به همان ریملِ آلمانی ات سوگند!
نثری نظم نما از نویسنده‌ای شاعر نما

به همان ریملِ آلمانی ات سوگند!

نویسنده : k_shamshiri

خوش آمدی سلام! مثل همیشه با تاخیر، بهانه هم که ترافیک و جمله معروفِ ببخشید که این‌همه شده دیر...! / خوش آمدی بنشین! وَه چه سرخِ مایل به ارغوانیِ نازی؛ راستی! ممنونم از شروعِ این بازی. من همان سربازِ خِشتَم و تو، بی‌بیِ دل باش به طنازی. / بهانه بیاور و اخم کن و بازی بهم بریز و بی‌درنگ هم برخیز! نمی‌دانی چه لذتی دارد که می‌شوم از، خشمِ قلابیِ تو این چنین لبریز! (مقصود نویسنده شاعر نما ازین واژه قلابی؛ همانا قلاب بوده است! همان شی‌ای که با آن ماهی می‌گیرند. دیدید چقدر بد قضاوت کردید!؟ نمی‌بخشمتان!)

قرار بوده نثر بنویسم برای آن دیدار، ببین چه‌ها گذشته به من، قلمم نثر و سرم پر از قافیه و تکرار، تو که خوابی! چه می‌دانی! این‌جا فقط منم یک دیوانه سر زنده و بیدار...! / چقدر حرف زدم من! ببخش، بفرما سرد شده این فنجان. گفته بودی که چای نه! یادم هست، چشم مادر جان! چه عجولی، هااای گارسون! بیا کنارِ ما، قهوه می‌خواهد این خانم جان...! قهوه هم نه؟ بخور همین را بیخیال باباجان! / آهان یادم آمد! داشتم می‌گفتم بانو، نمی‌گذاری که!  از بس که اخم می‌کنی و داد می‌زنی و حتی با کمالِ پر رویی، یاد می‌کنی از صورت و چشمانِ قشنگِ او ... هه! او را باش، دَمِ رفتن به آن یکی با ناز گفت سی یو! / اصلا  این‌جا شلوغ است و حواسِ من هم پرت. بلند شو لطفا، نق نزن! می‌رویم همان رستورانی که من گفتم، همین چهارشنبه، بدون غرغر و اما، بدونِ قید و شرط! /

داشتم از چه می‌گفتم؟ آهان! از تابو؛ از این‌که از شدتِ خشم حتی نمی‌دانی، آن چهار پایی که آن بالا درون آن قابِ نارنجی ست اسب است یا  یابو...!  / ببین گلکم! سفسطه نکن! خودت خوب می‌دانی بهار نزدیکست...، وسواس‌های شبِ عید را کنار بگذار و تماشا کن! چَشم من خیس است. سرِ من پُر از درد و بهانه هم جور است، کمی جلوتر بنشین به گمانم آن مردکِ لباس قهوه ای هیز است! داشتم می‌گفتم بهار نزدیک است، به صورتم خوب نگاه کن.. این نشانه‌های یک مردِ غمگین است. چشم‌هایی ورم کرده از گریه، بخدا قسم این همه التماس و ضجه و مویه؛ برای مردی به قامتِ من زشت و ننگین است! می‌فهمی؟ بعید می‌دانم! حواسِ تو فقط پیِ آن شرابِ قرمز و حفره‌های کوچک و لانه آن موشِ بی‌انصافِ شرمگین است... .(کاراکترهای داستانی بودند این نامبردگان!)

چقدر ساکتی تو! بسم الله! بریز و بپاش و بکوب و بزن، من تسلیمم. خودت بعد ها خوب می‌فهمی که چرا، راضی نمی‌شوم به نقاب و دورویی، به ریا؛ گفته بودم که بارها به خودت، من همینم، اجبار می‌کنی؟ قبول! تسلیمم!

