توت فرنگی‌های باجی / داستان کوتاه

توت فرنگی‌های باجی / داستان کوتاه

نویسنده : s_mostafa_b

بعد از تاهل اين اولين بار بود كه در اين خانه مي‌آمد؛ دستش هم روي زنگ بود، اما فشار نمي‌داد، شايد بعد از اين همه سال هنوز از بر ملا شدن رازش مي‌ترسيد؛‌ نمي‌دانم شايد هم رویش نمي‌شد اعتراف كند! آخر باجي را خيلي اذيت كرده بود.

آن قديم‌ها كه خودش بچه بود و باجي يک زن تنها كه زندگي‌اش را با محصولات باغش مي‌چرخاند، از توی پنجره خانه‌شان حياط و باغ باجي را ديد مي‌زد و وقتي باجي مي‌رفت، رفيق‌هایش را خبر مي‌كرد و بدو به قصد غارت وارد باغش مي‌شدند، باجي هم كه انگار اصلا تو باغ نبود كه هر روز محصولاتش كم مي‌شود!

حالا بايد مي‌رفت به باجي چي مي‌گفت؟ مي‌گفت من كه همسايه‌تان بودم كشيك مي‌كشيدم و ايده مي‌دادم كه بيايم باغ‌تان توت فرنگي بكنيم؟ سيب‌‌هاي باغ را ما خورديم و شاخه‌هايي كه مي‌شكست از شيطنت‌های ما بود؟ خيارها و هويج‌ها و هر محصولي كه خام خوردنش ممكن بود را از باغت مي‌كنديم؟ بايد چي مي‌گفت؟!

توی همين فكرها بود كه دستش سنگين شد و زنگ به صدا در آمد! بلافاصله باجي از توی حياط صدایش را بلند كرد و گفت: كيه؟ بيا تو مادر، در رو هل بدي باز مي‌شه! 

باجي با ديدن رضا گل از گلش شكفت: «سلام آآآقااا، شما اينورا؟ نكنه راه گم كردين؟ مادر خوبن؟ حاج آقا؟ داداشا؟ آبجيا؟ همه رو به راهن؟ »

باجي با همان لحن شيرين و مهربانش صحبت مي‌كرد اما رضا از همان اول با ديدن باغچه كوچك كنار حياط كه انگار آب رفته بود، داشت با خودش فكر مي‌كرد كه از كجا شروع كند؟ چه بگوید؟ بگوید براي چه آمده؟

باجي پريد وسط فكرش و با گلايه صدایش را برد بالا و گفت: وا؟ چرا جواب نمي‌دي؟ با تو ام آقا رضا؟

رضا كه حول شده بود، بي‌اختيار گفت: بله بله!

- خوب خدا رو شكر! كِي به سلامتي؟

با خودش فكر مي‌كرد سوال باجي چي بود؟ يعني چي پرسيده بود كه من حواسم نبوده؟ براي اين‌كه بيشتر از اين ضايع نشود گفت: ببخشيد يه لحظه! بعد گوشي‌اش را گرفت دم گوشش كه يعني گوشي‌ام زنگ خورده، رفت آن ورِ حياط يک دوري زد و يک پانتميمي اجرا كرد و برگشت و گفت: خُب كجا بوديم باجي؟

- داشتم مي‌گفتم، كي مي‌ري حج به سلامتي؟

- آها بله، اصلا براي همين خدمت‌تون رسيدم، مي‌خواستم ازتون حلاليت بگيرم كه ان شاءالله هفته بعد با خيال راحت برم حج!

- من كه غير از زحمت چيزي برات نداشتم مادر، تو بايد ما رو حلال كني! مخصوصا كه آفتاب لب بومم هستم!

