گاهی خوشی را تف می‌کنیم و درد را در آغوش می‌گیریم!

گاهی خوشی را تف می‌کنیم و درد را در آغوش می‌گیریم!

نویسنده : وبگردی

مثلا در حال خوردن غذای مورد علاقه‌ات هستی. می‌جوی. ملچ ملوچ می‌کنی. می‌جوی. در بین خوردن نفس عمیق می‌کشی و همینطور لذت پشت سر لذت. یک دفعه، یک آن یک ریگ کوچک می‌رود زیر دندانت. تا چند ثانیه دست از جویدن بر می‌داری و اگر موقعیتش باشد می‌دوی در دست شور و هرآنچه توی دهانت بوده را خالی می‌کنی. تف می‌کنی. دندانت اما تا چند ساعت درد می‌کند. درد جای لذت خوردن غذای مورد علاقه‌ات را می‌گیرد... 

یا بیاییم نزدیک‌تر... صبح لقمه نان و پنیر و گردو می‌گیری. در بین هجوم گرسنگی، لقمه را گاز می‌زنی. یک گاز، دو گاز، گاز سوم را که می‌زنی پوسته گردویی که در لقمه‌ات جا خوش کرده فرو می‌رود تو دندانت... 

حالا این‌ها، همه این‌ها مثال همان خوشی‌ها و شادی‌های ماست. داری روی خوشبختی و شادی راه می‌روی که یک‌دفعه پایت به سنگی گیر می‌کند و می‌خوری زمین. ممکن است دهنت خون بیاید. ممکن است پایت رگ به رگ شود. حتی ممکن است سرت بشکند. بعد خوشی را تف می‌کنی همان کنار و درد پایت را در آغوش می‌گیری. رابطه با آدم‌ها هم همینطور است. فکر می‌کنی که اوه، چقدر خوب، چقدر عالی، چقدر خوشبختیم، می‌جوی، می‌جوی، می‌جوی، یک آن که خوشی‌اش، خوشمزگی‌اش رفته زیر دهانت، همان پوسته گردوهه فرو می‌رود توی دهانت و آخ... درد پوسته گردویی یک ساعت است، دو روز است، نهایت یک هفته است، اما دردهای سقوط از بدی آدم‌ها، دردهای سنگ‌های درشت ِوسط خوشی‌ها، دردهای مسخره تهمت‌ها، دردهای خالی شدن و سر رفتن ِ عقده دیگران تا کجا، تا کی ادامه دارد؟!

===========

منبع:

http://atiyee.blogfa.com/post/787

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
آذر صدارت
آذر صدارت
٩٣/١٠/١٢
٠
٠
شاید نباید گفت: خوشی رو تُف می کنیم بلکه بهتره بگیم: خوشی، ضدحال می زنه و درد، ما رو در آغوش می کشه!!!
s_m
s_m
٩٣/١٠/١٢
٠
٠
ذاتا انسان از یه حدی به بعد نمیتونه خوبی کنه چون انتظار و توقع از طرف مقابل افزایش پیدا میکنه. جز خیانت و نامردی توی دوستی بقیه اتفاقات فقط با کمی کاهش توقع حل میشه. شاد باشید
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٢
٢
٠
نکته ظریفی رو اشاره کرده بودند نویسنده محترم. اما خب من معتقدم همه این احساس ها برمیگرده به "سِنسورهای ما". نباید اجازه بدیم دردها رو فورا " آلارم بده" و داد و هوار راه بندازه و لذت ها رو "لب بگزه و آروم تبسم کنه". خدا خیلی مهربون تر از این توصیفاتِ سیاستمدارانه ی ما زمینی هاست؛ بهش اعتماد کنیم و زندگیمون رو بکنیم.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١٠/١٢
٠
٠
کاش به این اسونی که شما می گین می شد همه چی رو گذاشت روی دوش خدا و زندگی کرد . دله دیگه . گاهی همین طور که توی متن گفته شد درد می گیره . حتی گاهی می شکنه ... ! ( درست مثل یه دندون که یه سنگ بزرگ لا به لای غذا اذیتش کنه ! )
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١٢
٠
٠
سلام: متشکرم زنده باشید.
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٣/١٠/١٢
٠
٠
شاید چون این طبیعت ِ اشیاست یا طبیعت حس ها که ماندنی نیستند
خورشید
خورشید
٩٣/١٠/١٣
٠
٠
:)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/١٣
٠
٠
اوهوم :(
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
فقط سکوتتتتتتتتتتتتتتتتت
عطیه میرزاامیری
عطیه میرزاامیری
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
خیلی منونم از توجه شما
عطیه میرزاامیری
عطیه میرزاامیری
٩٣/١٠/١٤
١
٠
اگه موقع گذاشتن اینجور نوشته ها،پایینش نام نویسنده هم ذکر بشه خیلی خوبه
پربازدیدتریـــن ها
عاشقش بودم اما...

بازگشت

٩٦/٠٧/٢٥
آیا مشکی نماد افسردگی است؟

روانشناسی رنگ چادر

٩٦/٠٧/٢٧
نه می زنند، نه می روند!

کارِ بیخ‌دار

٩٦/٠٧/٢٧
تو را پای رفتن نیست

كاش معشوقه ات برگردد

٩٦/٠٧/٢٦
وقتی فقر در کشورمان بی داد می کند

کدام اولویت است؟

٩٦/٠٧/٢٩
پریشان حال

آفرین عشق

٩٦/٠٧/٢٥
فصل تاریکی

بی نقطه بی پایان

٩٦/٠٧/٢٩
به سردی خاک و باران

مثل همه

٩٦/٠٧/٢٥
دلم همان را می خواهد

انگشتر دوست داشتنی

٩٦/٠٧/٢٩
به یادت لبخند می زنم

غروب پاییز

٩٦/٠٧/٢٧
شعری سروده خودم

آرام میان دشت شب

٩٦/٠٧/٢٦
یک مسیر تکراری

قدم زدن / قسمت دوم

٩٦/٠٧/٢٦
و مهرم تا ابد کاش با من باشد

دختر پاییز

٩٦/٠٧/٣٠
می خواهم برایتان از شیرقهوه بگویم

یک تجربه فوق العاده

٩٦/٠٧/٣٠
یارا بگو تو با مایی

خرابات عشق

٩٦/٠٧/٣٠
می ترسم از سکوتت

پیچیده ی خاص

٩٦/٠٨/٠١
عشق در یک نگاه

قلب من چشم تو

٩٦/٠٨/٠١
رد پاهایت را تماشا کن

قدم زدن / قسمت سوم

٩٦/٠٨/٠١
تبلیغات