خب... چه داشتی می‌گفتی آن لحظه؟ صدای قهوه جوشش نمی‌گذارد خودت که می‌بینی، بلندتر لطفا! چرا نگرانی مگر نمی‌دانی، آب که از سرم بگذرد، فرقی نمی‌کند به همان ریملِ آلمانی‌ات سوگند، چه جرعه جرعه بنوشم چه لیوانی!  / ببین شیطانم! بلند شو حساب کنم این میز را، برویم جانم! ظاهرا قسمت من هم این شکلی ست، که تا ابد بدوم دنبال آن نیمه‌ی گمشده‌ام همان حوری! ، البته بگویم این نکته را : بدونِ ذره‌ای شانس، بدونِ ابزاری، بدونِ پول و ثروت و چشمِ رنگی و حتی تور؛ ز گهواره تا به جانِ خودم خودِ گور!/

خوش آمدی خداحافظ برو قرمز پوش، مثل من نیست او به جانِ خودم! بهانه نتراشی باز برای پدر، که این ساعتِ روز،  قَسَمت می‌دهم تو باور کن، نه ترافیک می‌بینی و نه جواب می‌دهد این جمله: ترافیک بود ای وای بابا جان! باشگاهِ ورزشی‌ام سخت می‌گیرد! -  از من می‌شنوی دو سه شاخه گل بگیر و چند ظرفِ پنیر، برو پیشِ پدر کمی با ندامت و ... آهان یادم آمد یکی دو پاکتِ شیر -  سپس آرام زمزمه کن رو به ایشان که : بابااااااایی؟ عسل بابا! ...  می بخشی‌ام که این همه شده دیر..؟

هفتمین صبحِ زمستانِ نود و سه، دو و چهل و پنج دقیقه بامداد!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
شنل قرمزی با چند (!!) ظرف پنیر!؟ جل الخالق!!! :)) ///زیبا و توانا بود قلم شما مثل همیشه ...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
ممنونم از لطف شما. بین اون همه توصیفات، تعریف و تشخیص تون شنل قرمزی بود؟!!! دست شما درد نکنه!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
تشخیص من 98% موارد درسته! (اون دودرصدم واسه اظهار تواضع هستش) دیده شده که نسخه م می پیچم حتی!! :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
به تشخیص شما احترام میذارم. من دیگه حرفی ندارم!
عبادی فر
عبادی فر
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
اینه! از ده فرسخی پیداس قلم توست کامرانجان.عالییی
عبادی فر
عبادی فر
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
ضمناچه تیتر محشری!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
فدای تو بشم علی جان. همیشه پشتمی... دوستت دارم.
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
آقای شمشیری چقد شلوغ پلوغه اینجا !! :) یه سوالم بپرسم ؟! الآن تو این متن این حرفارو کی داره به کی میزنه ؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
ممنونم از لطف شما. واضح نیست؟ من متولد فروردینم، خودم دارم میگم به الهه فروردینم! من به منِ من.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
هان ؟ یعنی چی ؟ همون قضیه ی سایه مد نظرتون بوده توی نوشتن متن ؟ انیما و انیموس فک کنم . اره ؟
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
دفعه ی اول که خوندم تصویرای زیادی تو ذهنم اومد، خود به خود دنبال یه مخاطب غیر " من" تون میگشتم. الآن دوباره خوندمش . بیشتر باهاش ارتباط برقرار کردم. متنش هم سادس هم پیچیده ! جذاب بود در نوع خودش خلاصه ! خسته نباشین :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
خانم عارفی: تقریبا نزدیک شدید به ذهنیت بنده. یک ذهنیتِ انتزاعیِ شهودی! جمع اضداد!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
خانم محبوبه.الف : خوشحالم که بالاخره ارتباط مخاطب و متن بدرستی برقرار شد. سپاسگذارم از اظهار لطف شما.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
سلام: خیلی عالی.قلمتان مانا دوست گرامی. انشاءا... که همواره بنویسید.زنده و پاینده باشید.
mirza_m
mirza_m
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
با جناب حسنی موافقم، لذت بردم.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
جناب حسنی نازنین: خیلی لطف دارید. سرتون سلامت برادر.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
جناب میرزا.م : از لطف حضرتعالی هم سپاسگذارم. ضمنا خوش اومدید به سایت.
