مرگ با عزت / داستان کوتاه
داستانی نوشته خودم

مرگ با عزت / داستان کوتاه

نویسنده : مــــ

باد صدای هلهله زنان لچک به سر را توی دره رنگارنگ خزان زده پخش می‌کرد. الاغ، بی‌خیال از سر و صدا و هیجان آدم‌های دور و برش سلانه سلانه روی فراز و نشیب کوه بالا و پایین می‌رفت و با چشم‌های خمار به منگوله‌های قرمزی که روی پیشانی‌اش تاب می‌خوردند زل زده بود. عروس که یک وری روی پشت الاغ نشسته بود با لبخند ملیحی از زیر حریر سفیدِ روی صورتش به داماد که افسار را در دست داشت نگاه می‌کرد. زنان و بچه‌ها با لباس‌های رنگارنگ و چین چینی پشت سر آن‌ها در یک صف طولانی روی لبه تپه، به سمت روستای داماد که حالا سقف کاه گلی خانه‌هایش کم کم دیده می‌شد حرکت می‌کردند و با لپ‌های گُلی می‌خندیدند. مادر داماد از دور ظرف اسپند را توی هوا تکان می‌داد و ردی از دود خوش بو را به هوا می‌فرستاد. صدای دهل به هوا بلند شد، مردم روستای داماد دست زنان روی پشت بام‌ها و کوچه‌های تنگ و باریک ایستاده بودند تا مقدم عروس را تبریک بگویند. پدر داماد که جلو جمعیت ایستاده بود با نگرانی لبخندی به پسرش زد و با دست به کفل الاغ کوبید تا تندتر حرکت کند.

الاغ از درگاه چوبی خانه کاه گلی وارد شد و پدر داماد اشاره کرد تا همه مردم روستا وارد خانه شدند و روی پشت بام‌ها و ایوان جمع شدند. عرق روی پیشانی‌اش را با پشت دست خشکه بسته‌اش پاک کرد و با اخم به دهل زن اخطار کرد تا آهسته‌تر بکوبد.

***

داماد از ترس گلگون شده بود ولی با لبخند به دختربچه‌های کوچکی که مجلس را گرم می‌کردند لبخند می‌زد. آفتاب ملایم پاییزی مجلس کوچکشان را کمی گرم کرده بود. پدر داماد و چند نفر از مردان ده مدام می‌رفتند و می‌آمدند و با همدیگر پچ پچ می‌کردند. مادر داماد نرمه بین انگشت شست و اشاره‌اش را گاز گرفت و با چشمان از حدقه درآمده گفت:

- پسر ارباب را این دور و بر دیده‌اند. حالا چه خاکی به سرمان بریزیم.

زن‌های همسایه در حالی که می‌دانستند پسر ارباب چقدر گستاخ و بی‌رحم است و مردان ده از او و اوباش دور و برش می‌ترسند، باز هم به او دلداری می‌دادند. ساعتی نگذشته بود که در چوبی حیاط با لگد باز شد، صدای دهل فرو نشست و جمعیت ساکت و خاموش به هیکلی که در آستانه در ایستاده بود خیره شدند. مردهای ده مثل چوب خشک شدند و زنان رنگ از رخسارشان پرید. عروس با ترس حریر را روی صورتش انداخت. پسر ارباب پوزخندی زد، به قمه به دست‌هایی که پشت سرش ایستاده بودند اشاره کرد و جلو آمد.

دست عروس را گرفت و کشید.

- این دختر از حالا به بعد عروس منه. کسی حرفی داره.

روستا در سکوت غرق شده بود. کلاغی در دوردست قارقار شومش را نثار آن‌ها می‌کرد.

*** 

- تراب؛ تو پسر عموی منی. کمکم می‌کنی تا زنم را از دست آن مردک نجات بدهم.

تراب کمی این پا آن پا کرد و گفت:

- تا جایی که برای جانم خطر نداشته باشد اشکال ندارد. ولی اگر عده‌شان زیاد باشد و از دست من کاری بر نیاید من برمی‌گردم.

عبدالحسین لبخند تلخی به پسرعمویش زد و صورتش را برگرداند تا او چشم‌های خیسش را نبیند.

***

بعد از ظهر با وجود روزهای کوتاه، خورشید کم کم در دل تپه‌ها غرق می‌شد و ابرها رنگ خون به خود می‌گرفتند. روستا غرق در ماتم بود که دو سایه پنهانی از پشت تپه‌ها به سوی خانه پسر ارباب که مسافت زیادی تا روستا پیاده روی داشت می‌خزدند. عبدالحسین روی زمین نمناک و سرد نشست و دستش را روی دسته خنجرش کشید. یکی از نگهبانان خانه که سایه‌ای دیده بود داد زد:

- کی اونجایه؟

تراب با نگرانی به نگهبانان خانه خیره شد و آهسته گفت:

- عبدالحسین من نمیام. منو می‌کشن. گفتم اگر برای جانم خطر داشته باشه نمی‌مونم....

عبدالحسین حرف تراب را قطع کرد. لبش را با غیظ جوید و گفت:

- تراب من باید برم. مرگ با عزت برای من بهتر از زندگی با ذلته.

