زین آتش نهفته که در سینه من است...

زین آتش نهفته که در سینه من است...

نویسنده : h_ghasemi

باورت می شود آتش که به پا می کنم خودم بیش از همه می ترسم؟ که قبل و بعد و بعدترش باید پی سنگی، صخره ای، دیواری، دیواره ای باشم برای پنهان شدن و پناه گرفتن؟ ... که همین آتش افروزی ها و مین گذاری ها هم نه این که خیال کنی از سر بی دردی و بی خیالی و بدطینتی ست! نه! از سر ترس است که کبریت می کشم بر حلقه رنجور ناامن کاهدان ها و می دوم پی پناهی که پنهانم کند و از لبه کوتاه سنگرم مدام سرک بکشم که سرانجام این جنگی که به راه انداخته ام به زمینم می زند یا کسی کمی آن سوتر ایستاده که بردبارانه سیگارش را با همین حریق گیرانده و منتظر است خرگوش گریزپایش از پس شعله و دود، سرفه کنان و هق هق زنان برگردد و بالاخره باورش شود کسی هم ممکن است باشد در این وانفسای عشق و دلدادگی های بی فریب، که هراس تمام پروانه ها را از ناآرامی بالهاشان در رخوت بعدازظهرهای بوییدن گل های سرخ، فهمیده و فکرش پی هیچ تور و دست اندازی به ساحت نرم آرامششان نبوده و نیست ...

زیاده گویی نکنم ... غرض همین بود که بدانی فوران این آتشفشان مرا بیشتر می رماند تا تو که به ایوب و سلیمان شبیهی و برای شانه به سرهای وحشی، اندیشه دام و دانه در سر نداری ... 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١١
٠
٠
خیلی خیلی رمانتیک و آروم و زلال... بی کلک، بی ادا. قلمتون همیشه همینطور ارغوانی باشه ایشالا. لذت بردم خانوم قاسمی.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١١
٠
٠
سه "پ" بکار رفته در : "پیِ پناهی که پنهانم کند و .." چه ریتمی داده به متن و دقیقا از همین سه تا "پ" سیالیِ ذهن شروع میشه. شناور میره میره تا "...به ساحت نرم آرامششان نبوده و نیست ..." .
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/١٢
٠
٠
سپاس از شما و دقت نظر و درکی که در خوندن تمام متون دارید.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/١١
٠
٠
تاریخشو پاک کردین چرا؟ ساعت 9 صبحگاه 9 دیماه 93
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١١
٠
٠
سلام ودرود برشما.قشنگ بود.متشکرم
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/١٢
٠
٠
سپاس.نظرلطف شماست.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١٢
٠
٠
سلام: سعادتمند باشید.ممنون
s_m
s_m
٩٣/١٠/١٢
٠
٠
خیلی متن زیبایی بود. تشکر
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/١٢
٠
٠
منم ممنونم از شما
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٠/١٢
٠
٠
زین آتش نهفته که در سینه من است خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدم دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت کاتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان زین فتنه‌ها که دامن آخرزمان گرفت می خور که هر که آخر کار جهان بدید از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت بر برگ گل به خون شقایق نوشته‌اند کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت حافظ چو آب لطف ز نظم تو می‌چکد حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/١٢
٠
٠
بله ... خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت ... سپاس از زحمتی که کشیدید و شعر کامل رو نوشتید.
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٣/١٠/١٢
٠
٠
کلمات غنی و پر بار بود و حس حماسی داده بود به متن موفق باشید
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/١٢
٠
٠
حماسی هم بوده حتما!! :)) سپاس
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٠/١٢
٠
٠
راستش هر جمله رو چندبار می خوندم تا متوجه موضوع بشم. یک مقداری ثقیل بود... اگر ساده تر بود شاید جذاب تر و دوست داشتنی تر می شد. البته نظر شخصی منه و میبینم که بقیه خیلی فهمیدن و خوششون اومده! فک کنم باید زیاد کتاب بخونم!:((
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/١٢
٠
٠
کتاب بخونید ... هر قلمی اصول نگارشی خودشو داره و ساده نویسی از دید من مخاطب رو کم توقع بارمیاره که من نمی پسندم! چون دوست دارم ذهن مخاطبم رو درگیر کنم و سطحشو بیارم بالاتر ... سپاس از حضور شما.
خورشید
خورشید
٩٣/١٠/١٣
٠
٠
لذت بردم . زیبا بود
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
سپاس
علیرضا
علیرضا
٩٣/١٠/١٣
٠
٠
خیلی عاشقانه زیبایی نوشته بودید :))
yekta_b
yekta_b
٩٣/١٠/١٣
٠
٠
لطیف لطیف لطیف ... :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
سپاس از شما
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/١٣
٠
٠
از شمع سه گونه کار می آموزم/ میگریمو میگدازمو میسوزم..... مثل همیشه قشنـــــــــــگ (^_^) بله : مرا با شمع نسبت نیست در سوز/ که او در شب سوزد و من شب و روز...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
سپاس از شما
میرزای اصفهانی
میرزای اصفهانی
٩٣/١١/١٨
٠
٠
سلام خانم قاسمی، باید قبل از سفرم از شما حلالیت می طلبیدم، اما فراموش کردم. احساس کردم کمی از دست من دلخور باشید، اما خب بعد از سفر این کار را انجام میدم و دوست دارم که با دلی خالی از هر گونه ناراحتی پا در سال جدید بذاریم. قبلا از شما بابت خیلی از مسائل عذر خواهم.
میرزای اصفهانی
میرزای اصفهانی
٩٣/١١/١٨
٠
٠
امیدوارم حتی ذره ای کدورت نباشه که واقعا دنیا ارزش این صحبت ها رو نداره. براتون بهترین ها را آرزومندم، باز هم حلال کنید.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/١٩
٠
٠
سلام. ممنون از لطف شما. خب اگه بگم دلخور نبودم که دروغ گفتم! بودم اما ... بخشیدم ... حلال هستین از طرف من. شما هم ببخشید اگه دلخوری پیش اومد!
میرزای اصفهانی
میرزای اصفهانی
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
خواهش می کنم بزرگوار، حلال تندرستی، خدا شما رو از بزرگی کم نکنه!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