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
عرض ارادت منو پذیرا باشید.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
سلام جناب میرزا:اولا که خیلی خوش آمدیدبه جمع صمیمانۀ جیمی ها.دوم هم از لطف شما سپاسگزارم.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
سلام جناب شمشیری عزیز:زنده و شادکام باشیدبرادر.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
تاج سرِ بنده هستید. سرشار باشید از سرمستی و سرزندگی.
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
نظر لطف شماست حضرت آقای حسنی، ممنون
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١٠/١٤
١
٠
واااااااای ! فقط می تونم بگم توی جمله های این متن غرق شدم . هیچکی هم نمی تونه نجاتم بده چون می خوام که غرق بمونم . :) عالی بود . عالی . :) از اون متنایی بود که دوست دارم دوباره و دوباره و ده باره بخونمش . اره . می خونمش . :) چه جمله های نابی :) چه کلمات قشنگ و برگزیده ای . :) من این متن رو غرق می شم . غرق . :) ممنون از شما :) بابت این متن زیبا . :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
خیلی لطف دارید. ممنونم.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
پاراگراف سوم اووووجش بود . :) من پرواز کردم با این متن . :) الان که این رو نوشتم برای بار دوم خوندمش و لذت بردم . زیاااد :) خیلی قشنگ بود . :) من این متن رو توی قسمت پیوندهای وبلاگم با افتخار لینک کردم . این متن رو باید چند باره خوند . :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
ممنونم از لینکتون. خوشحالم کردید. من هم برای بارِ دوم از شما تشکر میکنم!
فاطمه صداقت
فاطمه صداقت
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
بی نظیرجناب شمسیری.همه جذابیتش ب ریتمشه.مظلوم وجسور.دوسش داشتم این متنو.مرررسی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
خیلی عجله داشتید زمانِ تایپ! ممنونم از حضور همیشگی شما. لطف دارید. البته معتقدم مظلومیتش بیش از جسارتشه... پیدا نیس؟
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
واااای آقای شمشیری چه نثر جالبی بود...خیلی سخته اینطوری نوشتن.انقدر آروم خوندم تحلیل کردم تا بتونم بفهمم.قلمتان مستدآم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
خیلی لطف دارید. آسون نیست چون شهودی باید باشه.
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
من از بودن همچن نویسنده ای تو جیم به خودم افتخار میکنم که اومدم جیم:))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
شما خیلی لطف دارید. جیم هم به شما افتخار میکنه.
عطیه منصوری
عطیه منصوری
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
خوش آمدی بنشین! وَه چه سرخِ مایل به ارغوانیِ نازی؛ راستی! ممنونم از شروعِ این بازی.... ازهمینجاش من شروع به غرق شدن کردم{بقولخانم عارفی}..بقول پدرم شما حداقل به 4فرم مختلف مسلط هستیید.روی حرف دکترکه حرفی نمیزنید؟!!!قلمتون همیشه سرخ.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
نخیر هرگز جسارتِ کامنت گذاری پای فرمایش جناب دکتر رو نداشته و ندارم. لابد درست میگن دیگه!!(اصلا هم اعتماد به نفسم بالا نیس!)/ ممنونم از حضور شما. سلام گرم من رو برسونید. سرشون سلامت ایشالا.
ahmad.sedaghat
ahmad.sedaghat
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
چقد زیبا،دلنشین و متفاوت،البته انتظاری غیر ازین مگه میشه داشت؟ نخسته
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
خیلی خیلی لطف داری احمد جان. دلم به همین بازخورد های گرم شما خوشه. سرت سلامت رفیق!
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
احسنت برقلمتان برادررررررررررررررررر یکی جواب سوال منوبده چراشمااول ازاون دسته داستانا استفاده میکردید؟ اینامحشرننننننننننننننن ابتدانویسنده روندیدم اخرمتن که متوجه شدم اثرشماست باورنمیکردمممممممممممممم واقعاقلمتان سبزززززززززززززززززز
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
خیلی لطف دارید. بهرحال اونها هم لازم اند اما خب حضور متن های قوی من رو هم ترغیب کرد تا کتم رو دربیارم و شروع کنم!
