قرار ملاقات / داستان کوتاه
اولین داستان کوتاهم

قرار ملاقات / داستان کوتاه

نویسنده : رضا تمجیدی

ساعت از یک و نیم گذشته بود، فربد هنوز جلوی آیینه مشغول حالت دادن به موهایش بود. انگار تار به تار موهایش را داشت حالت می‌داد. گویی یادش رفته بود که ساعت دو قرار ملاقات دارد. همیشه برای ملاقات با او اهمیت می‌داد. ملاقاتی که هفته‌ای دو بار بود، البته یک ماه می‌شد که هفته‌ای دو بار او را می‌دید. بعضی وقت‌ها هم که دلش طاقت نمی‌آورد، به دیدنش می‌رفت خارج از هر نوع قرار قبلی. شب‌هایی که دلتنگ می‌شد، بی‌هوا از خانه بیرون می‌زد و به سمت او می‌رفت. نیم ساعتی از پشت پنجره اطاقش نگاهش می‌کرد و دلش که آرام می‌شد برمی‌گشت.

موهایش که تمام شد، شانه را گذاشت کنار آیینه و شیشه عطر کوچکی که بوی سرد و ملایم داشت را برداشت، کمی روی نبض دستش ریخت و سپس دست‌هایش را به هم مالید و بعد دست‌هایش را روی گردنش کشید، تا بوی عطر آن‌جا را هم شامل شود. نبضش را جلوی بینی‌اش گرفت، بوی این عطر همیشه برایش خاطره بود، با هر بار بوییدن آن، تمام خاطرات گذشته‌اش زنده می‌شد. انگار همین دیروز بود که با او به مغازه عطر فروشی رفته بود. این عطر را او پسندید و هر دو یک شیشه از آن خریدند. عطری که برای سال نو خریدند. تا خاطرات خوش عید را با آن شیشه عطر مشترک شوند.

شیشه را گذاشت سر جایش. دکمه پیرهنش را باز کرد، همیشه دوست داشت دکمه اول پیرهنش باز باشد با اینکه پدرش همیشه می‌گفت پسر یقتو ببند، مگه تو لاتی که یقت بازه؟ ولی او این مدل را ترجیح می‌داد، از خانه بیرون زد، در تمام مسیر راه به دیدن دوباره او فکر می‌کرد. به خاطرات مشترک‌شان، به آن سال‌های گذشته، آخر نصف بیشتر خاطراتش مربوط به روزهای با هم بودن‌شان بود، چه عکس‌هایی که در آلبوم‌شان مشترک بود و چه فیلم‌هایی که آن دو نفر با هم بودند، مگر می‌شود فراموش کرد؟ هر چه نزدیک‌تر می‌شد، صدای تپش قلبش بیشتر به گوش می‌رسید، هر وقت به محل ملاقات نزدیک می‌شد، تپش قلب می‌گرفت و عرق سردی بر بدنش می‌نشست، مدام به این فکر می‌کرد که اگر این ملاقات آخر باشد چه؟ تصورش هم برایش ممکن نبود. سرش را که بالا آورد روبروی اتاق او بود که بالای آن نوشته بود آی سی یو. فقط می‌توانست از پشت شیشه او را ببیند. یک ماه می‌شد که سهیل در کما بود، هنگام بازگشت از محل خدمتش با موتور تصادف کرده بود، سهیل سرنشین بود و راننده هم خدمتی‌اش بود که فقط پایش شکسته بود.

دستش را گذاشت روی شیشه، شاید به نشانه سلام ولی سهیل همچنان بی‌حرکت بود، یک لوله در دهانش بود و یک گیره به انگشتش وصل بود، با یک مانیتور کنارش که سیگنال‌های نامنظمی را نشان می‌داد، یک ساعت به او نگاه کرد. آن‌قدر محو او شده بود که صدای آن زنی که در بلندگو اتمام وقت ملاقات را اعلام کرده بود را نشنید. تقریبا تمام ملاقات کننده‌ها رفته بودند، با دستی که به روی شانه‌اش خورد، به خود آمد. برگشت مسئول سالن را دید که با لحنی آرام گفت پسرم وقت رفتن است. آخرین قطره اشکی که در گوشه چشمانش مانده بود را با پشت دست پاک کرد و به سمت خروجی رفت، تا دو روز دیگر اجازه ملاقات نمی‌دانند ولی فربد شب هم می‌توانست او راببیند. نگهبان شیفت امشب جوانی بود که فربد او را می‌شناخت، یعنی بواسطه همین رفت و آمدها با او آشنا شده بود و شب‌هایی که او نگهبان بود، به فربد اجازه می‌داد نیم ساعت برود پیش سهیل. همین دیدار دلگرمش می‌کرد.

