زورگیری در یک کورس!

زورگیری در یک کورس!

نویسنده : بهمن بهمنی

در خیابان با کفش‌هایم قد می‌زنم و همچنان مشغول فکر کردن به صفحه حوادث خراسان هستم، نکند کسی مراهم زورگیری کند؟ من مرد هستم، می‌توانم از خود دفاع کنم.

مستقیم؟ پراید ترمز می‌زند، در جلو را باز می‌کنم! راننده در را محکم گرفت، پس مجبور می‌شوم صندلی عقب مستقر شوم! جوانی مضطرب چند وجب آن‌طرفتر نشسته است، راننده دنده را به سمت چهار می‌کشد!

آن‌که همجوار من نشسته است صدا می‌زند: آقا می‌شود زیر پایتان را نگاه کنید؟  

حدسم درست بود! نکند تیتر روزنامه فردا شوم؟!  لپتاپم را سفت چسبیده‌ام! مشت‌هایم گره کرده است، احساس می‌کنم دمای بدنم بالا رفته است! صدایم کلفتر از همیشه بانگ می‌کند: نه؛ نمی‌شود!

راننده  فرمان را سمت چپ می‌گیرد! بی‌اختیار پایش را تا ته روی پدال گاز فشار می‌دهد، او هم به مانند من افروخته است!

چند لحظه با خود فکر می‌کنم: شاید صلح اول بهتر از جنگ آخر باشد، گوشی را در می‌آورم، تسلیم شوم یا مقاومت؟ یک تسبیح صلوات نذر می‌کنم! اگر آنها گرگ‌اند، من چوپان گله‌ام!

صدای جوان رشته افکارم را پاره می‌کند، آقا زیرپایتان وسیله‌ای افتاده است! همان را به من بده!

«می‌خواهد حتماً مرا خم کند، آن‌وقت با حمله‌ای سرم را به سمت زانو فشار دهد!»

من که دستش را خوانده‌ام: نه؛ آقا گفتم زیر پای من هیچ چیز نیست!

جوان عصبانی! و راننده به آخر خط نزدیکتر می‌شود، من آماده‌ام تا جوان یک وجب دیگر نزدیک شود، حلقه دسته کلید در انگشتم، شقیقه‌اش را هدف گرفته‌ام! صحنه دفاع را مرور می‌کنم! اول جوان را می‌زنم بعد با تیزی کلید گردن راننده می‌برم! 

جوان دستش را دراز می‌کند! چند سانت دیگر گردنش به نقطه هدفگیری می‌رسد من آماده‌ام!

ناگهان، بسته‌ای از زیر صندلی در می‌آورد! آقا گفتم جعبه لنزم زیر پای شماست ...

ایستگاه آخر است، کرایه را می‌دهم و پیاده می‌شوم .... جوان هم پیاده شد و سوالی بی‌جواب ذهنم را به سمت تیتر خراسان می‌برد؛ «گرگ های زرد در امتداد تاریکی زوزه می‌کشند.»

