منطق بی‌رنگ تو...

منطق بی‌رنگ تو...

نویسنده : mahnaz_ai

روبه‌رویم نشسته‌ای و برایم از منطق حرف می‌زنی. مثل معلم سال اول دبیرستانم که می‌خواست رابطه منطقی اعداد را به من ثابت کند. و من در پی ‌منطقی دیگر بودم که چرا جمع دو عدد، یک عدد دیگر نشود؟! برای همین همیشه با حساب و کتاب بیگانه بودم.

سرکلاس هنرهمیشه، مست در بین رنگ‌ها، طرحی از آرزوهایم را نقش می‌کردم. معلم هنرمان همان معلم ریاضی‌مان شده بود! و معلم هنر به بهانه، بی ارزش بودن این درس کنار گذاشته شده بود. همان چند روز اول معلم هنرمان وقتی به طرح‌هایم نگاه می‌کرد، برقی در چشمانش بود که دلم را بی‌هوا می‌لرزاند، می‌گفت طرح‌هایت زیباست، جان دارد!

...

راستی من چرا این حرف‌ها را به تو می‌گویم؟ تو که بی‌خبر... باز منطق را برایم دلیل می‌کنی! من، ‌دور از منطق تو، روی صفحه‌ای سفید، رنگ‌ها را نقش می‌کنم، ‌بی هیچ حسابی...

به چشمانت نگاه می‌کنم، بی‌آن که حرف‌هایت منطق رنگی‌ام را مجاب کند! فکر می‌کنم نقشی از تو اگر رنگی بود چه می‌شد؟!

بی هوا لبخندی لبانم را رنگ می‌کند و تو با نگاهی خشمگین و تو خالی از دنیای رنگی من، چشمانت را ریز می‌کنی و این بار با صدایی بلندتر و با دلایلی بیشتر افکار رنگی مرا پاره پاره می‌کنی

...

دست آخر متقاعد می‌شوم که خورشید به دور زمین... نه نه! زمین به دور خورشید می‌چرخد،

تو لبخند می‌زنی، مثل معلم ریاضی بی‌هنرمان،‌ که رنگ‌های زیبای مرا با خط‌های بی‌رنگ پر می‌کرد.. و برایم جبرانی منطق‌های نداشته‌ام را مشق می‌کرد.

کاش رنگ‌ها هم مثل ریاضی مسئله داشتند، اثبات می‌شدند!

...

شاید فضایی‌ها آمده‌اند و مغزت را شست‌وشو داده‌اند؟

یا اینکه تصادف کرده‌ای؟ و حافظه‌ات بی رنگ شده؟

یا نکند نیم‌کره چپ مغزت به نیم‌کره راستت حمله کرده و پیروز شده؟

هر چه هست.... پیچک هرز تو، وجودم را بلعید و من امشب در درازترین شب حافظ را به فال نمی‌گیرم،‌ قافیه‌های جفت شده‌اش را فراموش می‌کنم.

تفعلی به شعرهای سهراب می‌زنم

که نه برایم از یوسف نیامده خبر آورد

نه از روزگار خوش...

کتاب را باز میکنم...

«دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

و هیچ چیز،

نه این دقایق خوشبو

که روی شاخه نارنج می‌شود خاموش

نه این صداقت حرفی

که در سکوت میان دوبرگ این گل شب بوست

نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی‌رهاند

و فکر می‌کنم

که این ترنم موزون حزن تا ابد

شنیده خواهد شد»

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٣
١
٠
قلم پر احساسی دارید... لذت بردم. موفق باشید.
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٣/١٠/١٣
٠
٠
ممنون:)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/١٣
١
٠
گر بد آید هرچه آید بد شود/یک بلا ده گرددو ده صد شود/آتش از گرما فتد مهر از فروغ/ فلسفه باطل شود منطق دروغ.... زیبا نوشتین...مرسی...لذت بردیم (^_^)
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٣/١٠/١٣
٠
٠
ممنون دوستم:)
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٣
١
٠
زیباوجالب بودولی بایدبدونیممممممممم معلم ریاضی هم واقعافردی هنرمنداست چون کارهرفردی نیستتتتتتتتتتتتت
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٣/١٠/١٣
٠
٠
این معلم ریاضی واقعی بود:) معلم دوم راهنمایی که بزور مجبورمون میکرد کلاس جبرانی داشته باشیم سرکلاس هنر:)
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/١٠/١٤
١
٠
قشنگ بود:))
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
ممنون
r_qalam
r_qalam
٩٣/١٠/١٤
١
٠
سلام....خیلی لطیف و هوشمندانه یود....دارای ظرافت های افکاری بود...
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
ممنون:)
خورشید
خورشید
٩٣/١٠/١٤
١
٠
دوست داشتنی بود متن
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
ممنون دوستم
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/١٤
١
٠
چقدر قشنگ بود. جالب بود برام سبک نوشتن منو شما خیلی شبیه همدیگست.موفق باشی عزیزم
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
پس حتما باید نوشته هاتو بخونم رویا جون :) به نظرم وقتی یه موضوعی رو لمس کرده باشی بهتر میتونی بگی در موردش..
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١٤
١
٠
سلام: زیبا بود .زنده باشید.
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
ممنون
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٤
١
٠
هنر همیشه مظلوم ترین زنگه:(.. من عاشق نقاشی بودم..اما حتی مدیرمونم بهش اهمیت نمیداد..همه ی کارای پرورشی و جبرانِ ساعتای کم اومده از درسای دیگه و ... جاشو میگرفت... و بقول شما معمولا معلم این درس رشتش هنر نیس..واقعا ملموس و قابل درک بود.. دوسش داشتم..ممنونم
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٣/١٠/١٤
١
٠
دقیقا رها..همیشه همینطوری بود،ولی عوضش من رفتم هنرستان تا تونستم لذت بردم با اینکه گرافیکو دوس داشتم ولی بازم ازش جدا نشدم
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
تبلیغات
تبلیغات