 هنگام خروج چشمش افتاد به پدر سهیل که به سمت دفتر ریاست بیمارستان می‌رفت، برگه‌ای هم در دستش بود، خواست برود سلامی کند و جویای نظر پزشکان شود ولی ترسید که مبادا خبر بدی به گوشش برسد، فربد نگاهش را از پدر سهیل گرفت و از بیمارستان خارج شد و نفهمید که آن برگه‌ای که در دست پدر سهیل بود، رضایتنامه بخشیدن اعضای بدن پسرش بود.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٠/١٤
٢
٠
خیلی قشنگ بود... :((((
mirza_m
mirza_m
٩٣/١٠/١٤
٢
٠
مرحبا! تعلیق یکی از فاکتورهاییست که یک داستان (از هر نوعش) باید داشته باشد. این داستان شما هم اساسا از این ماده بهره مند بود. خواننده قطعا قرار با جنس مخالق رو از ابتدا تصور می کنه و بعد ... ضربه ی نهایی، شوک خودش رو داشت. زیبا بود، مستدآم باشد!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/١٤
٢
٠
به جای "بخشیدن اعضای بدن..." می شد از واژه "اهدای اعضا" استفاده کرد که جمله نهایی زیباتری می شد.// داستان، آغاز و پایان متفاوت و خوبی داشت.//موفق باشید.
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
سلام دوست عزیز شما درست میفرمایید باید بیشتر دقت میکردم ممنون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١٤
١
٠
سلام و درود برشما.خیلی جالب بود. متشکرم
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٤
١
٠
واقعاداستانننننننننن جالبی بودوقابل درک فقط منم بانظربانوقاسمی موافقمممممممممممم
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/١٤
١
٠
وبازم عکس مطلب غافلگیری انتهای داستان رو لو داده بود.... به هرجهت خیلی جالب بود...مرسی از شما...قلمتآن مستدآم (^_^)
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٤
١
٠
خوابیدن شخصی روی تخت بیمارستان صرفا علتی برای مردنش نیست.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
هآن ؟؟
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
شما می فرمایید عکس پایانش رو لو داده بود، عرض کردم خوابیدن شخصی روی تخت بیمارستان چی رو لو میده؟ اینکه مرگ مغزی شده؟
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
شما می فرمایید عکس پایانش رو لو داده بود، عرض کردم خوابیدن شخصی روی تخت بیمارستان چی رو لو میده؟ اینکه مرگ مغزی شده؟
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
نــــه؟! تیتر داستان اون آماده شدنه و شیک وپیک کردن خب ذهنو به بازی میگیره....اگه عکس نیود یا حداقل چیز دیگری بود میشد اصل غافلگیری رو به این داستان نسبت داد... ولی من با دیدن عکس از همون ب بسم الله نخونده میفهمم آخرش چی میشه.... منظورم این بود ('^_^)
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/١٠/١٤
١
٠
:((اخه چرا اخرش مرد؟هوممم کاش اخرش اینقدر غمگین تموم نمیشد!ولی ممنون:))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
١
٠
قلم توانایی دارید جناب تمجیدی. جسارتا من معتقدم شاید با یکی دو کلمه پس و پیش کردن در دو سه جمله آخر، تاثیرِ خیلی خیلی بیشتری میشد روی مخاطب گذاشت. ساختار تعلیق داستانِ شما بی نقص بود، بهمین دلیل دلم نیامد نگم همون نکته کوچک رو. استاد بنده هستید. ارغوانی باشید همیشه.
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
سلام ممنون بخاطر نظرات سازندتون و توجه خاصی که به نوشته های من دارید این اولین داستان کوتاه من بود خواهشا ایراداتم رو بگید ممنون
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
به روی چشم. ممنونم از سعه صدر شما. پس نام شما رو هم یادداشت میکنم در زمره دوستانی که داوطلب نقد و تحلیل هستند. در مورد این داستان هم فردا تا قبل از ظهر به تفصیل خواهم نوشت همینجا. شاد باشید.
j-hoseinpoor
j-hoseinpoor
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
جناب تمجیدی همین که داستانتان دارای چهار چوب مشخصی است این یعنی اینکه شما میتوانید نویسنده ذبده ای شوید. یک پیشنهاد اگر بتوانید در داستانهایتان از زبان دانای کل کمتر استفاده کنید زیباتر میشود.مثلا از بیمارستان خارج شد ونفهمید برگه ای که در دست پدر سهیل بود رضایتنامه...... این میشود دانای کل .نقطه قوت این که داستان با گره افکنی شروع می شود ومخاطب را با خودش تا انتها میکشد عالیه.قلمتان پاینده.
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
علاوه بر اینکه با نظر ایشون موافقم، باید عرض کنم منظور ایشون زبده هست.
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
البته قبلا از نویسنده کامنت عذرخواهی می کنم.
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
ممنون جناب تمجیدی. عمیقا متاثرم کرد اینداستان :( چی به سر نسل ما اومده که اینقدر تلخ نویس شدیم :(
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
موضوع جالبي بود فقط حيف كه پايان همچين رابطه دوستانه اي رو روايت ميكرد /
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