- پسر این‌که زندگی نیست. ولی تو چطور می‌خوای بری. اگه بفهمند می‌گیرنت و می کشنت.

تراب نگاهش را از عبدالحسین دزدید.

- من بعد از ظهر که حرف تو رو شنیدم، پشت درخت‌های اون صخره یک قاطر قایم کردم....

عبدالحسین خنجرش را از قلاف بیرون کشید.

- تراب برو. ولی اونقدر دور شو که صدای فریاد من رو نشنوی که روز قیامت به خاطر این ذلت باید جواب خدا رو بدی.

تراب بلند شد با کمری خمیده از بیچارگی به پشت صخره دوید. مدتی منتظر شد تا عبدالحسین برگردد و با هم به روستا بروند. اما او برنگشت. افسار قاطر را تکان داد و هی کرد. صدای فریاد مرگبار عبدالحسین توی دامنه تپه پیچید. تراب سرش را پایین انداخت در دل، خود ترسویش را لعنت کرد و در حالی که به شتاب برمی‌گشت اشک گونه‌هایش را خیس می‌کرد.

(م. دال)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
باید دوباره خواند.
آسمانه
آسمانه
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
دیگه از این خبرها نیست .. این روزها همه زود تسلیم میشن !!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
به چه حقیقت تلخی اشاره کردید...
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٣/١٠/١٥
١
٠
خدايي زياد بود بايد كپي كنم سايزشو بزرگ تر كنم بعد بخونم ولي اولاش خوب بود
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
درسته، از سایز داستان کوتاه یه کمی درشت تره!
j-hoseinpoor
j-hoseinpoor
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
داستان کوتاه تا 5000 کلمه موردی نداره به شرطی که برای مخاطب خسته کننده نباشه .سپاسگزارم.
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
خیلی زیبا بود.مخصوصا فضاسازی داستان...
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٥
١
٠
شما در شروع داستان، از نقطه ای که شروع کردید، بوی حرفه ای بودن یا لااقل قصد حرفه ای شدن رو استشمام کردم. ببینید ما در یک داستان، یک ماجرا داریم و یک شخصیت، که به نظرم اینها باید از اول داستان مشخص بشن، شما ماجرا رو با استفاده از لغات زیبا شرح دادین، اما شخصیت رو نه، من به محض شروع داستان، فکر کردم داستانی در مورد حیوانات جنگل می خوام بخونم. چرا؟ چون الاغ رو هم وارد شخصیت های ماجراتون کردین و جوری حالاتش رو توضیح دادین که خواننده فکر می کنه الان می خواد در مورد الاغ و روباه و یا گرگ و سلطان جنگل داستان بخونه. اضطراب و نقطه ی عطف ماجرا دقیقا در جای خودش قرار گرفته و استرس پدر رو دقیقا میشه حس کرد. داستان از لحاظ کشمکش و درگیر کردن خواننده با شخصیت های ماجرا و یا حتی همذات پنداری، در حد متوسطه و جای کار بیشتری داشت. به نظرم دلائل تراب قانع کننده میاد با وجود زندگی ارباب و رعیتی و این دلائل به واقع سبب نمیشه که حتی در جواب دادن به خدا هم سر خم کنه و نخواد که پاسخگو باشه. به هر صورت از خوندن متنتون که واقعا براش زحمت هم کشیدین، لذت بردم.
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
وااااااااااا...ینی چی..مگه بازم مردم ازین کارا میکنن؟فک نکنم...شایدم من موضوع داستانو بد متوجه شدم..اما ب کلی!!! من ک خوشم اومد..ممنون:))))))))))
s_sali
s_sali
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
خیلی زیبا بود. بعد مدتها یکی دیگه از داستانهای گیرا و دوست داشتنیه شما رو خوندم و با تمام وجود لذت برم. عالی بود. یه غم سنگینی داره این داستان... (ولی اونقدر دور شو که صدای فریاد من رو نشنوی که روز قیامت به خاطر این ذلت باید جواب خدا رو بدی.) خصوصا این قسمتش. مثل همیشه فوق العاده بود بانو مدال. ممنون که این داستان رو گذاشتین...
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
احسنت برشماوقلمتاننننننننن واقعاداستان قابل درکیییییی بودودوسش داشتممممممممممممممممممم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
سلام ودرود برشما.خوب بود.ممنون
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٥
١
٠
سوژه خوبی رو انتخاب کردید اما کاش از زاویه دیگری می نوشتید. تنها انتقاد من به این داستان همین نکته است وگرنه اصول و ساختار رو خوب اجرا کردید. کمی جسورانه است اما از زاویه دیدِ اول شخص شاید فضا کمی ملتهب تر و شخصی تر میشد. این فقط نظر شخصی منه.
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/١٦
١
٠
یه موضوع خوب. شروع نسبتا خوب که جا داشت خیلی بیشتر روش فکر بشه و حتما میشه از این زیباتر بیان بشه. ممنون عزیزم
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
هیــــــــــــع روزگار...داستان قشنگی بود.... جیگرم برا عروسه کباب شد....کجایی شما کم پیدایی؟؟
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