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
بچه هاجناب میرزاکم کم دارن جای منومیگیرن ومنم کم کم بایدخداحافظی کنممممممممممم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
چطور؟ ایشون که عضو رسمی هستند، بدون کشیدگی حروف!
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
این که ایشون حضورفعال دارندمنظورم بوددددددددددددد
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
آهان! متوجه شدم.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
آخه بدونِ ذره‌ای شانس، بدونِ ابزاری، بدونِ پول و ثروت و چشمِ رنگی و حتی تور؛ هم میشه شاه ماهی گرفت :)))))))))قلمتون مستدآم (^_^)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
بعله میشه حتی نهنگم گرفت یا دلفین! :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
نمیدونم والا! شاید به قول خانم قاسمی بشه نهنگ هم گرفت! / خیلی لطف دارید ممنونم.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
فک نکنم بشه....غالب موارد میگیم طرف هیچی که نداشته باشه یه شانس خوبی داره.... ولی خب اینجا قید کردین از اون شانسه هم خبری نیست :))))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
جمع اضداده! ضمنا من از همه چی نام بردم که نیست؛ اما هرگز نگفتم که خدا هم نیست! خدا رو دست کم نگیرید. اون که باشه فاصله ی انتزاع و شهود براحتی برداشته میشه.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
هآن (o_0)
j-hoseinpoor
j-hoseinpoor
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
جناب شمشیری عزیز در زیبایی قلمتان شکی نیست .ولی اگر میشود در موردش برای من توضیح دهید .فکر کنم سینمایی بود من هیچی نفهمیدم.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
نه ... گمون نکنم ... یعنی بهش نمیاد ...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
ممنونم شما لطف دارید. نخیر سینمایی نبود، البته بصری و تصویری چرا! چون رشته من سینماست ناخواسته یادداشت هام هم تصویری تر از کار در میان./ شاید طبقِ منظورِ من، مواج و شناور نتونستید بخونیدش. اگر به وزنش مسلط بشید گویاست.
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٣/١٠/١٤
٠
١
عــــــــــــــــــــالـــــــــــــــــــــی........فوق العاده بود...یه نثرشعرنما که آدمو مبهوت میکنه واقعا!!! «اندیشتون پویا،قلمتون مانا»
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
سپاسگذارم دختر آریایی. همینی بود که از دستم بر میومد بقول قدیمی ها!
sahar_m
sahar_m
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
حالا چرا ریمل آلمانی مگه فرانسوی چشه ؟ :)) تشکر آقای شمشیری زیبا و عالی و قشنگ بود
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
مثل همیشه نکته سنج! اتفاقا فرانسوی خیلی بهتره و در گریم ها هم من همیشه فرانسوی درخواست میکنم برای بازیگرهام . اما خب، برای ریتم ناچار بودم. "فَرِ" فرانسوی کمی ثقیل بود.
خورشید
خورشید
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
قرار بوده نثر بنویسم برای آن دیدار این جمله من و برد به 29فروردین92 قرر بود برای ان دیدار نثر بنویسم اما الان هر لحظه زندیگم داره رو خط لبخند اون دیدار سپری میشه :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
لطف دارید. خوشحالم که کمکی بوده به مرور خاطراتی خوشایند. سرفراز باشید ایشالا و خاطراتتون همیشه خرمایی.