- نه باجي اين چه حرفيه شما تاج سريد، ان شاءالله صد سال زنده باشيد. بعد آب دهانش را قورت داد و با صدايي كه هر لحظه ضعيف‌تر مي‌شد ادامه داد: حقيقتش ماجرا برمي‌گردد به بچگي‌ام! يادتونه توی اين باغ، توت فرنگي و هويج و باقالي و خيار و از اين‌جور چيزا مي‌كاشتيد؟

باجي كه ديد رضا سخت حرف مي‌زند گفت: چه سوالايي داريا؟ معلومه كه يادمه، بعد از مَشتي خدابيامرز كارم شده بود كشاورزي! تو هم نگران نباش من راضي بودم، نشون به اون نشوني كه وقتي ديدم تو و دوستات توت فرنگي زياد دوست داريد سال به سال توت فرنگي بيشتر مي‌كاشتم. آخه من كه كسي رو نداشتم، تو هم مثله پسرم چه فرقي مي‌كنه؟ حالا هم نمي‌خواد مثله بچه‌اي كه صِفر گرفته، رو يه پا وايسي، بيا، بيا بريم تو، يه چايي بهت بدم خستگيت در بره! بيا، بيا بگو ببينم سوغاتي چي ميخواي بياري!؟

رضا وسط حياط با صورت سرخ و چشم‌هايي كه دوخته شده بود به نوك كفش‌هایش و زباني كه چسبيده بود به سقف دهنش، صداي باجي را مي‌شنيد كه هي توی مغزش مي‌پيچيد: نشون به اون نشوني كه وقتي ديدم تو و دوستات توت فرنگي زياد دوست داريد، سال به سال توت فرنگي بيشتر مي‌كاشتم، نشون به اون نشوني كه وقتي....

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ye_pesar
ye_pesar
٩٣/١١/٠٥
١
٠
چه کارکتر باحالی بود باجی ، فقط ای کاش از همون بچگی بهشون می گفت از نظرش کندن توت فرنگی مشکلی نداره که اینا عذاب وجدان نمی گرفتن :) / در کل خیلی عالی بود
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/٠٥
١
٠
شايد نميخواست به روشون بياره/ ممنون
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٥
١
٠
جالب بود. البته "هول" صحیحه. و همچنین "پانتومیم"
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/٠٥
١
٠
مرسي/بله،ممنونم از تذكرتون
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٥
١
٠
چقدر زیبا! چقدر زیبا! منو بردید به دوران کودکی و درخت گوجه سبزی که حکایتی شبیه همین توت فرنگیهای بینوا داشت :)//موفق باشید
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
من خودم خاطراتي بسيار در اين باب دارم :)))) / سلامت باشيد
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/٠٥
١
٠
خیلـــــــــــی هم قشنـــــــــــگ (^_^) من یاد کنرته های درخت همسایه انداخت وسالهای دور :) دست شما مرســـــــــی... قلمتآن مستدآم.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
ممنون/ خوشجالم كه خوشتون اومد
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٥
١
٠
فرصت خاطره بازی خوبی رو فراهم کردید. کاش روتوشِ مختصری هم می زدید و دستی به سر و روی داستان می کشیدید تا ساختار تعلیقش رو محکم تر کنید. کاشت های اطلاعاتی خوبی داشتید اما برداشت ها عجولانه بودند و منجر به "پیش بینی" میشدند. عرایضی که داشتم صرفا در جهت مذمت یا عیب گویی و اشکال تراشی نبود، قلم "استاندارد و پخته ای" دارید. تعلیق بطور کل یکی از سخت ترین ساختارهاست برای یک داستانِ کوتاه که نویسنده فرصتِ کافی برای "پرداخت و جیره بندی اطلاعات" نداره. دیالوگ نویسی ها و فضاسازی های شما عالی بودند، پرداخت قهرمان و مکمل هم همینطور عالی و خوب؛ فقط کمی زود رفتید سراغ: " ... تو هم نگران نباش من راضي بودم، نشون به اون نشوني كه ...". کاش نگرانی رضا رو همونطور و در همون سطح نگه میداشتید تا یکی دو سطر آخر. امیدوارم به درستی ادای منظور کرده باشم. موفق باشید و همیشه بی نگرانی.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
ممنون از تذكراتتون و خواهش ميكنم كه همچنان به بيان مشكلات نوشته هام بپردازيد بلكه بتونم پيشرفت كنم! بازم ممنون:)))
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/٠٦
١
٠
مرسي:)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
ما بيشتر مرسي:)))
Narjes_khatoon
Narjes_khatoon
٩٣/١١/٠٩
١
٠
چه مهربون.... موفق باشید.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
ممنون....سلامت باشيد:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