بیست سالگی لعنتی!
و اکنون در استانه 21 ساله شدن...

بیست سالگی لعنتی!

نویسنده : وبگردی

همیشه بچه‌تر که بودم فکر می‌کردم 20 سالگی چه دوره خوبی خواهد بود. لباس‌های رنگی و شادی‌های وصف ناپذیر و کافه‌ها و موزه‌ها و دنیا گردی که نه حداقل ایران گردی یا ته ته‌ اش تهران گردی‌های بی‌دغدغه. دورانِ مجردی و دانشجویی و خوش گذران و احتمالا هم کمی کله شق و نترس و «مستقل» و دور همی‌هایِ... و ... و...

و مسئولیت کسی را هم که به دوش نداری و خلاصه از هفت دولت آزاد خواهی بود...

دوران 20 سالگی از راه رسید ، دوران دانشجویی و استقلال «طلبی» (البته فقط و فقط در مرحله طلبیده شدن باقی ماند و هیچ وقت به وصال نرسید) و...

نمی‌دانم کِی شد که فهمیدم انگار 20 ساله‌ها بیشتر از آنچه باید می‌فهمند، بیشتر از آنچه باید عاقلند، بیشتر از آنچه باید رنج می‌کشند...

بعد از مکاشفات فراوان به این نتیجه رسیدم که همه اینا به دهه هفتادی بودن بر می‌گردد...

بعد از مکاشفات فراوان‌تر فهمیدم که بیست سالگی دهه شصتی‌ها و حتی دهه پنجاهی‌ها هم این گونه نبوده اکثرا...

دوز مسئولیت پذیری دهه هفتادی‌ها حداقل آن‌هایی که اطراف من هستند، بیش از حد بالاست، چرا من روزی روزگاری فکر می‌کردم در بیست سالگی مسئولیتی به گردن نخواهیم داشت؟!

دوز عقلانیت ما دهه‌ی هفتادی‌ها بیش از حد بالاست، چرا روزی فکر می‌کردم بیست سالگی دوران کله شقی است؟!

چرا در بیست سالگی عاقل بار آمدیم و همیشه تا 10 قدم جلوترمان جلو چشم‌مان بوده؟!

چرا فکر می‌کردم بیست سالگی دوران بی‌دغدغه‌گی است و چرا در بیست سالگی به اوج خانم بودن رسیدیم؟ به اوج عزت نفس؟ 

دهه هفتادی‌ها اکثرا آن‌طور که پدرها و مادرها انتظارش را داشتند بار نیامدند، برای خودشان خط فکری احداث کردند و ان طور که پدرها و مادرها انتظارش را داشتند آن‌ها را مرجع تقلید خود قرار ندادند.

ما جوان‌های امروزی می‌فهمیم که یک پدر، یک مادر، یک بزرگتر چقدر می‌تواند نگران فرزند کوچک خودش باشد، اما مشکل از این‌جا شروع می‌شود که فقط خود ما می‌فهمیم که دیگر از دوران کوچکی خارج شده‌ایم، فقط خودمان می‌فهمیم که ما هم زمان نمی‌توانیم همان چیزی که خودمان و شما و ایشان می‌خواهند باشیم...

ما می‌فهمیم به همان اندازه که خودمان می‌انگاریم که راه‌مان درست است، شما می‌انگارید غلط محض است ولی محض رضای خدا بیایید و راضی نشوید که ما20 سال دیگر را به حسرت خوردن برای روزهایی که می‌توانستیم چیزی که می‌خواهیم باشیم و  لذت ببریم ولی نشد، بگذرانیم.

بیایید و باور کنید بچه‌های‌تان بزرگ شده‌اند و دیگر تا حدودی می‌توانند روی پای خودشان بایستند ...

بیایید و شما هم بدانید ما دهه هفتادی‌ها در دهه نود به مرحله‌ای رسیدیم که شاید باید در صده چهارم به آن می‌رسیدیم...

