پارادوکس روی پله‌های بانک

پارادوکس روی پله‌های بانک

نویسنده : m_heydarpoor

زمستان است، هوا اما هنوز پاییزی است. این چند روزه بدجور خورده توی ذوقم، بی‌پولی کمی حالم را گرفته و حالا بیخیال درس و کنکور، زده‌ام به دل شهر. دم‌دم‌های غروب است و بانک‌ها بسته‌اند. پسرکی 10، 12ساله که روی پله‌های بانک کز کرده نگاهم را معطوف خودش می‌کند. پسر دانش آموز است و این را می‌شود از دفتر و کتابی که روبه‌رویش کنار دستگاه وزن کشی‌اش پهن کرده فهمید. نشسته روی پله‌های بانک و بی‌توجه به سرمای دی ماه و نگاه‌های بعضا پرسشگر رهگذران مسایل ریاضی‌اش را حل می‌کند. این‌جا می‌توان رابطه علم و ثروت را به درستی فهمید و به انشاهای دوران کودکی لبخند زد. وزنه‌ای کنار دفتر مشق، چقدر شاعرانه اما پسر شعر نمی‌خواهد، تنها خواسته‌اش از عابران پیاده که حتی برخلاف هم صنفانش آن را به زبان هم نمی‌آورد، کشیدن وزن‌شان است؛ خب بیایید و وزنتان را بکشید، شاید چند کیلو توقع اضافه آورده‌اید، نمی‌بینید غرورتان زده بیرون، میزان حرص و طمع بالا رفته و مقدار محبت به طرز نگران کننده‌ای پایین است. کسی چه می‌داند شاید وزنه پسرک چیزهای بیشتری هم نشان دهد.

گفتم که پسرک دانش آموز است، مقطعش را نمی‌دانم اما فکر می‌کنم درس‌های زیادی از زندگی آموخته باشد. درس صبر و غر نزدن را، درس روبه‌رو شدن با مشکلات را. مثل ستون‌های تخت جمشید ایستاده و حتی آتش اسکندر هم بر او کارگر نیست. نمی‌دانم چرا اما انسان‌ها دوست دارند برای خود الگو بسازند، احساسی که آدم تنبلی مثل من را وادار می‌کند تلاش پسر را بستایم و تحسینش کنم.

====

پی نوشت: در نماد شناسی معماری ستون‌ها سمبل استحکام و ایستادگی‌اند، اما پسرک یادداشت من تقریبا روی پله‌ها دراز کشیده اما همچنان ایستاده است. عجب پارادوکسی شد این درازکش ایستاده!

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
هاچ
هاچ
٩٣/١٠/١٠
١
٠
آره زیاده! توقعمون از زندگی و هر کوفت دیگه ای که هست زیاده. هیچم کم نمیشه! ما عادت کردیم. ما به توقعات بی جا و خوشی های زیادیمون عادت کردیم. ولی چی توقع این آدما رو برده بالا؟ کیه که جواب بده جز خودمون؟ کیه که هی داره به ماشینای زیره پاش اضافه می کنه ولی نمیره یکی از بچه های یتیم رو به روزهای خوبش پیوند بزنه؟ کی حاضره این کارو بکنه؟.... من میرم. فقط منتظرم برم سر کار. حقوق بگیرم. فقط منتظر اون روزام... چون باید برم و خودمو توی دنیای یکی از این بچه ها رها کنم...
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٣/١٠/١٢
٠
٠
چه حس و فکر ونقشه مشترکی واسه آینده...!!! دقیقا حرف دل منو زدین...امیدوارم 2تایی به هدفمون برسیم(*_*)
m_hieydarpoor
m_hieydarpoor
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
آورین به شما
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
تلنگر بجایی بود... و قلم شیوایی. با فرمایش خانوم هاچ هم کاملا موافقم. سکوت ها و لب گزیدن ها دردِ انسانِ معاصره... .
m_hieydarpoor
m_hieydarpoor
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
ممنون
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
تلخ بود ، خیلی ... . کاش بشه همه مون دست به دست هم بدیم یک کاری بکنیم ...
خورشید
خورشید
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
با این حرفها با این اتفاقات از انسان بودنم خجالت میکشم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
سلام: خدا یار و یاورتان.
m_hieydarpoor
m_hieydarpoor
٩٣/١٠/١٣
٠
٠
سلام خیلی ممنون
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/١٠/١١
٠
٠
خیلی خوب بود:)) خیلی
m_hieydarpoor
m_hieydarpoor
٩٣/١٠/١٣
٠
٠
ممنون
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/١١
٠
٠
هــــــــــــیع روزگار :(
s_m
s_m
٩٣/١٠/١١
٠
٠
سلام . خیلی دردناک بود :((
m_hieydarpoor
m_hieydarpoor
٩٣/١٠/١٣
٠
٠
و تکان دهنده و واقعی
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١١
٠
٠
یه جا خوند(تقریبا البته چون الان درس یادم نیس) : شرم میکنم از اینکه وزن سیری خودم را با ترازوی کودکی گرسنه اندازه بگیرم... فک میکنم این شرم گویای همه چیزه:(.. ممنونم ممنونم
m_hieydarpoor
m_hieydarpoor
٩٣/١٠/١٣
٠
٠
خواهش می کنم
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
غروراین افراددوستتتتتتتتتتتت دارممممممممم
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