چراغعلی
چراغعلی
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
سبک نوشته ی شما جالب توجه.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
خوشحالم بزرگوار. ظاهر و باطن! امید که مقبول افتد!(بقول عبید زاکانی فقید)
s_mohsen
s_mohsen
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
پسندیدم سبکتونو:)))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
خوشحالم از واکنش های بزرگوارانه و حمایت های گرم شما.
saiideh70
saiideh70
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
الان خستم فردا مام میخونم!
yekta_b
yekta_b
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
طنازانه و دلبرانه ... شما چه می کنید با واژه ها که آدم هر بار جادو میشه ؟! :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
سوال منم هست . :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
لطف دارید خانم یکتا و خانم عارفی بزرگوار. من کار خاصی نمیکنم! فقط مستقیما به خداوند متصلم. بی اغراق و بدون پزِ روشنفکری عرض میکنم. نوشتن خیلی مقدسه. باید سیم های اتصالِ نویسنده همیشه وصل و ارتباطش برقرار بمونه. همین!
S_Alami
S_Alami
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
یکم زیاد نبود؟ ولی خوب بود
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
چاره ای نداشتم، می فهمم و فرمایش شما متین. به نظرتون احترام میذارم. اما واقعا چاره ای نداشتم.
مرتضی هنرمند راد
مرتضی هنرمند راد
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
چه بهتر میشد که این نثر کوتاه تر بود و چه بهتر که توضیحات رو به شکل پی نوشت اخر مطلب می نوشتید.متن شلوغی بود،اینطور نوشته ها منو یاد "21 گرم" و "memento" میندازه،به همون اندازه شلوغ و گنگ،اونقدر گنگ که گاهی دلم انگشتم رو داخل مغزم فرو کنم!البته مطلب شما هرچه بیشتر خوانده میشد بیشتر گنگ میشد تا اینکه تمام شد!بیشتر برای من شبیه مکالمه با پدر یا مادری بود که فوت کرده باشند.
saiideh70
saiideh70
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
احسنت حرفای دل منو زدین :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
آقای هنرمند عزیز: مخاطب آزاده هر برداشتی میخواد داشته باشه. ممنونم از حضور شما. تنها عزیزی هستید که چنین برداشتی داشتید. برام جالبه! مرسی.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
ضمنا 21گرم و ممنتو هر دو از بهترین فیلمهای ژانر خودشون هستند و از مورد علاقه های من. خوشحالم اگر یادِ اونها افتادید!
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
تیترهاتون همیشه جالب و خاص هستن. متنتون هم سبک خیلی قشنگ و خاصی داشت. اونقدر که الان یکم هنگ کردم و لود نمیشم! احسنت به شما.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
خواهش میکنم. خیلی لطف دارید. قلمِ شما هم طنزِ فاخری رو در خودش داره.
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
خییییلییییی عالی واقعا لذت بردم مخصوص پاراگراف اول / راستی استاد جان اون بالا خوش میگذر؟ :دی // هفته دیگه امتحاناتمون تمومه ها /خخ گفتم فقط ر جریان باشید خخخ / یا حق
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
خواهش میکنم لطف دارید. آرههههههههههه هوا عالیه! حرف نداره! جای شما خالی!
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
اقا من یه سری سوال دارم . ( ایکون خجالت ) البته چون از متن خوشم اومد سوال پیش اومد برام . چون چند بار خوندمش :)) اقای شمشیری این که گفتین مخاطبتون منِ منِ تونه . معنیش چیه ؟ من احساسم از مخاطبِ متن چیز دیگه ای بود ! اخه نگاه کنید بحث از مسائل زمینی میشه در متن . مثلا همین غیرت که توی جمله ی " جلوتر بنشین به گمانم آن مردکِ لباس قهوه ای هیز است" خب یه معشوق زمینی رو در ذهن تداعی می کنه .نیست؟ ( البته خیلی هم دلنشین و زیباست این نگاه ) . یه سوال دیگه هم دارم این که اومدنِ کلمه ی تابو در متن دلیلش چیه ؟ ممنونم . :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