بیایید و بدانید ما دهه هفتادی‌ها روزهای‌مان به جوانی کردن و خوشی‌های جوانی نمی‌گذرد و ما در بیست سالگی به مرحله‌ای از دغدغه رسیده‌ایم که شاید فرموش کردیم جوان بودن‌مان را...

ما جوانی نمی‌کنیم، عاشق نمی‌شویم ، ریسک نمی‌کنیم، خطر نداریم، مهمانی نمی‌رویم، ناز و عشوه نداریم در بیست سالگی ما در اوج عاقل بودن به سر می‌بریم... 

ما در بیست سالگی از زود فهمیدن‌مان رنج می‌کشیم، از زیاد فهمیدن‌مان رنج می‌کشیم، از مستقل نشدن‌مان رنج می‌کشیم...

=============

منبع:

picheniloufar.blogfa.com/post/18

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٣/١٠/١٠
١
٠
بیست و پنج سالگی به مراتب هولناک تر و لعنتی تر از بیست سالگی ست ، مراقب بیست سالگی ات باش !!
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/١٠/١٠
٣
٠
چه جالب منم همین تصور رو داشتم....همیشه دوس داشتم هرچی زودتر بیست ساله شم ....حالا 3 ماه دیگه 20 سالم میشه ولی اصلن دوست ندارم......امروز دقیقا داشتم ب همین موضوع فکر میکردم...که چه قدر مزخرفه بزرگ شدن....
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٣/١٠/١١
٠
٠
منم داشتم به این موضوع فکر میکردم
هاچ
هاچ
٩٣/١٠/١٠
٣
٠
حرف درباره ی سن ها، دهه ها، فصل ها، روزها و قص علی هذا، یک مشت الکی پلکیاتِ! دیگه این بحثا و حرفا خیلی وقته تبدیل به کلیشه شده. ول کنین دیگه
چراغعلی
چراغعلی
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
از درون تخریب شدم؛ اصلا فکر نمیکردم تا این حد بدبخت باشم!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
جالب بود. تئوری چالش برانگیزی رو مطرح کردید که شاید موافقین و مخالفین زیادی داشته باشه... که من از موافقین شما هستم. البته اون مسئولیت پذیری که ازش نام بردید بخش زیادیش هم به شرایطِ جامعه برمیگرده که به اجبار آدماش رو تحت فشار قرار میده. مثلا متولدین 1343، که بیست سالگیشون دقیقا وسطِ بحرانِ جنگ بود، ایدئولوژی و هیجانات و آرمانهایی داشتند متفاوت با متولدین 53، یا 63، یا 73 .... بستگی داره جامعه در بیست سالگیِ فرد؛ در چه فضایی نفس بکشه. همش رو بحسابِ متفاوت بودنِ جنسِ آدمها نمیشه گذاشت... .
Shadi_kh
Shadi_kh
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
من آدمای بیست ساله و دهه هفتادی زیادی رو دیدم که درحال جوونی کردن و عشق و صفان، فکر میکنم شما نسبت به سنتون رشد فکری بیشتری داشتین و این باید خیلی عذاب آور باشه :( +ممنون از متن قشنگتون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
سلام: اطلاعات خوبی ارائه کردید.استفاده کردم.ممنون
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/١١
٠
٠
چقد بهم چسبید..... آیـــــــــــــــــــــی گفتــــی :/
s_m
s_m
٩٣/١٠/١١
١
٠
به شدت مخالفم. من از دست شاگردای دهه هفتادیم کلافه ام بعد شما میگی خانم:| حداقل میدونم تو سیصد چهارصد تا شاگردای من چیزی به اسم خانم و عاقل وجود نداره. احتمالا شما و اطرافیانتون جزو استثنائاتید.
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
بیست سالگی سن شیطنت به نظرمن یک حس دوگانه بین بچه بودن وبزرگ شدنننننننننن زیاددوسش نداشتممممممممممم
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
تبلیغات
تبلیغات