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
جالب بود، آی که زنده باشی برادر با این "در امتدادِ تاریکی" گفتن تون! که از منتقدهای جدیش بودم همیشه./ مطلب جالبی بود؛ و کاش ساختارِ تعلیقش رو محکم تر میکردید.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
;) من کلا 2واحد ادبیات پاس کاردم، منظورتون رو نمی فهم جناب شمشیری، می شود بیشتر توضیح بدید؟
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
آقا منم با امتداد تاریکی شدیدا مخالفم ! شده شبیه شبکه فارسی 1 و من وتو (مشغل ذمه اید فکرکنید از این شبکه ها می بینیم!نخوردیم نون گندم ولی شنیدم مزش رو از مردم) که خیانت رو تبلیغ می کنه ! و یک سری چیزای دیگه که نمی شه اینجا گفت !
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
جناب بهمنی نازنین: ممنون از سعه صدر و شخصیتِ بالا و ظرفیتِ والای انتقادپذیری حضرتعالی؛ زمانیکه در طول داستان و طیِ روایت کردن حادثه ای( در فرم شاه پیرنگی یا همان تک خطی) آگاهانه و هدفمند و بصورت قطره چکانی اطلاعات (و اطلاعاتِ مربوط به گره گشایی) رو به مخاطب تحویل بدیم؛ بطوریکه تا زمانِ رسیدن به نقطه ی مورد نظرمون متوجه اصلِ قضیه نشه و همچنان در ابهام و تعلیق به سر ببره، اصطلاحا ساختاری تعلیقی رو پی ریزی کردیم. نمونه اش داستانها یا فیلمنامه های جنایی هستند که تا لحظات آخر بارها تغییر جهت میدن و خواننده رو گمراه میکنن و از "پاسخِ صحیح" دور نگه میدارن تا زمانیکه به پرده ی گره گشایی(پرده سوم) برسند. اون زمان بطور ناگهانی گره رو باز میکنن و خواننده غافلگیر میشه که مثلا قاتل فلانی نبود و بهمان بود. / در این داستانِ زیبای شما، از خطوطِ سوم چهارم میشد پاسخ و به اصطلاح "تهِ خط" رو خوند. / راهکار:1. در خطِ دوم، صفتِ مضطرب رو از جوان بردارید 2.در اولین دیالوگِ جوان، محاوره ای تر و جسورانه حرف بگذارید در دهانش: آقا زیرِ پاتو نیگا! آقا اونو ببین! دیالوگ بکار رفته شما نشان از ادب و شخصیتِ جوان میداد پیشاپیش. 3.دیالوگ دوم جوان هم همینطور. باید دو پهلو باشه و البته بدونِ بی احترامی و چاله میدانی بودن، به نوعی جسورانه باشه 4.بعد از اولین دیالوگِ قهرمان تون، زود رسیدید به آخر خط. جای توصیفِ شرایطِ ملتهبِ درونِ تاکسی دقیقا همینجا بود. با چند دیالوگ پخته بودید(خرده اطلاعات کاشته بودید)، حالا باید پرداخت میشد و توصیف میکردید مثلا از عرق پیشانی، صدای تالاپ تولوپِ قلب، چهره خشن راننده که گویی همدست است، چشمان سرخ جوان و .....(مرحله برداشت) 5.بعد از یافتن جعبه لنز هم مراحلِ پیاده شدن و به اشتباه پی بردن طولانی شده بود. نویسنده اگر بعد از گره گشایی، بلافاصله خواننده رو با متن تنها بگذاره، بیشتر غافلگیری به بار میاره. تصور بفرمایین چنانچه شما مثلا در انتها از باد زمستانی و عبور اتوبوسهای شرکت واحد و مردم رهگذر و ... هم صحبت میکردید خیلی اوضاع بدتر میشد. یعنی موقعیتی را که به زحمت به استرس و دلهره رسونده بودید با دست خودتان خنثی سازی میکردید. الان هم خیلی ضعیف نشده پایان بندیش، و زیاده گویی نداشتید اما خب اشاره به تیتر خراسان جاش اینجا نبود. لابلای استرس های داخل تاکسی بود./ در کل بیشترین آسیبِ تعلیقی رو از آیتم شماره4 که عرض کردم زده اید به متن. / در نهایت اینکه متن اصلا متن ضعیفی نیست، ساختار تعلیقش کمی جای کار بیشتری داشت. همین. جسارتم رو ببخشید. دستور فرمودید اطاعت امر کردم. موفق باشید. منتظر بعدی ها هستم بزرگوار.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
