا در آغوشش گرفته بود تا از چیزی نترسم. نیمه شب بالای سرم بیدار مانده بود تا آرام بخوابم. لبخند زده بود تا دلم گرم شود. بهترین فرشته خدا روزی مهمان ِخانه ما بود. خانه از وجودش گرم و نورانی بود. دل‌های‌مان آرام و شاد و حضورش بوی خدا می‌داد...

«بهترین فرشته خدا، مادرم»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sahar_m
sahar_m
٩٣/١٠/١٧
١
٠
مامان ها و باباها بهترین فرشته های خدا هستند. تشمر متن قشنگی بود
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/١٧
١
٠
بهترین فرشته خدا، مادرم..... الهی همیشه سایشون رو سرمون باشه... مرسی از شما قشنگ نوشتی (^_^)
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
:*
چراغعلی
چراغعلی
٩٣/١٠/١٧
١
٠
بسیار زیبا و گیرا.
k_nahavandi
k_nahavandi
٩٣/١٠/١٧
١
٠
واقعا زیبا بود.....
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٧
١
٠
زیبا بود موفق باشید. سرِ فرشته های همه سلامت ایشالا.
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١٠/١٨
٠
٠
مرسی از محبت و نگاه ِ قشنگ ِ شما :)
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٨
٠
٠
من سه تافرشته توزندگیم دارم مامانی کع عاشقشمممممممممممم بابایی که براش میمیرممممممممممم داداشیمممممممممممم که تمام دنیاممممممممممممم
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
هر سه به سلامت در کنارت باشند ان شاءالله .
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٨
٠
٠
مادر نشدیم (و نمی شویم) تا بفهمیم، سلامت باشند!
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
ولی مادر داری ... حس ِ مادرا رو ک نه ، ولی حس بچه ها رو قطعا میفهمی :(
سکوت
سکوت
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
ثریا جانم خیلی زیبا بود خدا مامان عزیزت رو با حضرت فاطمه محشور کنه
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
مرسی عزیزم :) همچنین خاله ی نازنین ِ شما رو خدا رحمت کنه .
so_karimi
so_karimi
٩٣/١٠/٢٠
٠
٠
خدا مادر بزرگوارتونُ رحمت کنه . متنت زیبا بود . عشق مادر عشق بی رقیبیه . خدا به تمامی پدر و مادران سلامتی عنایت کنه و سایه ی پر مهرشونُ از سر فرزندانشون کم نکنه . برای شادی روح ِ مادر عزیزتون همین لحظه فاتحه میفرستم .
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
مرسی از شما ... کاش تا زنده هستن همه قدرشون رو بدونیم
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
خاطرات باهم بودن

ساعت یازده

٩٥/١١/٣٠
تبلیغات
تبلیغات