ممنونم از حضور چند باره شما. هر الهه آسمانی هم برای قابل فهم شدن و هضمِ بشری نیاز به ارائه ی مصداقِ زمینی داره. حتی در کتاب های مقدس هم مصداق هایی آورده شده مانند رودهای روان، میوه های خوشمزه، زندگیِ بدونِ درد و ... . معناش نمیتونه الزاما زمینی بودن رو القا کنه. بماند که حتی اگر ذهنیتِ نویسنده زمینی هم باشه بعید میدونم جای اشکال وجود داشته باشه.(جسارتا آیکونِ خشم) تاریخ هایی که زیر متن می نویسم تاریخ های نگارش هست و نه الزاما خودِ اتفاق. تابو هم معناش واضحه. ارجاع میدم حضرتعالی رو به دایره المعارف علامه دهخدا. / خیلی ممنونم از اینکه براتون مهمه و سوال پیش میاد و پیگیر پاسخ هستید. کاش همه مخاطبین همین اندازه جدی برخورد داشته باشند با متون سایرین. این دلگرمی میده به نویسنده برای ادامه انتشار دست نوشته هاش در این محیط. سرفراز باشید
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
اقای شمشیری دلیل خشم شما رو نمی فهمم اصلا :) اتفاقا من از این که مخاطب زمینی باشه و من زمینی فرضش کنم بیش تر لذت می برم و با متن ارتباط بیش تری برقرار می کنم این رو توی پرانتز هم عرض کردم خدمتتون . :) و ابدا نگفتم که اشکالی به متن وارده . :/ دوست داشتم اگه ممکنه مصادیقی که مد نظر خودتون بوده برای این که این متن برای یک الهه نوشته شده رو به من بگید تا از زاویه دید شما که نویسنده ی متن هستید هم به متن نگاه کنم . :) مگرنه خود شما هم بهتر از من می دونید که هنر چندین زاویه و نگاه داره و اون رو نمیشه محدود به نظر نویسنده کرد . ( که البته زیبایی هنر هم به همینه . ) در رابطه با تابو هم ... یک بار دیگه جواب خودتون رو بخونید . :/ از شما بعیده با خشم جواب من رو بدید . :) مطمئن باشید قبل از پرسیدن ربطش به متن . معنیش رو نگاه کردم. :/ با این حال ممنون از شما .
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
شما لطف دارید. خشم من در حد آیکون کوچکی بود و فقط مرتبط به همون جمله. قصدم جسارت نبود، معنای تابو رو هم "میدونم" که همه میدونن از جمله شما، قصدم طفره رفتن از پاسخِ دقیق بود! چون بهرحال فضای انتزاعی و ذهنی گاهی اوقات به نویسنده چیزهایی رو می بخشه که شاید قابل توضیح نباشه یا خیلی شخصی باشه. بنابراین جز با شهود، راهِ دیگه ای برای اثبات یا توضیحش نداره! نویسنده در پاسخ به کامنت ها خشن نیست! کامنت ها چالش ناک هستند! توقع بنده از دوستان نقد و تحلیلِ نگارشی هستش تا پرسش هایی که شاید خود نویسنده هم پاسخش رو در حال حاضر ندونه! خیلی وقایع بدونِ اختیارِ ذهنِ آدم اتفاق می افتند که واقعا شاید توضیحی براشون نداشته باشیم و لابد خداوند صلاح و خیری رو در اون دیدند. اگر سوبرداشتی بود پوزشم رو بپذیرید. شاید برای لحظاتی احساسِ هجوم به افکارم ( و نه متن و نوشته و خلاصه اثرِ ادبی م، افکارم) رو داشتم و شاید بارِ خشمِ مشاهده شده ناشی از همین بود.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/١٥
٢
٠
خانوم عارفی عزیز. قصد من ابدا دخالت نابجا در بحث میان شما و جناب آقای شمشیری نیست. من کنجکاوی شما و برآشفتگی ایشون رو کاملا درک می کنم اما حیفم اومد که توصیه ای دوستانه نداشته باشم: به نظرم بهتره که هرکدوم از ما حد و حریم های خودمون و دیگران رو بشناسیم و بهش احترام بذاریم و با پرسیدن سوالاتی که صرفا به خود شخص نویسنده مربوط هست، از برخی خط قرمزها رد نشیم و موجبات رنجشش رو فراهم نکنیم تا چنین سوءتفاهم هایی هم بوجود نیاد. موفق باشید./
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
جریان سیال ذهن ...با توجه به توضیحاتتون این متن رو در جریان سیال ذهن نوشتید . :) برای همین احساس کردید افکارتون رو نقد می کنم . :) هنر زاویه دید خاصی نداره . من مخاطب متن رو مخاطب دلخواه خودم می گیرم و باز هم می خونمش و لذت می برم . شاد باشید الهی .