جناب آقا مجتبی: انتقاد من به اغراقِ بکار رفته در تبدیلِ حوادثِ واقعی به داستان بود با ضعیف ترین قلم های ممکن. وگرنه اصلِ کار خوب بود بنطر من. خیلی از حوادث رو باید بهر حال به نوعی قابل هضم کنیم برای مخاطب عام. و این باور پذیری فقط از طریق الگوهای داستانی بوجود میان. من به اصلِ کار انتقادی نداشتم. به قلم های ضعیفِ مبدل ها منتقد بودم. البته که سابق بر این دوستانِ واحدهای مددکاری کلانتری ها نویسنده بودند و بهمین دلیل ضعف ها مشهود بود. شاید اگر نویسنده ای حرفه ای مسئولیتِ تبدیل حوادث و پرونده ها رو به "داستان" بر عهده میگرفت بسیار باور پذیر تر می نمود. تصور بفرمایید پرونده ی واقعی ای رو بسپارند به جناب فروزان نیا یا خانم جوادی یا سایر دوستان نویسنده از کاربرها مثلا، چقدر محصولِ متفاوت و جذابی رو شاهد بودیم...!
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٣/١٠/١١
٠
٠
فکر کنم این همون کامنتی باشه که آقای وکیلی نزدیک بود سرشونو بکوبند به دیوار
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٣/١٠/١١
٠
٠
ممنون جناب شمشیری ! خوب جایی برای کسب این اطلاعات برام فراهم نشده ، ما دیپلمی هم که گرفتیم مرتبط با رشته بود و خوبو اطلاعاتی در این ضمینه نداشتم که خیلی خوشحال شدم :) و سپاس گزام ! اینکه آخرش این مدلی جمع شد ، من سعی کردم بیشتر از 400 کلمه ننویسم ! یعنی یه تعداد سطر ها رو هم کم کردم !ولی اشتباهم تو حذف همین موارد بود :) !سپاس
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
زیبا بود به قول جناب شمشیری اگر ساختار تعلیقش بیشتر میشد از حالت روایی در میامد.مستدام باشید.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٣/١٠/١١
٠
٠
:) ! سپاس
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
داداش گرگ های زرد مساله ش یه چیز دیگه بود ها !!! متنت هم عالی بود کلی خندیدیم .
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٣/١٠/١١
٠
٠
گرگهای زرد ، مرتبط با زورگیری در تاکسی بود ! بیشتر سعی کردم بحث زورگیری و نحوه انعکاس آن تو روزنامه خراسان و قسمت در امتداد تاریکی اشاره کنم.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١١
٠
٠
سلام: خیلی ممنون.انشاءا... که هیچوقت دچار زورگیری نشید.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٣/١٠/١١
٠
٠
:) ممنون جناب حسنی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١١
٠
٠
سلام:خواهش میکنم پاینده باشید.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/١١
٠
٠
یعنی واقعا میشه با تیزی کیلید سر برید :)))))))) جالب بود....قلمتون مستدآم :))))))))))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٣/١٠/١١
٠
٠
:) ! آره برچی نشه !
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٣/١٠/١١
٠
٠
واااای جناب شمشیری چقدر با دقت میخونید که ساختار تعلیقی هم بررسی کردید
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٣/١٠/١١
٠
٠
:)
s_m
s_m
٩٣/١٠/١١
٠
٠
این خاطره خودتون بود ؟ چه قدر سریع تاثیر میگیرید از اخبار :-) یکم إرامش روانیتون رو بیشتر کنید. جالب بود. مرسی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٣/١٠/١١
٠
٠
بله ! :) ! حتماً
h_looshi
h_looshi
٩٣/١٠/١١
٠
٠
خخخخخخخخخ اون تیکه که با کلید گردنشو میبرین عالیییییییی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٣/١٠/١١
٠
٠
:) ! خلاصه با داشته هامون باس کار کنیم
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٠/١١
٠
٠
سلام ... عالي بود نوشته اي زيبايي است. بعضي جاهايش آموزشي بود مرسي
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٣/١٠/١١
٠
٠
مرسی از شما جناب شریفی :)
علیرضا
علیرضا
٩٣/١٠/١١
٠
٠
مهندس چقدر فضاسازیت ترسناک انگیز بود :) باریکلا :))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٣/١٠/١١
٠
٠
;)چاكرتم رفیق
چراغعلی
چراغعلی
٩٣/١٠/١١
٠
٠
حقش بود همونجا از شیشه میرفتی رو سقف بعد میپریدی رو ماشین جلویی از اونجا لپتابتو میکوبوندی تو شیشه ماشین عقبی بره تو باقالیا بعد پلیس میومد خودش رسیدگی میکرد دیگه...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