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
درست می فرمایید خانم قاسمی عزیز . وقتی متنی با حضور نویسنده به معرض قضاوت عموم گذاشته میشه منِ خواننده نمی تونم بفهمم تا کجا سوال بپرسم که به قول شما حریم نویسنده حفظ بشه اما فک کنم حق با شماست . بهتره سوالی پرسیده نشه . :) فکر کنم برداشت ازاد از یک متن ادبی هم برای خواننده و هم نویسنده جالبتره . :)
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١٠/١٥
٠
٢
من نفصشو نفهمیدم:///ادبیاتم صفره:////از ادبیات بدم میاد:دی..اما همون قدر ک فهمیدم خیییییییلی قشنگ بود....بسی بسیار ممنون..شما ازون نویسنده هایین ک شاخ دارین:دی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
خیلی ممنونم از لطف شما. بله شاخ دارم! دو تا!
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
من قصدم توهین نبود ک منفی خوردم..از رو مطلب خودم گفدم:(...پس قیافتون باید دیدنی باشه:)خخخ
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
متفاوت بود و جالب من دوست داشتم/ مرداي فرورديني همشون اين قدر فضا رو براي خودشون بسته ميكنن كه نوشتين ؟؟؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
خیلی ممنونم از اظهار لطف شما. بقیه ی فروردینی ها رو اطلاع ندارم! من بیگناهم!
a_shamshiri
a_shamshiri
٩٣/١٠/١٥
١
٠
اولا جهت رفع سوء تفاهمات ، نام کاربریمو اصلاح کردم. دوما آقای شمشیری ای کاش متنتون کمی کوتاه تر بود و کمی مخاطب عام پسندتر. بدجور سنگین بود به نحوی که محاله با یه بارخوندن ازش لذت برد و این در یک محیط با مخاطبان نسبتا عام سنگین بود. من شخصا متون کوتاه رو باتوجه به وقت کوتاهی که همیشه واسم در محل کارم پیش میاد انتخاب میکنم. بهرحال، جدید و جذاب بود
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
سلام. ممنونم خواهر جان. راست میگی، طولانی بودنش رو می پذیرم اما چاره ای نداشتم، به محتوا آسیب میرسید. ضمن اینکه آخر شبها که کیوان میخوابه، بقدری از سکوتِ خونه ذوق زده ام که فقط میخوام بنویسم! مستحضر هستی که!!!
Niva
Niva
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
نمیتونم با این نوشته ارتباط برقرار کنم .... پر از پیچ و خمه .. پر از رازه... به نظرم خیلی مبهمه :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
ممنونم از حضور حضرتعالی، شاید با ریتمِ موردِ نظر من نخوندیدش..آره؟ وگرنه یک معجونِ قابلِ هضمه اتفاقا. ترکیبی از نثر و نظم. یکجور بازی با آهنگِ کلمات.
R_ghazi
R_ghazi
٩٣/١١/٠٢
٠
٠
خيلي خوب بود، تيتر هايي كه انتخاب ميكنيد هم واقعا متفاوت و محشره ..
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
خواهش میکنم.... خوشحالم از اظهار لطف شما.. :-))
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
قسم به هیمن ریمل المانی ات .... بسیار عالی بود ... سبک نوشته تون رو دوست دارم ...آیا کتاب چاپ شده دارید ؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
ممنونم از لطف شما.. نخیر.. داستان و نقد فیلم چاپ شده تا دلتون بخواد! فیلمنامه فروخته یا ساخته شده هم همینطور! اما کتاب نخیر! مدیونید اگه فکر کنید مشکل پشتوانه مالی دارم!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